سلام بچه هاااااااااااااا
واااااااااااااااااااااااااااااااای من دوباره اومدم پیشتون. اما اینباردست پر اومدم.اگه گفتین واستون چی آوردم؟؟؟؟؟؟بچه ها بلاخره من صندلی داغ رو گرفتم
واااااااااااااااااااااااااااااااااااای خدایا نمیدونین چقدر خوشحالم خواستم شما رو هم تو این خوشحالی سهیم کنم بنا بر این تصمیم گرفتم که کل مصاحبش رو براتون بنویسم
لحظه به لحظه اون مصاحبه قشنگ و شنیدنی رو.یادتونه بچه ها؟ واااااااااااااااااااااااااااااااای که چقدر قشنگ بود
امروز اومدم با کلی عکس و یه عالمه حرف خوندنی از عمو جون. آماده اید با من همراه شین؟البته اینو هم بگم که چون مصاحبش خیلی زیاد بود مجبور شدم دو قسمتیش کنم و نصفش رو هفته دیگه براتون بنویسم
خب بهتره دیگه زیاد حرف نزنم.سه ….. دو….. یک….. بفرمایین صندلی داغ شروع شد

عمو(با صدای بچگونه): تپلویم تپلو صورتم مثل هلو قد و بالام کوتاهه چشم و ابروم سیاهه مامان خوبی دارم میشینه توی خونه
میدوزه دونه به دونه(عطسه) میپوشم خوشگل میشم مثل دسته گل میشم
آقای نوذری: ببینم کی تو رو آورده اینجا؟
عمو: خودم اومدم
آقای نوذری: پسر کی هستی؟
عمو: پسر بابام
آقای نوذری: بابات مهمون برنامه ماست؟
عمو: نه بابام مهمون…چیز، مادر زنشه…یعنی خونه مادر بزرگمه
آقای نوذری: تا حالا سابقه نداشته ما بچه بیاریم رو صندلی داغ!!!
عمو: ولی من سابقه دارم
آقای نوذری: چند سالته؟
عمو: من حدود….میرم تو 7 سال
آقای نوذری: اتل متل توتوله رو بلدی؟
عمو: حسن کوتوله رو بلدم
آقای نوذری: بخون ببینم
عمو: اتل متل توتوله فراموشم نکن حسن کوتوله
آقای نوذری: یه شعر از قلقلی بخون ببینم
عمو: اونو بلد نیستم
آقای نوذری: از مامانت اجازه گرفتی اومدی اینجا؟
عمو: مامانم نبود به جاش از همسایمون اجازه گرفتم،چون اونم با مامانم میونشون خیلی خوبه با هم دیگه سبزی پاک میکنن
آقای نوذری: عجیبه…شکلات دوست داری یا خروس قندی؟
عمو: آبنبات چوبی ترجیح میدم، بهتره
آقای نوذری: پاشو برو بابا بزار به کارمون برسیم، پاشو برو
عمو: نمیتونم بلند شم آقای محترم من اینجا آپ پیش شدم
آقای نوذری: آپ پیش شدم چیه؟
عمو: یکی گفت آپ پیشی دیگه

آقای نوذری: به نام خالق زیبایی ها.سلام،آخرین برنامه سال 83 صندلی داغ رو می بینید و ما هیچی بهتر از این ندیدیم بنا به تقاضای مکرر شما عیدی بدیم به بچه های خوب و این عیدی چیزی نیست و کسی نیست جز عمو پورنگ خوب و محبوب شما،عمو پورنگ.

عمو: خیلی متشکرم.بسم الله الرحمن الرحیم،بنده هم خدمت همه شما بینندگان عزیز عرض سلام و ادب دارم به ویژه بزرگترای خوب که همیشه احترامشون به ما واجبه و سلام به همه بچه هایی که همیشه قدر دان زحمات بزرگترها هستن.در خدمت دوست عزیز و ارجمند و پیشکسوت خودمون جناب آقای نوذری هستم و خوشحالم که این افتخار نصیب من شد تا در برنامه پر بیننده صندلی داغ که خیلی هم داغه همین اولش من داغ شدم…..(با خنده)
آقای نوذری: داریوش فرضیایی
عمو: بله
آقای نوذری: درسته؟
عمو: (با خنده) نمی شناسمش
آقای نوذری: بله از بس تو جلد عمو پورنگ رفتی بایدم نشناسیش…چند سالته؟بزار برای اینکه داریوش فرضیایی خیلی طول و درازه
عمو: آره….
آقای نوذری: و بچه ها به نام عمو پورنگ می شناسنت ما هم طی برنامه به شما عمو پورنگ بگیم
عمو: خواهش میکنم شما لطف دارین
آقای نوذری: چند سالته؟عیبی نداره اگه راستش رو بگی
عمو: نه،آره من 18 رو 18 همیشه رو 18 موندم اینو جدا میگم
آقای نوذری: سالهاست رو 18 موندی
عمو: رو 18
آقای نوذری: چند ساله رو 18 موندی؟
عمو: (با خنده) از سال….از دهه 50 رو 18….من همیشه میگم 18 سالمه ولی متولد دهه 50 هستم فرقی نمیکنه،میگم 18 سالمه
آقای نوذری: دهه 50
عمو: آره دهه 50
آقای نوذری: چه تاریخیش رو نمیگی بهمون؟
عمو: نه فقط میگم 18 سالمه
آقای نوذری: عرض شود….چرا اسم عمو پورنگ رو برا خودت انتخاب کردی؟
عمو: پورنگ در امتداد برنامه تورنگ و پورنگ که سال 78 از شبکه اول پخش میشد در امتداد اون برنامه با توجه به رفتن تورنگ یک عروسک از برنامه،پورنگ که من باشم باقی موند.گفتیم اگه قراره ما برنامه ای رو ادامه بدیم در قالب مسابقه با همون شخصیت پورنگ بیایم،و یه مقدار بازتر و به عبارتی جدید ترش کنیم.رشته عمو رو هم من نذاشتم بچه ها خودشون گذاشتن.
آقای نوذری: بله تلفن میکنن هی میگن عمو پورنگ عمو پورنگ،تا حالا شده از دست بچه ها خسته بشی؟
عمو: نه خسته نشدم
آقای نوذری: پشت صحنه قبل از برنامه بعد از برنامه شده سر بچه ای داد بزنی؟
عمو: نه من هرگز داد نمیزنم
آقای نوذری: تا حالا بچه ای از دست شما بعد از برنامه پدر و مادرش شکایت کردن از دستش؟
عمو: آره
آقای نوذری: سر چی؟
عمو: چرا عمو پورنگ رفت؟چرا عمو پورنگ نمیاد خونه ما؟چرا عمو پورنگ اسم منو نگفت؟چیزایی که من میبینم،چرا عمو پورنگ اسم منو مثلا نگفته؟و چرا عمو پورنگ به من خوب نگاه نمیکنه؟چرا عمو پورنگ رفته گفته من برمیگردم زود برنگشته؟و این همون عالم کودکانست که بعضی موقعها…..
آقای نوذری: تو خیابون یه وقت گریه بچه رو میبینی چه حالی بهت دست میده؟
عمو: نوازشش میکنم،بوسشم میکنم.
آقای نوذری: چرا به عالم کودکان روی آوردی؟
عمو: چون کودک درونم رو فراموش نکردم،دوست دارم کودک درونم همچنان زنده باشه
آقای نوذری: تا حالا شده واسه یه بچه گریه کنی؟
عمو: آره
آقای نوذری: سر چی؟
عمو: همین زلزله بم،سجاد پور عباس قلی یک بچه ای بود که هفته ای 4 مرتبه نامه مینوشت.اینو که میگم چهار مرتبه شمردیم و رسیدیم به این مطلب که تاریخها رو وقتی کنار هم میذاشتیم میدیدیم که این بچه حداقل هفته ای 4 مرتبه داره نامه مینویسه….
عمو سر خاک سجاد:

هفته ای 4 تا نامه مینوشت.عمو پورنگ امشب میخوام برم خونه عمه فردا نامه میومد عمو پورنگ امروز خونه خاله دعوتیم نهار میخوایم بخوریم.پس فردا…عمو پورنگ من امروز یه کار دستی درست کردم هفته بعد عمو پورنگ من این دسته گل رو برای تو درست کردم،عمو پورنگ این کارت تبریک برای تو وخواهر زادت و برای همه بر و بچه های گروه کودک و نوجوانه. وای این بچه چقدر مهربونه این بچه چقدر زرنگه، این چقدر با عاطفس…اسمش چیه؟ سجاد، خونش کجاست؟ توی بم، فامیلیش چیه؟ پور عباس قلی . یعنی من میتونم یه روزی سجاد رو از نزدیک ببینم؟ واقعا میشه دید؟ یعنی امکان داره من با سجاد صحبت کنم؟ این همه بچه….سجاد، چقدر آشناست.وقتی اون حادثه پیش اومد اون روز غم انگیز ۵/۱۰/۸۲ دقیقا دی ماه بود،زلزله…..سجاد و خیلی از بچه های دیگه رو از من دور کرد و واقعا من رو در یک غم بزرگ فرو برد.آره همین سجاد نگاه کنین.اسمش رو ببینید،سجاد پور عباس قلی

کلاس چهارم بود.یادش بخیر یه دونه عکس فرستاده بود موهاش تا اینجا بود

بعد تو عکس نوشته بود که عمو پورنگ تعجب نکنی ها من پسرم،این عکس 3 سالگیمه که موهام بلنده و مامانم لباس دخترونه تنم کرده.حتما سجاد هم خیلی آرزو داشت…آرزو داشت دکتر بشه مهندس بشه…آرزو داشت یه روز با دوستاش بیاد تهران تو مسابقه ما شرکت کنه حضوری یا اینکه تلفنی،و من فقط تونستم بچه ها باهاش تلفنی صحبت کنم.و خوشحالم از اینکه تونستیم با هم واسش یه نامه بنویسیم یادتونه؟یه نامه خواستیم با هم دیگه بنویسیم برای سجاد؟ من از شما کمک خواستم؟سطر سطر نامه رو شما با من با هم دیگه نوشتیم و آخرش امضا کردیم سجاد دوست داریم.نامه رو براش پست کردیم نامه به دست سجاد رسید،خوشحال بود و با این خوشحالی با همه ما خداحافظی کرد ولی جواب نامه ما رو نداد.یا اینکه میخواست جواب نامه رو بده روزگار بهش امان نداد.عمرش کوتاه بود،عمرش به همین بود که اون شب از همه ما خداحافظی کنه.آخه تنها اون نه…پدرش،پدر مهربونش مادر مهربونش،خانواده مهربونش …همه با هم از دنیا رفتن و ما رو در غم خودشون فرو بردن.سجاد من دوست دارم

اگه صدامو میشنوی سجاد من اومدم ببینمت شاید……شاید دیر اومدم ولی واقعا اومدم ببینمت….

آقای نوذری: عمو پورنگ فکر میکنی چه رمزی باعث شده که بچه ها اینقدر دوست دارن؟
عمو: خودم
آقای نوذری: البته من اینجا یه جمله معترضی هم بگم،بچه ها فقط نیست بزرگا هم دوست دارن.خود من یکی از علاقه مندان شما هستم….
عمو: شما محبت دارین
آقای نوذری: همین آقای آخوندی کارگردان برنامه عاشقته،بقیه هم همینطور همه دوست دارن
عمو: خواهش میکنم
آقای نوذری: چه رمزی باعث این شد؟
عمو: خودم بودم،من به جرات میگم خودم هستم.و به سختی به اینجا رسیدم…با هر نگاهم به دوربین میگم عمو پورنگ ساده نیومده جلوی دوربین،سالیان سال زحمت کشیدم و صداقتم رو فقط تنها چیزی که با خودم….مدرکی که هر جا بردم صداقتم بود.گفتم می خوام این کار رو بکنم،به من اعتماد کنید به من اطمینان کنید و این بستر رو فراهم کنید بذارید من کار انجام بدم و خوشحالم علی رغم همه گرفتاریهایی که برام پیش اومد اعتماد به نفسم رو از دست ندادم و تو فراز و نشیب ها آمدم تا بگم دوستون دارم و دوست دارم کار بکنم،خودم بودم
آقای نوذری: کودکی خودت چطوری گذشته؟
عمو: خیلی سوال خوبیه چون همه به من میگن خودت چه جوری بودی اینقدر شیطونی؟من خیلی خجالتی بودم ولی همیشه دوست داشتم خاص باشم.کارام جوری باشه که منو متمایز کنه از دیگران . توی انشا نوشتن توی درس خوندنم، توی لباس پوشیدنم توی رفتار با معلمم، سعی میکردم بیشتر خودم رو جلوه بدم برای معلمم. بارها فراموش نمیکنم مثلا یه بار معلممون گفت یک انشا بنویسید موضوع رو آزاد هر چیزی دوست دارید،موضوع من فکر میکنید چی بود؟
آقای نوذری: نمیدونم
عمو: در مورد خودش نوشتم.معلم ما وقتی می آید یک شلوار پاچه گشاد به تن دارد که پاچه شلوارش به زمین میخورد او خیلی ما را نصیحت میکند و بعضی موقعها نصحیت های او ما را اذیت میکند چون او بغل من می نشیند، سر نیمکت من چون نیمکت اول میشستم، و بعضی موقعها مداد من را برمیدارد و فراموش میکند با خود میبرد (با خنده) اینا رو نوشته بودم…. به خدا .. با خود میبرد و به من نمیگوید که مدادت را برده ام. بعد ….اه حالا خیلی راحت به شما بگم بعضی موقعها مثلا میگفتم ایشان زمانی که صحبت میکنند فراموش میکنند یه نقطه سفید فکر میکنم شبیه کف دهان است رو لبش مینشیند…..این خیلی براش جالب بود بعد گفتم صد در صد منو میندازه بیرون ولی بعد به جرات میگم نمره ی 20 رو من اونجا گرفتم، بعد گفت به خاطر این بهت 20 میدم که تو چه چیزهایی دقت کردی و موضوعی که تو انتخاب کردی موضوعی بودش که من اصلا به ذهنم نمیرسید تو این موضوع رو انتخاب کنی.گفتم آقا معلم یعنی این 20 رو الان به من دادی بعدا با من لج نمیکنی؟ گفتش نه من دوست دارم،دوست دارم همیشه هم همینطور باشی همیشه هم حالا فکرش رو میکنم…..
آقای نوذری: ببینیم بچه ها از شما چه سوالی دارن
عمو:با جون و دل

عمو پورنگ خاطره خودت رو به من بگو
عمو: قربونت برم اگه خاطره ای از من میخوای بهت بگم…عزیز دلم خاطره که همه کار من خاطرست اما بهترین خاطره ای که برای من اتفاق افتاد این هستش که من تلفن موبایلم رو هیجا ندادم ولی همه هم دارن همه هم زنگ میزنن به من میگن که (با خنده) عمو پورنگ بچه ما میگه من غذا نمیخورم مگه عمو پورنگ بگه…بچه من میگه مامان من آمپول نمیزنم مگه عمو پورنگ بگه…. میگم چشم گوشی رو بهش بدین،میگم قربونت برم غذا بخور من تو رو بیشتر دوست دارم آمپول بزن اگه مامان تشخیص میده اگه دکتر تشخیص میده این کارا رو بکن من بیشتر تو رو دوست دارم و خوشحالم که بچه ها این لطف رو میکنن و به عمو پورنگ اعتماد دارن اطمینان میکنن منم به خاطر شما قربونتون برم برای شما کار میکنم چه اشکال داره که منم وقتم رو براتون بذارم عیبی نداره اما خاطره زیبای من همینه که این جدا میگم ها زنگ میزنن یکی از بچه ها میگه که مثلا برو موبایلت رو تغییر بده میگم نه، هر کار بکنم این موبایل پخش شده اشکال نداره ولی همین خوبه که بچه ها بخوان از طریق همین موبایلم بخوان با من ارتباط برقرار کنن، این بهترین خاطرس….
آقای نوذری: حالا یه سوالی بکنیم که بزرگا هم دوست دارن بدونن
عمو: خواهش میکنم
آقای نوذری: عشق چه رنگیه؟
عمو: من میگم سبزه
آقای نوذری: دنیای بچه ها چه رنگیه؟
عمو:اونم سبزه….سبز تلفیقی از رنگهای زیبا
آقای نوذری: صداقت چه رنگیه؟
عمو: سبزه …ببخشید(با خنده)
آقای نوذری: اگه یه سبز دیگه بگی دعوامون میشه ها
عمو: نه….سبزه
آقای نوذری: خودت حالا آبی هستی یا قرمزی؟
عمو: من تلفیقی از همه رنگها هستم….ولی سبز رو بیشتر از همه دوست دارم

آقای نوذری:مال فوتبال رو میگم….آبیته یا قرمزته؟
عمو: هیچ کدوم من ملی
آقای نوذری: ملی،هرکی خوب توب بزنه؟
عمو: آره هر کسی که باعث بشه که به عبارتی باعث سربلندی کشورمون بشه فرقی نمیکنه….قرمز باشه آبی باشه
آقای نوذری: کارتون نگاه میکنی؟
عمو: آره
آقای نوذری: از چه کارتونی بیشتر…..؟
عمو: پلنگ صورتی خیلی دوست دارم
آقای نوذری: تحت تاثیر چه شخصیتی قرار گرفتی وارد دنیای کودکان شدی؟
عمو: بیشتر مربیهای مهدی که خالصانه کار میکنن
آقای نوذری: دلت میخواست الان بچه بودی؟
عمو: آره….و کما اینکه بچه بودم دلم میخواست بزرگ بشم ولی به بچه ها میگم هرگز اینطوری نباشین بگین کاش بزرگ بشیم نه ، نه… همون بچگی بهتره
آقای نوذری: چه وقتایی عصبانی میشی؟
عمو: زمانهایی که احساس میکنم کار رو دسته پایین میگیرن، میخوان همچین بچسبون بچسبون کاری رو انجام بدن …. نه،نه دوست ندارم میخوام کار درست انجام بشه
آقای نوذری: خب حالا اینقدر بچه ها از شما سوال کردن هی میخوایم بگیم ببینیم بچه ها چی میگن؟
عمو:بگن
آقای نوذری: بازم سوال دارن بچه ها
عمو:حتما…

میخواستم از شما بپرسم از کی کارتون رو شروع کردین؟
عمو: سال 73 کارم رو شروع کردم با سازمان با برنامه ما و شما از گروه کودک و نوجوان که گزارشگری بود کارش و…
آقای نوذری: یعنی ده سال پیش…
عمو: ده سال پیش بعد با برنامه تورنگ و پورنگ…. یکی و تکی ….به عبارتی همون سال 73 میشه گفت اولین کارمم همون کودک بود
آقای نوذری: موقعی که بچه بودی دوست داشتی چه کاره بشی؟
عمو:اگه باور کنید که مطمئنا باور میکنید چون دوست ندارم…. تملق هم نیست،دوس داشتم یه مجری یا یه بازیگر بشم…من یه خواهر دارم از من 4 سال کوچیکتره شاید الانم ببینه که مطمئنا میبینه….با هم دیگه صحبت میکردیم ضمن اینکه….خواهر برادرا خوب بلاخره بعضی موقعها با هم دیگه دعوا هم میکنن ولی در هر حال همدیگه رو دوست دارن،ما ضمن اینکه با هم دیگه بحث میکردیم سر مداد،خودکار، حالا هر چی که….ولی بعضی موقعها میگفتم بازی ما فکر میکنید چی بود؟میگفتم مثلا بیا تو اتاق بشین در رو میبستم میگفتم یه فیلم سینمایی میخوام بازی کنم اون پفک میخورد فیلم منو نگاه میکرد،من براش چندتا کاراکتر چندتا چیز بازی میکردم،بعد بعضی موقعها یادمه فیلمایی که بازی میکردم فیلم گریه دار بود(با خنده)آخرش مثلا داشت پفک میخورد گریه میکرد میگفت آخر فیلم گریه داره یه جور دیگش نمیتونی بکنی؟میگفتم نمیشه اینطوری این فیلم باید نگاه کنی یا مثلا بعضی موقعها….اینا رو فراموش نمیکنم…..حالا که مثلا بزرگه ازدواج کرده یه بچه هم دارن میخنده مثلا میگه یادش بخیر داریوش تو بچه هم بودی الان من فکرش رو میکنم من کوچیک بودم منو به زور نگه میداشتی بیا فیلم نگاه کن….مثلا یه بار یادمه بحث میکردیم با هم دیگه…بعد زورم که نمیرسید میگفتم امشب فیلم نداریم حالا من میدونم با تو…..
آقای نوذری: تو کلاس خیلی حرف میزدی؟
عمو: آره
آقای نوذری: زیاد
عمو:البته نه، زمانی که معلم بود اصلا ها…..اصلا،من دانش آموزی…تعریف نمیکنم من دانش آموزی بودم که همیشه احترام به معلمم میذاشتم هیچوقت سر…چون میدونید دوست داشتم معلمامو ولی خب حرف زیاد با بچه ها میزدم
آقای نوذری: تنبیه هم شدی تو مدرسه؟
عمو: تنبیه نشدم،یه بار فقط ابتدایی بودیم خانوم معلممون (با خنده) اینم بزار من به شما بگم…میخواست بچه ها رو….گفت اگه یه نفر شلوغ کنه همه تنبیه میشن من نمیدونم این کلاس باید ساکت باشه یه نفر شلوغ کرد بعد ایشون اومد بزنه همه رو، به من که رسید میگم بعضی موقعها میخواستم خاص باشم دستم رو آوردم اینطوری، یه نگایی به من کرد من لرزیدم گفت چرا اینطوری میکنی؟میترسی؟گفتم نه خانوم من به شما خیلی علاقه دارم خیلی شما رو دوست دارم گفت به من علاقه داری اینطوری میلرزه دستت؟گفتم آره خانوم معلم شما بزنید من به شما خیلی علاقه دارم بعد گفت خب حالا پس نمیزنم،این تو نگو داره منو امتحان میکنه بعد که من دستمو آوردم پایین رفت اونورتر گفتم آخیش گفت دستت رو بیار گفتم چرا؟ گفت این چه علاقه ای بود گفتی آخیش؟گفتم منظورم از آخیش این بود که من خطکشه رو نخوردم گفت پس تو علاقه ای نداری (با خنده)….
آقای نوذری: بزرگترین آرزویی که تو کار هنری داشتی چی بوده؟
عمو: اینکه هرگز دچار لغزش نشم،فراموش نکنم گذشتمو و از سوی دیگه دوست دارم موقعیت تثبیت شده برای آینده داشته باشم از لحاظ اینکه….شناسنامه کاری خوبی داشته باشم این بزرگترین آرزوی من هست
آقای نوذری: تا حالا شده بزرگترا ایراد ازت بگیرن مثلا بگن فلان کارت بد آموزی داره نکن؟
عمو: بزرگترا ببینید اگر اینو بگن خوبه ولی متاسفانه بعضی موقعها صحبتی که میشه میگه آخه خجالت نمیکشه مرد به این بزرگی اینطوری صحبت میکنی تو بچه نیستی که…..
آقای نوذری: به شوخی میگن یا جدی؟
عمو: نه جدی بعضی موقعها شده،من ناراحت هم نیستم
آقای نوذری: نه اونا تک و توکه
عمو: نه ناراحت هم نمیشم….اتفاقا خوشم میاد میگم که رو چه اساسی اینو میگین؟ میگه آخه لوس بازی نیست این کار رو میکنی مثلا صداتو عوض میکنی یا میپری بالا پایین مرد به این بزرگی،میگم که از نظر شما لوس بازیه؟میگه آره،میگم که آخه مخاطب من شما نیستی قربونت برم بچته،بچت سوال کرده تا به حال؟گفت اون بچس نمیفهمه تو رو دوست داره (با خنده)….
آقای نوذری:نشستی،برنامه مال بچهاست…..
عمو: من میخندم میگم دست شما درد نکنه…..ولی من نه وقتی انتقاد میکنن میگم اشکال نداره ولی سازنده باشه
آقای نوذری: خارج از دوربین اون ور کار آدم مغروری هستی؟
عمو: اصلا…..اصلا
آقای نوذری:ژست نمیگیری؟
عمو: اصلا
آقای نوذری: مسلمه، معلومه
عمو: نه خواهش میکنم
آقای نوذری: تا به حال با یه معتاد هم رو به رو شدی؟
عمو: آره
آقای نوذری: چی بوده؟چی گفته؟
عمو: دیدیمش،صحبت میکرد میگفت عمو پورنگ دوست دارم بچم خیلی تو رو دوست داره نگاش میکردم فقط گفتم ولی تو بچت رو دوست نداری
آقای نوذری: یه معتاد بیماره یا مجرمه؟
عمو: مجرم نیست…بیماره باید کمکش کنیم
آقای نوذری: پلیس خوب به نظر شما چه پلیسیه؟
عمو: پلیس،به نظر من پلیس خوب پلیسی هستش که کارش رو بدونه و بدون نقص انجام بده خودش بدونه داره خوب انجام میده

آقای نوذری: الان وضع پلیس چه طوریه؟
عمو:الان….بد نیست خوبه
آقای نوذری: بهتر از قبله
عمو: بهتر از سالای پیشه
آقای نوذری: تا حالا به 110 زنگ زدی؟
عمو: یه بار
آقای نوذری: کار خطرناکی بوده؟
عمو: نه یه موردی اتفاق افتاده بود از من خواستن….
آقای نوذری: (با خنده) از دست خودت شکایت کردی؟
عمو: نه، نه از من خواسته بودن برای یه سوالی منم زنگ زدم خودم رو معرفی کردم گفتم این قضیه ای که دارن میگن به شما ارتباط داره؟ گفتن نه کمکم کردن، راهنماییم کردن گفتن به فلان جا باید مراجعه کنید
آقای نوذری: اگه قرار باشه الان یه قطعه فیلمی رو برات پخش بکنن دوست داری چه فیلمی و از چه هنرپیشه ای باشه؟
عمو: اگه ایرانی بخواید بگید…
آقای نوذری: ایرانی
عمو:ایرانی؟ من فیلم رنگ خدا رو دوست دارم
آقای نوذری: هیچکس نمیگه ماست من ترشه….یعنی چی؟
عمو: (با خنده) همه میخوان بگن من بهترینم من کارمو درست انجام میدم، هیچ کس نمیخواد از خودش انتقاد کنه ولی اینطورام نیست منم که اینجا نشستم ماستم همچین شیرین هم نیست خیلیم ترشه دو سه بار زدم واقعا ترش زدم ماستو….(با خنده)
آقای نوذری: اصلا ماست باید ترش باشه
عمو: که بشه تبدیل به دوغش کنی
آقای نوذری: اون که شیرینه شیره س…..نرود میخ آهنین بر سنگ
عمو: نمیدونم بقیشو، دروغ نمیگم
آقای نوذری: دوست داشتی جای چه کسی بودی؟
عمو: جای خودم جای کسی نمیخواستم باشم
آقای نوذری: حالا واقعا
عمو: نه به خدا جای خودم…من هیچی کم ندارم
آقای نوذری: آخه آدم از بچگی….میدونم نه کمبود نه آدم از بچگی مثلا فیلم میبینه سینما میبینه تلویزیون میبینه روزنامه میبینه….
عمو: آها اینطوری اگه بخواین سوال کنین…..
آقای نوذری: دلش میخواد جای فلان کس باش..
عمو: من دوست داشتم بچه بودم دوست داشتم جای سنباد باشم
آقای نوذری: سنباد؟
عمو: آره چون داستانای تخیلی داشت دوست داشتم،بزرگ شدم گفتم میخوام خودم باشم….
آقای نوذری: ببینیم بچه ها چه سوالی دارن…….
رمایین این شما و اینم عمو پورنگ جووووووووووووون
:

عمو پورنگ چه جوری غیب میشی؟
عمو: چه جالبه،صحبت این کوچولوی عزیز منو یاد یه مطلبی انداخت یه پدری به من گفت آقا وقتی اعلام میکنی میخوام برم بچه ها یا یه برنامه نگاه کنین برمیگردم،بگید به بچه ها من برمیگردم منظور این هستش که شما این کارتون رو میبینید من بیرون از استدیو هستم بچه من رفته پشت تلویزیون،بهش میگم بچه اون پشت چیکار میکنی؟میگه عمو پورنگ گفته میرم برمیگردم این، این پشت میره دیگه و تلویزیون رو از پشت هل داده افتاده زمین این آقا معترض بود سر این قضیه ….به خدا گفتش که حالا این میگه چه جوری غیب میشید این غیب شدن دست من نیست دست کارگردانه،اون میز کارگردانی که وجود داره این قدرت رو داره که من رو برای لحظاتی مثلا غیب کنه،نه تصویرم رو غیب میکنه خود منو نمیتونه غیب کنه تصویرمنوغیب میکنه شما نگران نباش….دختر قشنگم عزیزم کار من نیست،این کار کارگردانه قربونت برم اون میز کارگردانی که وجود داره این قابلیت رو داره که کارگردان میتونه لحظاتی تصویر منو غیب کنه این کار تکنیکی هستش که کارگردانا بلدن، ایشاالله تو هم بزرگ شدی اگه کارگردان شدی حتما به این مساله آگاهی بیشتری پیدا میکنی
آقای نوذری: چندتا شهر من میگم بگو اینا کجان
عمو: (با خنده) واااااااااای بگو چه سوالی،من زیاد مسافرت نکردم ها…
آقای نوذری: میگی تنبیه نشدم تو مدرسه جغرافیت خوب بوده دیگه….ایزه در کجاست؟
عمو: در استان فارسه
آقای نوذری: دوزدوزان در کجاست؟
عمو: (با خنده) نمیدونم دوزدوزان کجاست دیگه
آقای نوذری: چناران؟
عمو: چناران…چیزه،مشهد….طرف مشهده
آقای نوذری: آزادشهر؟
عمو: طرف استان گلستانه
آقای نوذری:8
عمو: خیلی متشکرم (با خنده) ممنون
آقای نوذری: خب پورنگ جان
عمو: جانم؟
آقای نوذری: عرض شود که…بهترین دعایی که دوست داری در حقت بکنن چیه؟
عمو: اینکه همیشه تنم سالم باشه و بتونم براشون خدمت بکنم از سوی دیگه منم به آرزوهام برسم چون منم یه سری آرزوها دارم
آقای نوذری: دوستانت تو رو با چه صفتی میشناسن؟
عمو: (با خنده) شیطون….بعد میگن تو هیچوقت جدی نیستی میگم به خدا منم جدیم میگن هیچوقت جدی نیستی

آقای نوذری: در زندگیت از چه کسی بیشتر تاثیر گرفتی؟
عمو: اون کسایی که بیشتر رو من تاثیر گذاشتن اول مادرم هست، همیشه مادرم بوده و بعد از اون هم به نوعی کسانی که من باهشون در ارتباط بودم، دوستانم و همکارانم
آقای نوذری:و…. اگه یه بار دیگه به دنیا بیای چه شغلی انتخاب میکنی؟
عمو: میخوام بازم مجری بشم
آقای نوذری:از کدوم تابلوی راهنمایی رانندگی بدت میاد؟
عمو: (باخنده) تابلویی که میگه اینجا پارک ممنوع
آقای نوذری: از کدوم خوشت میاد؟
عمو: (با خنده) اون که نوشته نزدیکه،غذا خوری نزدیکه چنگال و قاشق داره…
آقای نوذری: آخرین لطیفه ای که شنیدی چی بوده؟
عمو:آخرین لطیفه؟ الان به شما میگم… یه روزی یه نفر میخوره زمین…..هوا میره نمیدونی تا کجا میره (خنده) ببخشید
آقای نوذری: خواهش میکنم
عمو: یکی که شنیدم این بود
آقای نوذری: حالا میتونی یه لطیفه همین الان بسازی خودت؟
عمو: خودم بسازم؟
آقای نوذری: آره
عمو: یه روزی یه نفر….یه موتور میخره بعد موتورش رو میزاره روی جک بعد کلی میخنده فکر میکنه اون جکش جکه کلی میخنده (خنده) ببخشید
آقای نوذری: بچه های عزیز بدونید که پورنگ با این عملش گفت من جک بی مزه هم بلدم
عمو: متشکرم ولی لطیفه بگم بهتون واقعا؟واقعیت دار؟
آقای نوذری: آره بگو
عمو: من رفتم بیمارستان همین چند روز پیش به یه بنده خدایی سر بزنم به مادر بزرگ دوستم سربزنم به جان خودم رفتم کنار تخت مادر بزرگ نشستم،بلند شد گفت ننه خیلی خوش اومدی گفتم خواهش میکنم مادر حال شما چطوره؟همین لحظه مادربزرگش که کنار تخت بود سه چهار نفر هم تختای کناری دراز کشیده بودن بندگان خدا…. یه آقایی اومد یه پیرمرد خیلی خوب و مهربونی به من گفت اه عمو کلنگ؟ میگم به خدا….گفت عمو کلنگ اینجا هم میای؟ من نگاه کردم بعد دو سه نفر خندیدن،گفتم من کلنگ نیستم من بیلم بعد اون خیلی صادقانه گفت عمو بیل؟(خنده) بعد فکر کرد ….آها بعد گفت عمو بیل و کلنگ،بعد گفت به بیمار ما هم سر میزنی؟ گفتم خواهش میکنم شما یه فرقون بیارین برای من….آخه شما میگید بیل و کلنگ یه فرقون هم بیارین….ولی از این صداقتش خوشم اومد جدی داشت روش تاکید میکرد میگفت عمو بیل و کلنگ، گفتم آقا جان من پورنگم
آقای نوذری: پس آقای کلنگ ببینیم بچها چی سوالی ازت دارن؟
عمو: (باخنده) متشکرم

اگه یه ماه نتونید برنامه اجرا کنید چه حالی بهتون دست میده؟مرسی
عمو: اگه شعار نباشه میگم واقعا مریض میشم دوست دارم بچها رو و قبلا میگفتم خب یک کاری ارائه کردم میرم دیگه یه کار دیگه ولی الان میگم نه دیگه نمیشه رفت یعنی باید با بچها بود چون که اگه منم بیام کنار ری اکشن های برخوردای بچه ها در بیرون از به عبارتی حالا فضای استدیو همش من رو به این مساله وا میداره که بیشتر بهشون توجه داشته باشم و باید به هر قیمتی شده برای بچه ها باشم، اما…. اما ضمن اینکه این سوال شما رو جواب میدم اگه یه ماه نتونم بیام جلوی دوربین این دلیل نمیشه که….دلیل نمیشه که من بچه ها رو فراموش کنم چون قبل از برنامه…..
آقای نوذری: در واقع دارید تدارک برنامه بعدی رو میبینید
عمو: آره بعدش هم اینکه آقای نوذری همون حرف شما باز هم اگر باور داشته باشم ایده و اون چیزایی که تو ذهنم هست عملی بکنم لزومی نداره اگه جلوی دوربینم نباشم نتونم کاری بکنم میشه کاری کرد اگه بچه ها رو دوست داشت میشه تو هنرهای دیگه هم قدم گذاشت
آقای نوذری: لحظه سال تحویل پورنگ جان چه دعایی واسه بچه ها میکنی؟چه دعایی دوست داری واسه بچه ها بکنی؟
عمو: میگم خدایا همه بچه ها رو تنشون رو سالم نگه دار و مطمئنا بچه ها ببیننده برنامه و بزرگترها این مساله رو میدونن که من همیشه توی برنامه در انتهای برنامه دعا میکنم….و بچه ها هم میدونن همیشه یکی از چیزایی که تو دعا میگم اینه، خدایا همه بچه های مریض رو شفا بده چون وقتی من….دیدم چندتا از این بیمارستانا رفتم دیدم که بچه هایی که در اوج مریضی و بعضی ها هم بیماریهای حاد دارن متاسفانه با دیدن برنامه شاد میشن و لحظاتی فراموش میکنن دردی که در بدنشون وجود داره میگم خدایا به اونا شفا بده و ….این دعایی هست که برای بچه ها میکنم و همیشه هم کنار خانوادشون باشن نه دور از خانوادشون
آقای نوذری: شهرت برات دردسر هم داره؟
عمو: آره
آقای نوذری: چکار مثلا؟ چی شده؟
عمو: من با محبوبیت موافقم ولی با شهرت نه….شهرت متاسفانه خیلی چیزهارو کنارش میاره اول اینکه توقعات مردم…بعضی موقعها یه سوالایی میکنن من واقعا می مونم…ماشینت مدلش چیه؟ خونت کجاست؟نمیدونم….بعد ببخشید ها جالبه…..
آقای نوذری:خب ابراز علاقه هست پورنگ جان…..
عمو:آره نه اینا نه ….من بعضی موقعها وقتی میگن یه جوری میشم بزارین جلو دوربین الان راحت بگم….اگه من بچه پایین شهر باشم مگه لطمه ای میخوره به شما ؟ مثلا منو نگاه میکنن میگن ای وای ما فکر میکردیم این بچه فلان جاست….متاسفانه شده،فقط آقای نوذری یه مقدار معذب هم شدم جدیدا…خجالت میکشم برم بیرون مثلا خرید بکنم…..
آقای نوذری: خب اون عیب نداره….
عمو: مثلا …..
آقای نوذری: خب تو تمام عمرت خجالت نکشیدی یه ذره هم خجالت بکش دیگه
عمو: (با خنده) نه جدا میگم مثلا میخوام برم…این یه واقعیته مثلا میخوام برم یه مغازه ای یه چونه هم بزنم بعضی موقعها ….مطمئنا منم چونه میزنم اینطوری نیست که فکر کنین…. منم چونه میزنم منم جنسی رو که میخوام بخرم نگاه میکنم ببینم می ارزه، نمی ارزه،این قیمتش اینقدره…ولی واقعا خجالت میکشم جوری شده که اصلا….
آقای نوذری: من یه بار رفتم پارچه بخرم چونه زدم طرف گفت شما هم چونه میزنین آقای نوذری؟گفتم مگه من چمه؟
عمو:احسنت مگه من چمه؟آره مگه من چمه؟ همین….یا مثلا یه…. عزیزی رو من بردم بیمارستان نگاه میکردن به این قضیه که میگفتن مثلا..چرا آقا اینجا آوردینش؟ببرین بیمارستان خصوصی شما که بابا پورنگی باید بری بیمارستان خصوصی…گفتم فرقی نمیکنه

آقای نوذری: خب عیب نداره بزار فکر کنن….
عمو: (با خنده) آره ….گفتم فرقی نمیکنه چرا این تصورات رو میکنید شما؟ خب ما هم میتونیم بیایم اینجا مثل تمام کسایی که درمانگاه میرن….خلاصه همین….ولی خوشحالم
آقای نوذری: قورمه سبزی رو با ق مینویسن یا با غ
عمو: (با خنده) قورمه سبزی رو با ق
آقای نوذری: مطمئنی؟
عمو:مطمئنه مطمئن
آقای نوذری: قورمه سبزی رو با غ بنویسی خوب نمیشه
عمو: نه
آقای نوذری: ها؟
عمو: نه
آقای نوذری: بلدی بپزی؟
عمو: قورمه سبزی رو بلدم خوب بخورم (با خنده)
آقای نوذری: پختن اصلا بلدی؟
عمو: باقالاقاتوق از مامانم خوب یاد گرفتم چون مادرم شمالیه
آقای نوذری: من خیلی دوست دارم البته بدون سیر
عمو: مامانم اتفاقا سیر نمیریزه چون به سیر حساسیت داره….
آقای نوذری: پس بیام خونتون
عمو: خواهش میکنم…خواهش میکنم، سیر نمیریزه…
آقای نوذری: دیگه چی…خودت چی دوست داری درست کنی؟
عمو: من…الان به شما میگم،ماکرونی بلدم درست کنم، ماکرونی رو بلدم….. بعد نیمرو یه رو تمام رو(با خنده)
آقای نوذری: نیمرو رو که همه بلدن درست کنن ماکرونی هم ساده ترین غذاست…..
عمو: آره
آقای نوذری: زود یه آبجوش میریزی و….
عمو:بعد….کوکو هم بلدم درست کنم
آقای نوذری: چی؟
عمو: کوکو (با خنده)

آقای نوذری: آها کوکو….نه واقعا اگه یه جا گیر کنی بلدی یه چیزی بپزی؟
عمو: آره
آقای نوذری: غیر از نیمرو
عمو:….میتونم…..آره میتونم
آقای نوذری: بد جوری گفتی میتونم
عمو: نه میتونم به خاطر این میگم که آخه قبلا این کارا رو کردم چند مدته انجام نمیدم…قبلا این کارا زیاد میکردم
آقای نوذری: میترسی یادت رفته باشه….
عمو: آره میترسم یادم رفته باشه ولی این کارا رو کردم و اشکالیم نداره آدم انجام میده….من تو خونه ظرف هم میشورم اگه نمیدونستید،مامانم بعضی موقعها به من میگه،میگه این برای من هم دختره هم پسره برام هم تو خونه کارمو میکنه هم فلان میکنه میگم بابا دست شما درد نکنه (با خنده) میگه….جدا ها بعضی موقع ها مثلا خودش میگه داریوش مثلا سفره رو برو جمعش کن برو بشور…. خلاصه اینطوری
آقای نوذری: حالا ببینیم که باز بچه ها چه سوالی از شما دارن

میخواستم بپرسم که شما برای چی برنامه کودک رو انتخاب کردید و فکر میکنید که چقدر در کارتون موفق بودید؟ممنونم
عمو: برنامه کودک خب دوست دارم… من وقتی بچه ها رو دوست دارم برنامه ای هم که برای بچه ها ساخته میشه به طبع برنامه کودکه ، این سوالیه که خیلی جوابش آسونه….. ولی فکر میکنم موفقم،اینو بازتاب برنامه من نشون میده در برخورد مردم در بیرون،بچه ها چطور با من برخورد میکنن این که یه بچه ای میپره تو بغلم من یا اینکه بچه ای من….با من خیلی راحت و صمیمی برخورد میکنه… حرف میزنه اینا نشون میده البته من هنوز هم نمیگم موفقم چون که به این قانع نیستم دوست دارم که بهتر از اینها و بیشتر از اینها کار بکنم و میزان موفقیتم درجه اش از این بالاتر بره ولی در هر صورت موفقعیت زمانی رو آدم میتونه بگه موفقیت که ببینه بازتاب کاری که انجام میده بین مردم به چه صورته،حالا مردم…. دیگه رای نهایی رو مردم میدن
آقای نوذری: سخت ترین لحظه زندگیت کی بوده؟چی بوده؟
عمو:سخت ترین لحظه زندگی من زمانی بودش که یکی دوتا به اصطلاح کاری که میخواستم انجام نشد ولی بعد دیدم که خیر بوده انجام نشد….میخواستم کاری رو انجام بدم…(با خنده) نه ازدواج نبود، نه ازدواج نبوده ازدواج…..نه میخواستم کاری رو انجام بدم و خیلی تاکید داشتم که باید بشه ، باید بشه… ولی بعد متوجه شدم که علی رغم همه سختی ها و پا فشاری که داشتم،نشد به صرفم بود
آقای نوذری: آدم خوش قولی هستی؟
عمو: آره….من عذر میخوام اینو راحت بگم خوش قول و بسیار هم تو کارم مسمم هستم یعنی برنامه زنده من 5:20 دقیقه میخواد شروع بشه من 4 تو پخشم
آقای نوذری: بچه بودی از دکتر رفتن میترسیدی؟
عمو:یکی دو مورد آره….ولی بعد خوب شدم
آقای نوذری: از آمپول چی؟
عمو: از آمپول میترسیدم ولی حدود مثلا 4 یا5 سالم بود، کلاس اول ابتدایی بودم یادمه…..
آقای نوذری: ما هم گفتیم بچه بودی نگفتیم بزرگ شدی
عمو: (با خنده) نه، آره ولی میترسیدم
آقای نوذری: قرص و دوا اینا راحت میخوردی؟
عمو: میخوردم ولی آمپول رو میترسیدم
آقای نوذری: آمپول رو میترسیدی….
عمو: آره میترسیدم
آقای نوذری: سر زده تا حالا مهمونی رفتی؟
عمو: نه
آقای نوذری: مهمون سر زده اومده خونتون؟
عمو: آره
آقای نوذری: چیکار کردی؟
عمو: هیچی خیلی با جدیت یعنی خیلی راحت گفتم من اینطوری…..(با خنده) سر زده اومدی من شرمندتم کاری نمیتونم بکنم، بشین با هم دیگه….چیزی آوردی با هم دیگه بخوریم؟
آقای نوذری: آخرین باری که اتوبوس سوار شدی کی بود؟
عمو: حدود دو سه هفته پیش بود خط 7 تیر تجریش سوار شدم
آقای نوذری: برای چی؟
عمو: خودم خواستم….میتونستم شخصی سوار شم خواستم با اتوبوس….دیدم که خیلی زوده برای رسیدن به جایی گفتم با اتوبوس برم
آقای نوذری: مردم دیگه چیکار کردن؟
عمو: خیلی محبت کردن اتوبوس جا هم نداشت بعد هی میگفتن آقا بیا بشین آقا پورنگ، آقا پورنگ بیا بشین گفتم نه قربونت برم من راحتم این میله رو گرفتم،نگرش داشتم که نیفته گفتن بیا بشین گفتم نه همینجور راحتم میخوایم بیام دیگه چه اشکال داره میخوام بیام
آقای نوذری: یه تصویری به شما نشون میدیم ببینیم با دیدن این تصویر چه حسی به شما دست میده؟

عمو: خب چیزی که من الان حس کردم یکی از معضلات اجتماع هستش دیگه یعنی بچه هایی که به نوعی با….ناهنجاریهای اجتماعی دست و پنجه نرم میکنن و پای برهنه و مقصدی که به عبارتی نا معلوم و گنگ و بی هدف تو خیابون رفتن و به عبارتی آینده مجهول
آقای نوذری: چقدر تحصیل کردی؟
عمو: خوندن نوشتن رو بلدم….چون تحصیل ماشاالله الان که دیگه….
آقای نوذری: هفت سین رو بشمر ببینیم چیا تو هفت سین میزارن؟
عمو: سنجد میزارن سرکه میزارن بعد…سمنو میزارن بعد سکه میزارن بعد ماهی میزارن (با خنده) ماهی جزو هفت سین نیست ولی ماهی میزارن بعد…. سرکه سمنو…..اه سیب میزارن …سماغ میزارن بعد سرکه…….
آقای نوذری: سبزی
عمو: سبزی آها سبزس میزارن….یه گره هم میزنن بعد…
آقای نوذری: سیر
عمو: سیر رو گفتم، سیر سکه سماغ سمنو سبزی ….. اه….اه…..اه….اه
آقای نوذری: خیل خوب دیگه خرابترش نکن……برا بهتر شدن برنامت مطالعه هم میکنی؟
عمو: مطالعات ما در حد….این یه واقعیته در حد….بروشورها و اطلاعاتی هستش که از برنامه های مختلف به ما میدن پیرامون برنامه،ارزیابی برنامه و نشریات کودک و نوجوان هست که به ما میدن مطالعه کنیم پیرامون برنامه سوال در بیاریم و پیرامون برنامه به اون مباحث بپردازیم….به نوعی میشه گفتش که مواخذ ما چیزایی هستش که از خود سازمان تهیه میشه
آقای نوذری: من 3 تا کلمه میگم باهاش یه جمله بساز…..پورنگ…..شیر…..اسب دوانی؟
عمو: پورنگ مثل شیر تو اسب دوانی برنده شد…(خنده) پورنگ مثل شیر اسب دوانی کرد برنده شد دیگه….
آقای نوذری: حالا یه ضرب المثل بگو توش آفتاب باشه؟
عمو: آفتاب ندیده از تاریکی میترسه
آقای نوذری: خودت ساختی دیگه همین الان…. خیلی قشنگ بود ، یه چیزی بگو توش دیوانه باشه
عمو: پورنگ دیوونه بچه هاست
آقای نوذری: نه ضرب المثل بگو
عمو: ضرب المثل؟دیوانه چو دیوانه ببیند زند از خانه بیرون….
آقای نوذری: خوشش آید
عمو: خوشش آید زند بیرون از خانه (با خنده)

آقای نوذری: دیدم من خوشم اومد ….(خنده)
عمو: (با خنده) متشکرم
آقای نوذری: جارو رو بگو
عمو: چی بگم؟
آقای نوذری: جارو…جارو
عمو: جارو،موشه نمیرفت توی سوراخ یه جارو هم به دمش بست…
آقای نوذری: خوب…پورنگ عزیزم
عمو: قربونتون برم
آقای نوذری: پورنگ دوست داشتنی
عمو: خواهش میکنم
آقای نوذری: پورنگی که بچه ها عاشقشن بزرگا هم دوسش دارن
عمو: خواهش میکنم
آقای نوذری: محبت کردی به برنامه صندلی داغ اومدی من به سهم خودم خوشحال شدم،همه خوشحال شدن،ایشاالله که سال آینده هم سال شما باشه
عمو: برای شما هم همینطور
آقای نوذری: موفقیت وهمه چی داشته باشی مثل سالهای قبل و روز به روز ترقی کنی چرا که حقش رو داری و مستحقش هستی زحمت میکشی و دوست دارن،از این که اومدی به برنامه ما هم خیلی متشکر هستم…. یه هدیه ناقابل به عنوان یادبود برنامه تقدیمت میکنیم که برای خودت نگه میداری و همیشه به یاد ما باشی
عمو: خواهش میکنم متشکرم،سپاسگذارم از شما خیلی خیلی ممنون…براتون آرزوی سلامتی میکنم
آقای نوذری: قربان تو برم

عمو: متشکرم که بنده رو قابل دونستید و به این برنامه دعوت کردید،من برای همه شما بینندگان عزیز سالی خوب رو آرزو میکنم و خوشحالم که یک بار دیگه این افتخار نصیب من شد تا در کنار پیشکسوت و استاد خودم باشم و امیدوارم که ما…کسانی که تازه قدم در این راه برداشتیم هرگز مقام و منزلت عزیزانی که به نوعی در این کار واقعا تلاش کردن رو فراموش نکنیم و بتونیم واقعا حق مطلب رو ادا بکنیم

آقای نوذری: دوستان عزیز،بچه ها بزرگا همه و همه این بود از دست ما بر میومد در سال 83 که تقدیمتون کردیم پایانشم عمو پورنگ رو آوردیم هدیه دادیم و عیدی دادیم به بچه ها….ایشاالله که سال خوبی داشته باشید و ما اگر لایق باشیم و برنامه ای شد دوباره در خدمتتون خواهیم بود.خدانگهدار



منبع http://5252525252.blogfa.com
از طریق لینکی که تو بالاترین دیدم،با وبلاگ شما آشنا شدم.
با اینکه خیلی از پست ها رو خوندم،متوجه نشدم چرا حرفهای شما علیه “عمو پورنگه”!
به هر حال تصمیم گرفتم یه “نامه”،”نظر”،”انتقاد” یا هرچی شما اسمش رو میذارین،که با عرض معذرت طولانی هم هست براتون بنویسم.امیدوارم همونطوری که در پست “حتمااول اینجارابخوانید” نوشتید،
خودتون هم این رو “بدور از هر گونه وابستگی احساسی و بر اساس نظم و منطق” بخونین!راستش با اینکه از من سن و سالی گذشته! D:،
ولی از همون اوایل پخش برنامه عمو پورنگ،هم من،هم بقیه اعضای خانواده،از دیدن این برنامه لذت می بردیم.بیشتر به خاطر ریتم شاد و آهنگای برنامه،که خب بعیده کسی بدش بیاد!
ولی یه مدت که از پخش برنامه گذشت،متوجه شدم که این برنامه با وجود شاد بودن و پرمخاطب بودن،بار فرهنگی و آموزشی نداره،و حتی بعضی وقتا مضر هم هست!
نمی دونم نویسنده های این وبلاگ چند سالشونه،ولی من خوب یادمه که برنامه ها و حتی کارتونهایی که زمان بچگی من (که قاعدتا نسبت به الان تکنولوژی پایینتری داشتن) از تلویزیون پخش میشد،خیلی مفیدتر از الان بود.
به همین جهت سعی کردم برادر کوچیکم رو که داشت شدیدا به برنامه عمو پورنگ وابسته میشد و ازش تاثیر می گرفت،با برنامه های دیگه سرگرم کنم.چون عقیده دارم بچه ها از همین سن خط فکریشون ساخته میشه.
خوشبختانه الان دیگه مشکلی با برادرم نداریم،و بدون اینکه برنامه ای رو با تعصب خاصی ببینه،دنبال نکات مثبت برنامه هاس!
ولی حدود یک ماه پیش،ضمن وب گردی،به وبلاگی برخوردم که مطمئن هم نبودم واقعا مال عمو پورنگ هست یا نه! توش یک سری یادداشت های روزانه و ادبی بود.
چیزی که باعث تاسفم شد،قسمت کامنتها بود!
تعداد زیادی از بچه ها که خیلیهاشون به نظر نمی اومد سنی داشته باشن،کامنتهای لاو ترکونی D: گذاشته بودن!
به چندتا از وبلاگهایی که لینک گذاشته بودن هم که سر زدم،دیدم همه جا پر از عشق و علاقه (اکثرا کاذب!) به عمو پورنگ،و خبر و نامه های فدایت شوم!!
یاد قدیمای خودم افتادم.حدود 11 12 سال پیش،که برنامه ساعت خوش پخش میشد و شده بود پر مخاطب ترین برنامه تلویزیون.من اون موقع مدرسه می رفتم.تو مدرسه،تو هر جمعی وارد میشدی،صحبت از “ساعت خوش”بود و
اینکه فلان بازیگر فلان کار رو کرده و فلانی خونه اش فلان جاس و …
بعد از مدرسه هم همه یا دم کیوسک های روزنامه فروشی بودن که روزنامه های زردی که خبرهای داغ (و 99% دروغی!) از این بازیگرها داشتن رو بخرن،
یا دم باجه های تلفن،که به شماره ی فلان بازیگر این برنامه که امروز با هزار منت از دوستشون گرفتن زنگ بزنن و چه فاجعه هایی که به خاطر همین تلفن ها به بار اومد!
البته خیلی زود ،با قطع پخش برنامه،جلوی فاجعه های بیشتر گرفته شد!
تجربه ثابت کرده که هر وقت تو تلویزیون برنامه ای پر مخاطب بوده،اثرات مخرب زیادی هم به دنبالش بوده.
چون اکثر مدیران تلویزیون،به جای کیفیت به کمیت توجه دارن! و متاسفانه هیچ احساس مسئولیتی هم ندارن!
من مخالف برنامه پرمخاطب نیستم.ولی معمولا برنامه پرمخاطب،انگیزه افراد رو برای تاثیر پذیری بیشتر می کنه،و به همین خاطر،مدیران و مجریان اون برنامه،باید چند برابر یک برنامه عادی،مراقب رفتار و برخورد و حرفهاشون باشن.
و صد البته هم باید انتقاد پذیر باشن و به نظر مخاطبینشون اهمیت بدن.
مثلا عمو پورنگ رفت مکه! خب،باید این روی بچه ها تاثیر معنوی میذاشت! ولی چیزی که از عمو پورنگ درباره مکه رفتن میشد یاد گرفت،چی بود؟؟ فقط ریا!
آدما میرن مکه که بعد بهشون بگن حاجی و …!
چه قبل از اینکه بره،چه وقتی که از اونجا تماس می گرفت،و چه بعد که اومد!
فرقی نمی کرد اون بچه ایی که این برنامه رو می بینه،مسلمونه،مسیحیه،یا بی دین! به هر حال تاثیر منفی روش میذاشت!به هر حال،این برنامه،هرچند خوب شروع شد،ولی خوب ادامه پیدا نکرد!
هیچکس هم ظاهرا نمی خواد جلوی این تاثیرهای منفی رو که رو خیلی از بچه ها میذاره،بگیره.
وبلاگ شما رو که دیدم،فکر کردم قصدتون نقد برنامه،و روشن کردن بچه ها و خانواده هاشونه (درباره ی مسائلی از برنامه که تاثیر منفی دارن)!
ولی ظاهرا اگر با همچین قصدی هم شروع کردید،شما هم به بیراهه رفتید و به جای اینکه اینجا جایی باشه برای روشن شدن افراد،شده محل دعوای مخالفها و موافقای عمو پورنگ،سر اینکه یکی عمو پورنگ و دوست داره و از نظرش “پاک ترین آدمه”،
یکی هم عمو رو شیطونی میدونه که فرشته نمیشه!
کاش به جای این مسائل،هر دو طرف واقعا با منطق و دلیل حرف میزدن.بدون توهین،و بدون تعصب!
اینجوری صد در صد نتیجه ی بهتری میشد گرفت.