مادر عمو پورنگ : تو باید دختر میشدی پسرم

نوامبر 28, 2007 by خرمگس

حالا دیگه  وقتی همه بروبچه های مثلا علاقمند پورنگ رو در  سایت کذایی  مای پردیس سرکار گذاشته اند وبلاگ نوستالژی   بی اعتنا به این موضوع  رفته رفته داره  خیلی ادبی میشه 

نوشته جدید  این وبلاگ با عنوان مهمان مامان بیشتر به یک خاطره شبیه است تا  داستان

شانه به شانه او ایستاده ام الله اکبر می گوید و قامت می بندد من نیز نیت نماز ظهر را می کنم و آرام قربت الی الله می گویم سجده آخر را با الهی العفو کمی طولانی می کنم وقتی برای تشهد و سلام سر از سجده بر می دارم او همچنان در سجده است متعجب از این همه وسواس همان طور که رو به قبله نشسته ام از خدا گلایه می کنم این حسی است که هر چند وقت یک بار به من دست می دهد و بلافاصله هم از یاد می برم و زیر لب دایم ذکر می گویم

بازم تی نماز بخواندی نیشته ای کفر گی ؟؟ ویریس مرا کمک بوکون

هر کاری که بلدم انجام می دهم تا این اسرار درونم را برملا نکنم ولی این سیده خانم با تمام سادگی اش مکنونات قلبی مرا آشکارا می بیند منتظر می مانم تا نماز او هم تمام شود و تقبل الله را بگویم تا آن موقع با کمک مادرم سفره را کامل می چینم جای ماست و سیر ترشی و سبزی خوردن را روی سفره عوض می کنم و کمی هم از نان داخل سفره بر می دارم قاشق و چنگال را کنار بشقاب خالی می گذارم

خوبه خوبه تو نخوای سفره دست بزنی تو واستی دختر بووست یی

حق داشت کوچک که بودم با خواهرم فرشته تو خانه خاله بازی می کردیم من لباسهای او را می پوشیدم و بعد یک بازی دیگر دنبال هم می کردیم و من زمین می خوردم چون لباسهای فرشته برای من گشاد بود

از همان روز که پای او به خانه ما باز شد مادرم را چنان مامان صدا می کرد که احساس می کردم نکند مادرم را از من بگیرد این حس وقتی تشدید می شد که مادرم نیز متقابلا او را پسرم خطاب می کرد

می گویم : وقتی مامان داخل آشپزخانه است صدایی را نمی شنود

 

برای خواندن بقیه داستان  اینجا کلیک کنید

تولد یک طرفدار منگل عموپورنگ مثل خودش

نوامبر 28, 2007 by خرمگس

امروز تولد(28/8/1372) یک دختر خل و چل که از شانس خوبش و بابای پولدارش تو مدرسه تیزهوشان اصفهان درس می خونه اصلا قرار نیست که من در باره اش چیزی بگم که دوستان اش و خودش و عمو پورنگ از دستم ناراحت بشن همه مطالبی رو که در پایین می خوانید نوشته خود زهرا تو فضای اینترنت است خودتون قضاوت کنید البته یک نسخه کپی هم قراره برای مامان و بابای این دختر خل و چل بفرستم تا اونا هم بدونند که چه دختر اعجوبه ای دارند

دوستان مدرسه ای او برای عمو پورنگ می نویسند
کاش میدونستی زهرا(جعفرزادگان) چقدر حالش بده….فقط کاش میدونستی….
اون امروز امتحان داشت…اما دیروز یا داشت دنی=بال تو میگذشت یا داشت گریه میکرد…هیچی درس نخوند….خوب میدونی که زهرا تو مدرسه تیزهوشان درس میخونه….حالا تو این مدرسه امتحان داشته باشی هیچی نخونده باشی….
چی میشه…؟؟؟؟!!!عمو واقعا داره داغون میشه یه فکری به حالش بکن….
.
[۱۳۸۶ هفتم آبان] – توسط ساناز مختاری

سلام عموپورنگ خسته نباشید….
ببخشید خیلی وقت بود نیودم اما هر روز خبرهاشو تو مدرسه از زهرا(جعفرزادگان) میشنیدم…اخه اون خیلی میاد میبینین کهاینکه میگم خیلی میاد نشون دهنده علاقش هست چون واقعا میگم زهرا اصلا ادمی نیست که وقتشو غیر درس به چیز دیگه ای مشغول کنه…وقتی میبینم اینقدر به شماوسایتو هرچیزی که مربوط بهتونه اینقدر اهمیت میده واینقدر درارتباطه واقعا میفهمم که جدی جدی دوستتون داره…اما کاش اون شب به زهرا گفته بودید میایین اصفهان…خدا میدونه وقتی فهمیده بود چیکار میکرد…اگه صدای گریشو میشنیدی قول میدم گریتون میگرفت…اخه اون وساناز واقعا خیلی دوندگی کردن شمابیاین اصفهان اما نتونستن بعد که فهمید اومدید…الهی هیچ وقت نفهمید که چه حالی داشت…
تازه یه چیزهایی رو زهرا بهتون نگفته…مثلا اینکه احتمالا بچه ها شمارو تو میدان امام دیده بودن یااینکه با راننده اژانسی که بعداز شما پریناز یکی از دوستهای مارو سوار کرده شما کجاها رفتید چیا خریدید کی دنبالتون بودهو….زهرا این چندروزه همش خبرهای حضورشمارو دراصفهان میشنوه وداره از درون میسوزه چون واقعاپیداست یه سوال پس شما خودتون کجایید؟پست زهرارو خوندید
[۱۳۸۶ دهم آبان] - توسط ندا ساوج

زهرا در معرفی خود و خانواده اش این چنین می گوید :

من زهرا جعفرزادگان یکی از پروپاقرص ترین طرفداران عموپورنگ هستم وعموپورنگ رو خیلی خیلی خیلی خیلی زیاد دوست دارم .
من به عنوان طرفدار ودوستدار همیشگی وابدی عمو پورنگ تا همیشه برای اون فعالیت میکنم و بدون هیچ ادعایی میگم:دوستت دارم عموپورنگ مهربونم.
باارزوی موفقیت وسربلندی برای تمام مردم ایران بخصوص عمو پورنگ گلم وطرفدارهاش
اینم ادرس وبلاگ منه که فقط برای عموپورنگ فعالیت میکنه:
http://zahra1372dariush1352.blogfa.com     درباره من:مجرد هستم     تاهل:
۱۳۷۲ بيست و هشتم آبان     متولد:
انگلیسی، فارسی زبان: اسلام دین: گرم و زودجوش، زیرک و باهوش، شوخ و بامزه، منظم و قانونمدار، اهل دوستی خلق و خو: با والدین زندگی: متنفرم سیگار: ایران کشور: اصفهان شهر:
دیدن برنامه عموپورنگ،شنا،بسکتبال،بیلیارد     ورزش:
وبلاگ نویسی برای عموپورنگ،ایمیل دادن به عموپورنگ،دیدن برنامه عمو پورنگ،ضبط کردن برنامه عموپورنگ وهرکاری که مربوط به عموپورنگ باشه…     فعالیت:
مدرسه ام دیرشد،اردک ولک لک،دل ودل ودل ردیف کن،الو الو عمو سلام،لب خندون…     کتاب:
اهنگ های عموپورنگ…. موسیقی: فیلمهای عموپورنگ فیلم: قرمه سبزی(برای اینکه عمودوست داره) غذا:
0311 ????????     تلفن:
0913–???? ????? ???     موبایل:
اصفهان
بگو خونه همون زهرایی که عموپورنگ تموم زندگیشه همه خونشو بلدن…میدونی کجاست؟؟؟خونش همونجاست که عمو پورنگ توشه….میدونی عموپورنگ کجاست؟؟
اره درسته عموپورنگ برای همیشه توقلب زهراست..     آدرس:
جعفرزادگان برای…….
دوشنبه 3 ارديبهشت1386 ساعت: 18:39
سلام
ببین نمیخوام ازخودم تعریف کنم امامحض اطلاع شما میگم خانواده من توی اصفهان معروفن اگه بیای توی اصفهان و فقط فامیل منو بگی همه ادرس بهت میدن خانواده من جزو پولدارکله گنده های اصفهانن من نوه ی دوتا زرگر معروف اصفهانم پدرم هم زرگره هم استاد دانشگاه هم رئیس کل اداره (نمیگم چون بابام خوشش نمیاد)استان اصفهانه اگه بیای دم بازار زرگرها وفامیل منو بگی همه میشناسن بهت قول میدم هیچ بچه ای به سن من این امکاناتی که من دارمو نداره من هیچ وقت هیچ عقده ای نداشتم تک فرزند خانواده هستم وهمیشه هرچی میگم بالافاصله بعدش انجام میشه لوسم خیلی لوسم البته ازنوع خوبش قربونم بری الهی محض اطلاع اصفهانی ها به بافرهنگی توی تموم ایران شهرت دارن .بیچاره دلم برات میسوزه اخه برای تو موز یه میوه ی خیلی عالیه درصورتی که توی خونه ما موز خریده میشه اما میگنده میریزیم میره اگه فکرمیکنی اصفهانیها توی پول خرج کردن کم کاری میکنن باید بدونی که خیلی ازدنیا عقبی لااقل توی خانواده ما که اصلا اینجوری نیست من مامانم دست به سیاه سفید نمیزنه تموم کاراشو خدمت کار میکنه اگه بدونی من ساعتی چقدر پول معلم خصوصی میدم چشمات1000برابر میشه معلم نه برای اینکه فکرکنی ……..نه بازم محض اطلاع من توی مدرسه تیزهوشان درس میخونم وبرای ما معلم یه چیزعادیه مطمئن باش توبه عمرت جاهایی که من رفتم نمیری تو میتونی فکر کنی من تاحالا چندتا مسافرت خارج کشور داشتم؟اگه بیای تو اتاق من متوجه میشی من چی میگم البته فکرنکنم باورت بشه این اتاق مال بچه13سالس خونه هایکه من توش زندگی میکنم رو توبه عمرت ندیدی چه اونایی که توی ایرانه چه اوناییکه خارج کشور ه برات متاسفم چون حرفات نشون میده که بی فرهنگی کاملانشون میده چون مشخصه که چقدرازدنیاعقبی اخی بیچاره .دلم برات میسوزه که اینقدر فکرت عقبه متاسفم خیلی زیاد برات متاسفم البته من نظراتتو پاک میکنم میتونی دوباره بنویسی ولی خب دوباره پاک میشهاخی گناه دای دلم برات میسوزه

نویسنده: زهرا جعفرزادگان برای…….

سه شنبه 4 ارديبهشت1386 ساعت: 17:7
اگه هنوز مغزت کارمیکنه حرفای بچه هارو بخون اخه خنگ خدا توبه عمرت مدرسه تیزهوشانو ندیدی که بدونی برو پرس وجو کن تاادرس علامه حلی رو بهت بدن بعدازشون بپرس تابهت بگن محیط این مدارس چه جوریه اخه منگل خر اگه داداش تو فیلسوفه پس اسم فیلسوف واقعی رو چی باید گذاشت؟محض اطلاع تا چندوقت دیگه نخبگان کشوری رو توی تلویزیون معرفی میکنن نمیدونم دقیقا کی اما میدونم توی سمیناری که چندوقت پیش بود معرفی شدن که من جزوشون بودم اگه فهمیدم کی میذاره حتما میگم تاببینی ووقتی اسم منو جزو نخبگان کشوری میگن چشمات دربیاد
قربونم بری الهی من بهت گفتم که منظورم غیر از اینکه جواب تورو بدم چیزدیگه ای نبود اگه بود زودتر هم بلد بودم بگم اون حرفها فقط جواب توبوددرمورد خدا باید بدونی که من اینقدر به خداایمان دارم که نیازی به چرت وپرت های کسی مثل توندارم اتفاقا کارایی که من توی این دنیا انجام دادم به کمکم میاد خوبم میاد چون همیشه کارای خوب کردم من نه به مال دنیا دلبستگی دارم ونه به خاطرش به خودم مغرورم این چیزها گذراست اونی که میمونه خاطره ادمهاست من برای اونایی که لیاقت دارن وادم هستن خاطره ی خوبی به یاد میذارم اما توچی همه بهت فحش میدن اخی بیچاره اخه بدبخت اگه من احمق بودم که میشدم مثل تو پس اینکه من مثل تونیستم نشون میده اتفاقا خیلی هم عاقلم اخه اونایی که توی جک میگن اصفهانی ها موزخوردن همونایی هستن که توی جک به پیغمبرهم توهین میکنن مثل تووامثال تو اره جون ننت تو تیزهوشی اگه جرات داری اسمتو بگو تاظرف 3سوت بگم توی کدوم مدرسه تیزهوشان درس میخونی اخه منگل جون تواگه تیزهوش بودی که میدونستی توی مدرسه تیزهوشان همه معلم خصوصی دارن معلومه که خارج نرفتی من اینقدر رفتم که همشو نمی تونم برات بگم چون اصلانمیتونی بفهمی اما بهترین خاطره ای که ازسفرهای خارجم دارم زیارت خانه ی خدابود حیف که تودرکشو نداری برات بگم اخه اصلا نمیشه گفت بایدخودت ببینی که اونم محاله نه بچه جون مامان من ازدواج نکرده خدمت کاربگیره عرف خانواده ماهمبینه بله اگه خونتون کوچیک باشه اونوقت باید مامانت همه کارارو بکنه اما توی خونه ماکه وقتی یه طرفش وای میسی دیوار اون طرفش پیدانیست نمیشه اخی بیچاره پس توهم جزو کافرهایی همونایی که اروزی مرگ بقیه رو میکنن ببخشید اینو میگم اما چیکارکنم که لیاقتت همینه بچه جون از دعای گربه کوره تاق……پایین نمیادتک بچم تاچشمت دربیاد من یه اتاق عروسک دارم اما ازبچگیم باهیچ کدومشون بازی نکردم چون هیچ وقت ازعروسک خوشم نمیومد نظراتتو پاک نمیکنم تاهمه بخونن وابروی نداشتت جلوی همه بره وچهره واقعیت نشون داده بشه بیچاره برات متاسفم چون توهیچی نیستی هیچی اگه بودی خدا شفات میداد اما خداهم محلت نمیذاره برات متاسفم درضمن جمله برات متاسفم رو واکس نزن بچه ات افغانی درمیاد

در جایی هم نسبت به وبلاگ خرمگس اظهار لطف می کند و می گوید :

سلاااااااااااااااااااام عمویییییییییییییی
هییییییییییی اومدم چون فردا تعطیله
واییییییییی عمو این خرمگس داره زور میزنه لج منو دربیاره اما دارم لجشو در میارم…
ای حال میکنم ….

من حالی از این بگیرم…..راستی اون نظر خصوصیمو راجع بهش خوندی؟من مطمئنم…راستی چرا لینک این تالارو از تو سایتت برداشتی؟
دوووووووووووووووووووووووووووووووووووستت دارم عمووووووجووووووووووووونم
راستی شهادت امام جعفرصادق(ع)رو هم تسلیت میگم….
[۱۳۸۶ چهاردهم آبان] – توسط زهرا جعفرزادگان

عمو چرا نمیای…شماکه گفتید اینجا جواب ماهارو میدید پس کو…چرا اینجا خبری از عمو نیست…عمو اگه نیای یواش یواش بعضی ها شک میکنن اینجا مال خودته…ببین من مطمئنم که اینجا مال خودته چون عمو مسلم بهم گفتن اما من یا امثال من که نمیتونیم جلوی شایعات رو بگیریم…عمو رفتی ببینی خرمگس …دوباره چه مسخره بازی جدیدی راه انداخته....خب چرا اینجا یا دستنوشتو اپ نمیکنی؟؟؟
[۱۳۸۶ پنجم آبان] – توسط زهرا جعفرزادگان


عمو دارم از زور عصبانیت دیوونه میشم.درجه حرارتم زده بالا…
عمو چرا جلوی این خرمگس خر رو نمیگیری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نتونستم جلوی خودمو بگیرم بر خلاف میلم جوابشو دادم.

اشغال عوضییییییییییییییییییییییییییییییییمیخوام خفش کنم
[۱۳۸۶ ششم آبان] – توسط زهرا جعفرزادگان

اعتماد به خدا،بهای هر چیز گرانبها ونردبان رسیدن به چیز بلندی است….
همیشه به خدا اعتماد داشته باش
دوستت دارم خیلی زیاد؛به چشمهاتم خیلی میاد
[۱۳۸۶ چهاردهم آبان] – توسط زهرا جعفرزادگان

سلاااااااااااااااااااام عمویییییییییییییی
هییییییییییی اومدم چون فردا تعطیله
واییییییییی عمو این خرمگس داره زور میزنه لج منو دربیاره اما دارم لجشو در میارم…
ای حال میکنم ….
من حالی از این بگیرم…..راستی اون نظر خصوصیمو راجع بهش خوندی؟من مطمئنم…راستی چرا لینک این تالارو از تو سایتت برداشتی؟
دوووووووووووووووووووووووووووووووووووستت دارم عمووووووجووووووووووووونم
راستی شهادت امام جعفرصادق(ع)رو هم تسلیت میگم….
[۱۳۸۶ چهاردهم آبان] – توسط زهرا جعفرزادگان

سلام عمویی….من فردا پدری از این ندا در بیارم…ندا اگه هنوزهستی فردا بدنتو چرب کن چون کتکی بهت میزنم که نفهمی چه جوری خوردی
در مورد اردو راست میگه امروز اردو بودیم اره خیلی خوش گذشت اما زنبور منو نیش زدجون خودم راست میگه دستم شده قد دماغ پروردهوای عمو الهی هیچ وقت نیشت نزنن مردمراجع به اون شبم…کاملا اتفاقی گروه فیتیله که اومده بودن اصفهانو دیدیم…منم که طبق معمول بحثو کشیدم طرف شما…وای عمو اگه بدونی…دیگه حرفهای ندا که قشنگ لو داده که من ….ولی به نظر خودم کارم خوب بود چون اگه ادعام میشه طرفدارم باید ثابت کنم….اما خدا وکیلی ندا راست میگه همشون تو کف حرفهام موندن ….کاملا فلسفی ومحترمانه متقائدشون کردم اشتباه میکن….عمو فردا امتحان زیست دارم برام دعا کن…
من نمیفهمم ما وقتی بریم دبیرستان چی میخونیم…اه حوصله درس ندارم…..
عمویی رو اون حرفهایی که زدم دقت کردی؟امیدوارم متوجه شده باشی که من قصد بدی نداشتم…من نمیدونم چرا هروقت من میام تو شبکه وتلفنمون اشغال میشه صاف ندا زنگ میزنه میفته پشت خط میبینه جواب نمیدم مفهمه تو شبکم اونم میاد هی گند میزنهدوستت دارم
[۱۳۸۶ سيزدهم آبان] – توسط زهرا جعفرزادگان

سلام عموپورنگ مهربونم
خوبید چطورید؟
واییییییییییییییی عمو خیلی کار جالبی کردید…
خیلی دوستتون دارم عموجونم خیلی
عموی قشنگم یه خواهش داشتم میشه امروز تو برنامه یا تو دستنوشت یا هرجایی که خودتون میدونید در باره تالار بیشتر توضیح بدید
میخوام بدونم مثلا شما خودتون اینجارو میخونید؟
یا شما خودتونم اینجا اپ میذارید؟اپ که نه منظورم اینه بحث مطرح میکنید خودتون شخصا؟
خب عموجونم دیگه برم…
خیلی دوستت دارم خیلی گلی خیلی….
[۱۳۸۶ سي مهر] – توسط زهرا جعفرزادگان

سلام عموجونم
فکرکنم همزمان ان لاینیم نه؟
[۱۳۸۶ سوم آبان] – توسط زهرا جعفرزادگان

سلام عموجوووووووووووووووووووجونم
چطور هستی خوب هستی در سلامتی کامل به سر میبری هب
واییییییییییییی عمودارم میترکم
از چی؟؟؟هیییییییییییی منم شدم جزو دوستهاتون…
عموامروز قران داشتیم .پارسال که شمامکه بودید دبیر قران ودینی ما خانم ها اطرج ومیرجانی هم باشما مکه بودن.همونهاکه تومسجدشیعه ها ازتون فیلم گرفتن و بعد خانم اطرج بهتون گفته یه پیام واسه فائزه دخترش بدید وبعداقای عشاقی هم باشما دست و رو بوسی کرده(نمیدونم درست نوشتم یانه)بعد من پارسال تا حالا گیر دادم که این فیلم رو برای من بیارید اما نمیاورد حالا امروز تو کلاس بحثش شد وتازه فهمید که من ازحد معمولی بیشتر شما رو دوست دارم .بچه هام تعریف کردن که اره زهرا خیلی عموپورنگو دوست دارهو….خلاصه گفت برام فیلمشو میاره…
واااااااااااااااااااااااای عمو دارم بال درمیارم.هروقت اورد میریزم رو کامپیوتر وازش عکس میگیرم ومیذارم تو وبلاگم بعدبهتون میگم بیایید ببینید.
عمو اینقدر ذوووووووووووووووووق کردم نگوووووووووووووو
عموی گلم بیشتر ازتموم کهکشانها دوستت دارمممممممممممممممممم
[۱۳۸۶ سوم آبان] – توسط زهرا جعفرزادگان

از زندگی لذت ببر زیرا اخر جاده زندگی تابلویی است که روی ان نوشته:دور زدن ممنوع
[۱۳۸۶ دوم آبان] – توسط زهرا جعفرزادگان

زندگی شهد گلی است؛زنبور زمان میمکدش؛انچه میماندعسل خاطره هاست.
[۱۳۸۶ دوم آبان] – توسط زهرا جعفرزادگان

سلام عموی خوشگل وناز ومهربون وعزیزم
چطوری خوبی؟؟؟؟؟؟؟؟؟به قول شنبه خوبی چطوری درسلامتی کامل به سر میبری هب؟واییییییییییییییییی عمو برنامت امروز مثل همیشه خیلی خیلی خیلی خوشگل بود.دست گلت دردنکنه عموجونم.
عمو قرار بود یه کارایی بکنی پس چی شد ما منتظریما…
مثلا دستنوشت اپ بشه یا جواب ماهارو بدی منظورم تو اینترنته یا اصلا چرا خودت اینجارو اپ نمیکنی؟؟؟؟
عموی عزیزم خیلی گلی خیلی مهربونی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی زیاد دوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووستت دارم

عموپورنگ عزیزما منتظر حضور سبزتون بین خودمون هستیم ….
با اومدنتون هم مارو ازدلتنگی دربیارید هم خوشحالمون کنید
یه پارازیت بندازم
عمو دیدی سپاهان مساوی کرد وحالا بخاطر برد قبلش الوحده رو حالشو گرفت اگه بدونی بعدش تو اصفهان چه خبرشد
اینو هیچ وقت فراموش نکن:
بیشتر از تموم افریده های خدا؛به اندازه تموم ستاره های اسمون؛به اندازه تمام سیارات….دوستت دارم….باورکن..
[۱۳۸۶ دوم آبان] – توسط زهرا جعفرزادگان

سلام عموی خوشگل خودم خوبید؟
عمو جونم می شه در مورد تالار گفتگو بیشتر توضیح بدید
عمویی دوستت داریم،عمو جونم مواظب خودتون باشید

اندیشیدن به پایان هر چیز شیرینی حضورش را تلخ می کند…
بگذار پایان تو را غافلگیر کند درست مانند
آغاز
[۱۳۸۶ پنجم آبان] – توسط زهرا جعفرزادگان

عمو اپ کن…………بگو که به یادمونی………..بگو……….خواهش میکنم….
[۱۳۸۶ پنجم آبان] – توسط زهرا جعفرزادگان

عمو چرا نمیای…شماکه گفتید اینجا جواب ماهارو میدید پس کو…چرا اینجا خبری از عمو نیست…عمو اگه نیای یواش یواش بعضی ها شک میکنن اینجا مال خودته…ببین من مطمئنم که اینجا مال خودته چون عمو مسلم بهم گفتن اما من یا امثال من که نمیتونیم جلوی شایعات رو بگیریم…عمو رفتی ببینی خرمگس …دوباره چه مسخره بازی جدیدی راه انداخته….خب چرا اینجا یا دستنوشتو اپ نمیکنی؟؟؟
[۱۳۸۶ پنجم آبان] – توسط زهرا جعفرزادگان

وای الهی بمیرم….بابا چرا….ای خدا…ببخشیدیادم رفت سلام کنم…اخه…
برای همه کسایی که وبلاگ عارفه رو دیدن…این ماجراها مال خیلی وقت پیشه دیگه تموم شده چرا این حرفهای بیخودی رو دوباره پیش میکشید…ستاره خانم شیوا جون وهمه کسایی که وب عارفه رو خوندید این ماجرا تموم شده است خواهش میکنم بس کنیدبرید دعا کنید عمو بیاد فعلا که اصلا ما حضور عمورو ندیدیم برید دعاکنید بیاد اینقدرم اعصاب خودتونووعمورو بااین حرفهای بیخودی خورد نکنیدبابا به خدا سحر راست میگه…چرا به فکر این نیستید که عمو چرا نمیاد؟؟؟بس کنید خواهش میکنم بس کنید…ماجرای عمووعارفه مال یکسال پیشه نه حالا…بسه خواهش میکنم بسه….
خدایا ….
[۱۳۸۶ پنجم آبان] – توسط زهرا جعفرزادگان

سلام عموجونم خوبی
عمو نمیدونم اومدی نظرات بچه هارو در رابطه بااون پست بخونی یانه ونمیدونم اون پیام خصوصی من خوندی یانه اما اگه نخوندی بیا بخون…
اگه بیای خودت میبینی که اکثرا دارن ازت درخواست میکنن که به پیشنهاد ما عمل کنی…
[۱۳۸۶ چهارم آبان] – توسط زهرا جعفرزادگان

مراقب افکار باش ، اونا به گفتار تبدیل می شن. مراقب گفتار باش ، اونا به کردار تبدیل می شن. مراقب کردار باش ، اونا به عادت تبدیل می شن. مراقب عادت باش ، اونا به شخصیت تبدیل می شن. مراقب شخصیت باش ، اونا به سرنوشت تبدیل می شن. سرنوشت هم قابل تغییر نیست!!
[۱۳۸۶ سوم آبان] – توسط زهرا جعفرزادگان

سلام عموی خوشگل ونازم
خیلی میام نه….حالا عمو میگه مگه تو کار وزندگی نداری هی میای تو اینترنتچرا عمو به خدا از وقتی شما تالارو افتتاح کردید مجبورم هی بیام تو شبکه یعنی دلم نمیاد نیام تاب نمیاره اما عوضش مجبورم تقریبا همش تا نزدیکهای صبح درس بخونم…
یه نصیحت…هر کسیو دوست داری نذار بیاد مدرسه تیزهوشان…
یادمه خودمو کشتم تیزهوشان قبول شم اما حالا دارم بیچاره میشم….
واقعا به امیر تبریک بگو تیزهوشان نرفت چون مثل ما بد بخت نشد…
البته بگما منم خیلی تند رفتم خداییش خیلیم بد نیست یعنی اصلا بدنیست فقط باید خیلی درس بخونی…اگه بد بود که نمیموندم خب میومدم بیرون
یه چیز دیگه؛عمو بچه ها اون پست منو خوندن وباهاش موافقن نظر تو چیه؟
به خدا پیشنهاد خوبیه ها…روش فکر کن..
خب خیلی حرف زدم برم…گرچه فکر کنم دوباره زود زود بیام…
[۱۳۸۶ سوم آبان] – توسط زهرا جعفرزادگان

خورشید باش تا اگر خواستی بر کسی نتابی نتوانی
[۱۳۸۶ سوم آبان] – توسط زهرا جعفرزادگان

سلام عموییییییییییییی شیما راست میگه چرا نمی اپید؟؟؟
دلم نمیاد برم بیرون ۲دقیقه یه بار میام سلام میکنم
[۱۳۸۶ سوم آبان] – توسط زهرا جعفرزادگان

عمو اقای اقاجانزاده راست گفت واقعا اقاجون سلیمون اومداصفهان اماتونه….
سلام عمو…الان جیغ میزنممممم عمو من از وقتی از مدرسه اومدم یعنی ساعت3تاهمین یه ذره وقت پیش تو اینترنت بودم.ساناز هرچی زنگ زده بود پشت خطی افتاده بود.همین جور که پا کامپیوتر بودم صدای اقاجون سلیمونو میشنیدم اماچون خیلی واقعا بهش علاقه دارم(خدایامنوبخاطر این دروغی که گفتم ببخش!)اصلا نرفتم ببینم .همین که دیسی شدم ساناززنگ زد.گفت کجایی دوساعته دارم زنگ میزنم؟گفتم توشبکه مگه چیه؟گفت گوش بده خبر دارم داغ داغ..گفتم چی؟
گفت اقاجانزاده بهت راست گفته که اقاجون سلیمون میاد اصفهان.باورم نشد …اخه من فکر کردم میخواد من رو اذیت کنه یعنی بخاطر اینکه میدونه من خوشم نمیاد میگه که…اما گفت نه صبح مجری افتتاحیه هم اقاجون سلیمون بوده.
مراسم افتتاحیه تو سینما سپاهان بوده ومجریشم …اقای جمال حاتمی هم اومده.
[۱۳۸۶ ششم آبان] – توسط زهرا جعفرزادگان

عمو دارم از زور عصبانیت دیوونه میشم.درجه حرارتم زده بالا…
عمو چرا جلوی این خرمگس خر رو نمیگیری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نتونستم جلوی خودمو بگیرم بر خلاف میلم جوابشو دادم.
اشغال عوضییییییییییییییییییییییییییییییییمیخوام خفش کنم
[۱۳۸۶ ششم آبان] – توسط زهرا جعفرزادگان

انسان ها لحظه به لحظه از زندگی شان را به دنبال خوشبختی هستند غافل از اینکه خوشبختی همین لحظه هایی است که میگذرد!!!
[۱۳۸۶ ششم آبان] – توسط زهرا جعفرزادگان

سلام عموخوشگل وناز ومهربونم:
چطوری هستی خوب هستی در سلامتی کامل به سر میبری هووو؟!!
من تازه فهمیدم هب نیست هووخب دیگه چه خبر؟من که خبر خوبی ندارم اخه امروز صبح ساعت۱۰افتتاحیه بود.حالا میگی من از کجا اینا رو میدونم
عمو خوب میدونی که من وساناز(ساناز مختاری)دوستیم .عرض شود که ساناز خبرنگار باشگاه خبرنگارانه و برای همین من از اون میپرسم ودرنتیجه هی میام میگمراستی رفتم همین الان جواب این پسره دنی که ین پایینه رو دادم.خب عموجونم برم دیگه خیلی دووووووووووووووووستت دارم
فعلا بای بای
[۱۳۸۶ ششم آبان] – توسط زهرا جعفرزادگان

راستی عمو چند شب پیش تو جشن روز ملی پاراالمپیک خیلی ناز شده بودی…
چه جالب یه هوویی یادم اومد قبلا اصلا هواسم نبود.هم اونجا خوشگل بودی هم تو جشنی که بخاطر همکاری با طرح همیار پلیس ازت تقدیر کردن .
یه دفعه با صدای داد بابام برق از سرم پرید….یه هو داد زد زهرا بدوووووووووووو عمو پورنگ….قلبم ریخت تو پاچم دویدم پای تلویزیون اقای اقاجانزاده داشت از سن میرفت پایین بعدشم تو اومدی بالا..عزیزم خیلی خوشگل شده بودی خیلیعمو این کت سفیدت خیلی بهت میاد چرا سر برنامه نمیپوشی؟
[۱۳۸۶ پنجم آبان] – توسط زهرا جعفرزادگان

سلام عمویی خوبی
عمو دارم خفه میشممممممممممممممم.اخه مارو چون گروه تئاتریم از طرف مدرسه میبرن جشنواره اونوقت مجریش کیه….اون گروه مسخره وخنک وبی مزه…

عمو چرا عمو چرا …اخه چرا ما اینقدر بد بختیم؟؟؟
عمو تو باید میومدی نه اونهاااااااااااااااااا.به خدا من وساناز خیلی دوندگی کردیم با همه بحث کشیدیم با هرکیکه فکرشو بکنی….اما…
عمو شیوا راست میگه اونها اصلا نمیتونن ببین ن تو چقدر خوشگلییییییییییییی
عمو من از فیتیله خوشم نمیادددددددددددددددددددددددد
من تورو میخوااااااااااااااااااااااااامعمو اخه چرا نمیای؟؟؟؟
حتما بعدشم این مردک دراز میاد برامون بالا پاین میپرهاه دارم دیوونه میشمعصر تا حالا۳بار اتوبوس پیک شادی از جلو خونمون رد شده.اخه خونه ما دنبال رود خونه است.همون جا که ۳سال پیش هتلت بود هتل ملل یادته؟خونه ما تقریبا همسایه هتل ملله اولین خونه از سمت چپ…
عمو چرا نمیایییییییییییییییییییییییییییییییییییپیشی بیا منو بخور
[۱۳۸۶ پنجم آبان] – توسط زهرا جعفرزادگان

راستی پا کامپیوتر بودم دیدم یه صدا از تو خیابون میاد…دلم میخواست بزنم زیر گریهمیدونی چی بود؟اتوبوس پیک شادی بود….داشت تبلیغ جشنواره بین المللی ئاتر رو میکرد.عموچرا……..به خدا من وساناز(ساناز مختاری) خیلی سعی کردیم اقای عریضی مدیر اجرایی جشنواره رو راضی کنیم که تو به جای اون گروه مسخره فیتیله بیای اما نتونستیمصبحم تو سرویس که بودم داشت باهاش مصاحبه میکرد تو رادیو دلم میخواست خفش کنمعمو اخه چرا….تو باید میومدی نه اونها….تازه این یارو مسخرهه هم هست همین عمو خوشرنگ هستا که ادم وقتی میبینتش این شکلی میشهببخشید غیبت کردم .
اما خداوکیلی خیلی زور گفت خیلی…تو باید میومدی جای تو بود نه کس دیگه
[۱۳۸۶ پنجم آبان] – توسط زهرا جعفرزادگان

واه واه ….
عمو این دختره…مبینانصیری از کرج چقدر……….بودخیلیم دلش بخواد.عموجونم تو بهترنی هیچ اشکالیم نداری اینا همش چرتوپرته…مسخره…..به عموی من میگه خیلی بدی…
عموجونم خیلی خوب جوابشو دادی .خوشحالم که درک اینو داری که نباید تو افریده های خدا دست برد بعدشم خداهرکیو یه جور افریده عمو خیلیم خوشگله
بعدشم اینا که عمل زیبایی میکنن خیلی مسخره میشن به قول بابام رفتن دماغهاشونو خراطی کردنعموی گلم توخیلیم نازی خیلی خوشگلی مگه عنوان وبلاگ منو ندیدی؟عموپورنگ خوشگل ما بچه ها.
دوستت دارم عموجونم خیلییییییییییییییییییییییییییی
[۱۳۸۶ پنجم آبان] – توسط زهرا جعفرزادگان

سلام عمو…عمو دیگه نمیخوام زنده باشم میفهمی؟؟؟میخوام بمیرم…دیگه هیچی برام مهم نیست…..تو اومدی اصفهان اما من حالا میفهمم؟؟؟؟تو دیشب تو اصفهان بودی من امروز ظهر میفهمم…فرض کن……
عمو دیگه دلم نمیخواد زنده باشم…..نمیخوام اصلا این زندگیو نمیخوام….
اول لااقل دلم خوش بود خب عمو نیومده دیگه…اما حالا میبینم اومده ومن نفهمیدم..عمو من وکسایی که تواصفهانیم مگه چه گناهی کردیمممممممم
خب چرا یه کلمه یه خبر نمیدی؟؟؟چرا اقای تهیه کننده به من نگفت میای؟؟
عموبه خدا از بس گریه کردم گلو درد گرفتم…دارم دیوونه میشم دارم دق میکنم دیگه از زندگی سیر شدم میفهمیییییییییییییییییییییییییییییییییییی
عمو اگه بچه ها بفهمن تو دیشب تو اصفهان توی هتل ….بودی…قول میدم اکثرشون حالشون یه چیزی تو مایه های من میشهاخه چرااااااااااااااااااااا
خدایا اخه چرا ما اینقدر بد بختیییییییییییییم؟؟عمو تورو جون زهرا بگو اون سوالی که امروز ازت پرسیدم جوابش چی میشه؟؟؟تورو جون من یه خبری به من بدههههههه.خواهش میکنم. عموووووووووووو.کاش میفهمیدی چه حالی دارم….
[۱۳۸۶ هفتم آبان] – توسط زهرا جعفرزادگان

عمو اینو یکی از بچه ها تو وبلاگم برام نوشته بود…عمو پس تو قرار بوده شنبه اپ کنی …پس منتظر چی هستی چرا اپ نمیکنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
[۱۳۸۶ هفتم آبان] – توسط زهرا جعفرزادگان

موفقیت مانند دوچرخه ای است که اگر پانزنی می افتی
موفق باشی عموی گل ومهربون وناز وعزیزم
[۱۳۸۶ هفتم آبان] – توسط زهرا جعفرزادگان

ساناز میگفت وفتی دیدمش چشمهام 8تاشد.اخه مثل من فکر میکرده اقای حاتمی یه سنی ازش گذشته ولی دیده نه بابا خیلیم جوونه…
بعدرفتن (همونطورکه گفتم سانازخبرنگاره)بااقاجون سلیمون مصاحبه کردن گفته متولد 51هه(ای ذوق کردم!)بعدم گفته که 24ساعت پیش بهش گفتن بیاد اصفهان.فکر کنم برای همین بوده که اقای اقاجانزاده به من گفت شاید بفرسیمش…گروه فیتیله هم هستن.حالام دارن میرن برای گزارش تصویری هتل اسپادانا که محل اقامت همه هنرمندانه.عمودارم دق میکنم….چرا اخه چرا….بعد زنگ زدیم هتل اسپادانا فهمیدم که اقای اقاجانزاده نیومده..اگه اومده بود من حتما من میرفتم پیشش اما نیومده..
فردا ساعت4ونیم و6ربع کم از ماهواره اخباراصفهانو ببین.گروه سانازوایناگزارش گرفتن.
بعدیه خبر خوبم گفت :به احتمال95%جشنواره فیلم دوباره اصفهانه.یعنی تومیای.
هووووراااااااااااما چرا نیومدی…هرچی ببخشیدا امامجری بیخودی وبی مزه وخنکه(عموخوشرنگ، گروه فیتیله،اقاجون سلیمون)اومدن اصفهان اونوقت تونیومدی………اخه چرا؟؟؟؟؟؟
[۱۳۸۶ ششم آبان] – توسط زهرا جعفرزادگان

وای عمو اگه بدونی چی شده…..گفتم چرا بد قول شدی و….
عمو یه گله…نباید…الان بخاطر سهل انگاری یا بهتره بگم شیطونی همکارهای شمامن …عمو واقعا جلوشونو بگیرید…اینجا نمیگم چون فکر میکنم بین همه درزپیدا نکنهبهتره اما خودتون بدونید چون واقعا اگه یه دختر دیگه جای من بود ومامان باباش بهش اعتماد نداشتند خیلی توی خانوادش مشکل براش پیش میومد واز اون بدتر اینکه کارهای من الان توی ذهن شما مثل یه علامت سوال مونده…
عمو واقعا کار همکارهاتون زشت بود…من نفهمیدم واعتماد کردم چون فکر کردم واقعا…اما بعددیدم…عمو از همکارای شما بعید بود…حتما نظر خصوصی منو بخونید…اگه این چندروز هصدای منو میشنیدید میفهمیدید که من چی کشیدم…وقتی به شیوا زنگ زدم ازصدام خشکش زد…راستی عمو ۵شنبه بازم محل اقامتت هتل اسمانه؟اخه پریشب ضیافتتون تو هتل عالی قاپو بوده و شام وبقیه کارها تو هتل اسمان….فردا هم همینجوره یانه؟منتظر من باشید فردا (البته اگه شما بیایید که که به احتمال زیاد میاین )منو میبینید.ان شاالله.تاکید میکنم حتما نظر خصوصی رو بخونید چون اگه هر پدرمادری جای پدرمادر من بود….حتما بخونید…ببخشید خیلی حوصله ندارم
[۱۳۸۶ نهم آبان] – توسط زهرا جعفرزادگان

سلام مدیر سایت شمارتون رو میخوام کارتون دارم
[۱۳۸۶ دهم آبان] – توسط رونی رونی

[۱۳۸۶ دهم آبان] – توسط لیلا حسینی

مواظب باشید میان ارزوهای خود حقیقت را گم نکنید….
همواره به یاد داشته باشید با اشک حقیقت را نمیتوان شست….
سلام…دوباره سلام….عمو همونطور که گفتم من نرفتم اختتامیه چون فهمیدم تو نیستی اما ساناز زنگ زد از اونجا…صدای اقاجون سلیمون داشت میومد…
ساناز گفت شعرهاتونو گذاشتن….اما چه فایده شعری که خوانندش نباشه به چه درد میخورهاما جالبه همه جا حضور داری خودتم نباشی اثارت هست….خودت نبودی ولی شعرهاتو گذاشتن….
نشون دهنده اینه که بی شک بهترین عموی دنیایییییییییییییی
[۱۳۸۶ دهم آبان] – توسط زهرا جعفرزادگان

سلام عمو خوبی
عمووووووو دیدی گفتم یه محدودیت برای عضویت تو سایت بزار؟؟؟؟؟؟؟
عمو خرمگس توی این تالار عضوه اما با چه اسمی نمیدونم….اون پست من هست که برای مدیر سایت نوشتما اونو برداشته کپی گرفته وبا یه عالمه مطلب دیگه گذاشته تو وبلاگش بعد هم برای من نظر داده گفته اگه بخوای نویسنده خرمگس بشی بهت پسورد ویوزرنیم میدممنم رفتم حسابی جوابشو دادم.دهن پرکن…دلم میخواد خفش کنمممممممممممم
عمو یه کاری بکن دیگه….راستی دیدم ندا هم بالاخره دست از خرخونیش برداشته اومده…از حرفایی که نوشته خندم گرفت…اما خداوکیلی اینوکه گفته چون وقتمو برای شما صرف میکنم نشون دهنده علاقمه رو همه بهم میگن…بابام میگه تو اینقدر که به عموپورنگ میرسی به من نمیرسیالبته شوخی میکنه ها میخواد سربه سرم بذاره…راستی فکرکنم نمیای امروز یعنی مطمئنم برای همین نرفتم اختتامیه…لحظه شماری میکنم برای ۸روز دیگه….
اره راست میگه بچه ها تو میدان امام دیده بودنتون تو هتل اسمان درحال شام تو هتل عالی قاپو برای ضیافت وخبرهاش از گز خریدن وکجا رفتنو باکی رفتنو خلاصه…
بی خیال…دوستت دارم فعلا بای با
[۱۳۸۶ دهم آبان] – توسط زهرا جعفرزادگان

سلام عموجون .سلام مدیر سایت مهربون عمو
لطفا پست من که سخنی با شما مدیر سایت محترم هست رو بخونید..
بچه ها هم با نظرم موافق هستن ….منتظرم…
التماس دعا…
[۱۳۸۶ نهم آبان] – توسط زهرا جعفرزادگان

سلام عمویی…خوبی….
عمو دیروز زنگ زدم اقای طاهری پرسیدم عمو کی میاد اصفهان گفت شنبه زنگ بزن تا بهت بگم….عمو مامان بابای من جمعه میرن مشهد منم مجبورم برم خونه خالم …هیییییییییی اخه چرا….اگه بابام بود خیلی خوب میشد…من بابامو میخوام..
حالا صاف وقتی تو میای بابای من نیستش….
[۱۳۸۶ پانزدهم آبان] – توسط زهرا جعفرزادگان

سلام عمویی خوبی؟؟عمو الان جیغ میزنماخه این چه وقتیه که برای بازی فوتبال گذاشتنخب الان دقیقا ساعت ۴ سپاهان با ژاپن بازی داره…خب من هم میخوام شمارو ببینم هم بازی رو
اه ….باباواینا رفتن وزشگاه منم میخوام برم…اما بابام نذاشت تیریپ پسرونه بزنم برمگفت بزرگ شدی نمیشهاگه میرفتم برنامتونومیذاشتم ضبط بعد میومدم میدیددم حالام میذارم ضبط بعد میبینم کامل….البته تصویر کوچولو شمارو میذارم کنار صفحه تا نیستید شبکه۳رو میبینم وقتی میای میام شبکه۱ شبکه۳رو میذارم کوچولو اون گوشهعمو دعا کن ببره ….وای اگ ببره…چی میشهتازه من فردا امتحان دینی هم دارم جغرافی هم میپرسه زبانم یه عالمه کار دارم یعنی نمیدونم تا کی باید بیخوابی بکشم…
خیلییییییییییییییییییییییی دوستت دارم عموی مهربونم
فعلا بای بای عموگلییییییییییییی

از طرف علیرضا جعفرزادگان برای بهترین عموی دنیا:
سلام عموپورنگ خوبی؟من علیرضا پسرخاله وپسرعموی زهرا هستم.۷سالمه…
شمارو خیلی دوست دارمتا حالا دوبار باهاتون صحبت کردم یادتونه؟
عمو کی میایی دوباره میدون امام؟تورو خدادوباره بیا اخه اون دفعه زهرا اومد ولی من رو نبردعموپورنگ مهربونم من خیلی خیلی خیلی خیلی زیاد شمارو دوست دارم مثل زهرا….
زهرا یک هفته میادخونه ما مهمونی دعاکنید کلمونو نخوره ازبس عموپورنگ عموپورنگ میکنهحرف اخر:بازم میگم دوستت دارم عموجون
[۱۳۸۶ هجدهم آبان] – توسط زهرا جعفرزادگان

سلام عمویی…دوباره اومدم….خودمم ها دوستام نیستن….
تازه اومدم….از فرودگاه…عمو نخندیا اما دلم تنگ شده….اینقدر گریه کردم که تموم کت بابام خیس شدهنوزم دم دم گریمهمه نگام میکردن اما نمیتونستم جلو خودمو بگیرم…نگی لوسما اما من بابامو خیلی دوست دارم…همه بچه ننه ان من بچه بابا…خیلی زور میگه یه هفته بابامو نبینم خیلیییییی
بعداینقدر تو ماشین عموم مسخره بازی انداخت که اخرش خندیدم اما نمیدونم چرا بغض دارم…عمو من بابامو میخواااااااااااااااااام
مامانیم هستم ولی نه اینقدرحالام اومدیم خونه چون یادمون رفت دزدگیررو بزنیم اومدیم فقط دزدگیربزنیم اما من کشوندمشون تو…اومدم یه باردیگه هم بیام پیشت بعد برمعلیرضاهم نشسته پهلوم سلام میرسونه
پیام بعدی رو میدم علیرضا خودش براتون بنویسه
دوستت دارم عموجونم….فراموشم نکنیا…
دلم برات اندازه سوراخ جوراب پای مورچه میشههم برای تو هم برای مامان باباماین هفته هرروز امتحان دارم برام دعا کن عموجونمدوستت دارم عموجونم
[۱۳۸۶ هجدهم آبان] – توسط زهرا جعفرزادگان

سلام عموجونم خوبی؟عمویی اومدم بگم یک هفته خدافظ….مامان بابام فردا ساعت ۴پرواز دارن ودارن میرن مسافرت…مشهد…میرن دعاتون کنن…درنتیجه منم میرم خونه خالم.اونجا هم بخاطرعلیرضا که ازدرسهاش عقب نیفته اینترنت رو جمع کردناما نداساوج وساناز مختاری ونیلوفررضایی یاهمون نیلوپر شناسه وپسورد من رو دارن درنتیجه میان ازقول من مینویسن اما من خودم نیستم…مگه اینکه یه سری بیام خونمون …اگه خودم خواستم ان شم اولش مینویسم خودزهرا هستم.نگی فراموشت کردما به خدا کانکت نمیشم وگرنه…اما دنبالتون هستم وان شاالله اگر بیایید اصفهان حتمامنو میبینید.
عموپورنگ مهربونم به اندازه تموم ستاره های اسمون دوستت دارم
امیدوارم همیشه گل لبخند مهمون لبهای خوشگلت باشه ودلت بی غم وغصه…خب من رفع زحمت میکنم دیگه…
یادت نره دوستت دارم

خداوندا عطایم فرما ارامشی تا بپذیرم انچه را که نمی توانم تغییر دهم؛شهامتی تا تغییر دهم انچه را که می توانم ودانشی که بدانم تفاوت ان دو را
[۱۳۸۶ بيست و پنجم آبان] – توسط زهرا جعفرزادگان

دوباره سلام….راجع به اون مطلبی که قرار بود تو بیایی اصفهان….زنگ زدم اقای طاهری گفت هنوز مشخص نیست بعد گفت ۵شنبه زنگ بزن تا بهت بگم دیروز من یادم رفت زنگ بزنم امروزم زشته چون جمعه است برای همین فردا یاپس فردا میزنماما فهمیدم که من اشتباه فهمیده بودم یعنی تا اخر هفته ای که گذشت تو باید اعلام امادگی میکردی که اصلا میایی یانه اما خود موعدی که قراره بیایی ۱۰-۲۰ روز دیگه استوقتی فهمیدم چشمهام۸تاشد
اخه من اینقدر اینجا حرف زدم بعد یه هواما خوشحالم شدم چون حالا وقتی میایی بابامم هستاما اگه بدونی چیکارا که نکرده بودم اخه فکر میکردم شما میایی برای همین حدودا ۱۰-۱۵ دست لباس برداشتم بردم خونه خالم.کادو خریدم ویه عالمه کار دیگه…بعد یه هو دیدم ضایع شدم
خب همین دیگه تموم شدخب خودت چطوری؟
من برم حموم واماده بشم چون خیلی کار داریم که تاقبل اومدن مامان بابام باید بکنمپس من رفتم….اما عموجونم اینو هیچ وقت فراموش نکن که بیشتر از همه دنیا دوستت دارممممممممممممممممممم
[۱۳۸۶ بيست و پنجم آبان] – توسط زهرا جعفرزادگان

به نام خدای مهربونیها به نام خدای زیابیی ها…سلام عموجونم…یه سلام قشنگتر از فصل ریزش برگها…گرمتر از شوفاژ مهربونتر از گل وبهتر از هرچی که فکشو بکنی…یه سلام با نهایت دلتنگی اما خوشحالی…یه سلام به عمویی که بهتر از اون وجود نداره….خوبی عموی خوشگلمممممممممم؟وای اگه بدونی چقدر دلم برات تنگولیده بود!!!ّّ هم برای تو هم برای بچه ها وازهمه بیشتر برای مامان بابام
اما امروز همشونو میبینم.پس هووووووووووورااااا.خوبی؟؟چه خبر؟میبینم که هنوزم نیومدی…درضمن یه منگلم به جمع منگلهای این تالار اضافه شده به نام…ولش کن بچه ها خوب حالشو گرفتن منم رفتم همراهیشون کردم…ببین تورو خدا یه هفته نبودما چقدر اتفاق افتاده ومن بی خبردوستهامم مثل خودم گرفتار بودن حسابی برای همین اونهام نتونستن بیان اما حالا اومدم بگم عمویی خیلی گلی خیلی دوستت دارم باووووووووووووررررررررررررررر کنیه خبرهایی هم من دارم که حالا میگم اما تو نظر بعدی..فعلا
۳۸۶ بيست و پنجم آبان] – توسط زهرا جعفرزادگان

امروز ۲تا تولد داریم…اگه گفتی….اره اولیش تولد همین کوچولهه…کی خب معلومه دیگه همون کوچولویی که مثل گله…همون گلی که باغبونش عموپورنگه…اره درسته تالاررو میگم….امروز تولد۱ماهگیشه…..اما عمو توکه باغبونشی هنوز هیچ بهش نزدی….سرنزنی پژمرده میشه ها…
اما دومیش…اره میدونم که میدونی….تولد منه…امروز ۱۴ساله میشم….
امروز اولین روز ۱۴سالگی منه….هرسال از خدا موقع فوت کردن شمع کیک تولدم ۲تا چیز میخوام….اولیش اینکه کمکم کنه تا توی سالی که در پیش دارم مرتکب گناه نشم ودومیش اینکه عموپورنگ مهربونم رو که خود خدا میدونه چقدر دوستش دارم رو برام سالم وسرحال نگه داره……
عموجونم ازت میخوام توهم ب رام دعا کنی….دعا کنی تا از امروز که اولین روز یه سال جدیده بهتر خدارو بشناسم بهتر باهاش ارتباط برقرار کنم….
برام دعا میکنی؟؟؟؟
[۱۳۸۶ بيست و هفتم آبان] - توسط زهرا جعفرزادگان
سلام ، سلامی به گرمی آفتاب به شکوه کاروانها به خدای کس ندیده.
سلامی به گرمی آفتاب و به زلالی آبشاران سلامی چو بوی خوش آشنایی .
شقایق سر از خاک برداشت و قلب سوخته اش را به آسمان نشان داد ابر به حال او گریست و قطره ، قطره های باران بر سرش بارید شقایق سر از خاک برداشت و با ذوق فریاد زد من دوباره متولد شده ام و خون سرخ برتن گلبرگهایم جوشید بر تن ظریفش جوانی نشست و باد فریاد کشید در دنیا می توان خوبی ها و زیبائی ها را هم دید.
خدای من ای خدای مهربان تو را به زیبایی ها به جوانه ی سبز روی شاخه ها به زیبایی شکوفه های سفید و صورتی به نسیم صبدم و به آرامش قوی سفیدی که در غروب زیبا روی دریاچه ای شناور است قسمت میدهم که آرامش و زیبایی را به روح ما هدیه گردان ما را از دوستی خود محروم نگردان تا بتوانیم همدیگر را دوست بداریم.
[۱۳۸۶ بيست و هفتم آبان] - توسط زهرا جعفرزادگان
سلام عموخوبی…زنگ زدم اقای طاهری همین یه ذره وقت پیش.میگم چی شد بالاخره عموپورنگ میاد یانه؟میگه هنوز مشخص نیست .اعصابم خورد شد گفتم مگه شمانگفتید حتما تااخر این هفته مشخص میشه؟گفت چرا اما اونا باید اعلام امادگی کنن که نکردن.برنامه ما۱-۲هفته دیگس.اونا ممکنه چندروز قبل از شروع زنگ بزنن بگن میاییم.منم اعصابم خورد…..خلاصه گفتم هروقت خواست عموپورنگ بیاد خودتون بامن تماس بگیرید.اونم گفت حتما به من خبرمیده واگه شمارو ببینه که میبینه بگه که من خیلی دوستتون دارم.روم نشد اما تودلم گفتم نیاز به گفتن تونیست عموخودش میدونهخلاصه تاحالا اینجوری نرفته بودم سرکار
[۱۳۸۶ بيست و ششم آبان] - توسط زهرا جعفرزادگان

عموپورنگ دلقکی که باورش شده هنرمند است

نوامبر 15, 2007 by خرمگس

عموپورنگ دلقکی که باورش شده هنرمند است پس مدتها که  داریوش فرضیایی در سایت رسمی گروه کودک چیزی ننوشته است  به یکباره در وبلاگ نوستالژی این مطلب را آپدیت کرده است

زیر سایه سنگین نگاه دیگران کنار قبر مرحوم نوذری نشسته بودم تکه سنگ کوچکی را که در دست داشتم آرام آرام بر روی سنگ نبشته مرحوم می زدم و زیر لب قرآن می خواندم او هم چنین می کرد مردم همچنان روی سنگ نبشته ها راه می رفتند و  به دنبال هنرمند محبوب خود بودند سنگ نبشته متفاوت فردین هوادار بیشتری داشت نگاهم را از جمعیت گرفتم و به او نگاه کردم در خلسه ای توصیف ناشدنی فرو رفته بود.

پرسیدم : من هم بمیرم اینجا دفنم می کنند ؟؟
گفت : اینجا قطعه هنرمندان است ندیدم که لبهایش تکان بخورد
پرسیدم : مگر من نیستم ؟؟

نگاهش سنگین تر از تمام نگاه هایی بود که به من می انداختند

گفت: آدم مشهور و آدم محبوب با آدم هنرمند زمین تا آسمان فرق می کند

منبع http://dariyoosh.blogspot.com

احساسات ناب بچه ها بازِِیچه عموپورنگ شده است .چرا؟

نوامبر 2, 2007 by خرمگس

از همان روز اول که عموپورنگ از طریق برنامه افتتاح سایت عمو را اعلام کرد می شد قاطعانه گفت که بزرگترین اشتباه کاری اش را انجام داده است که در این میان از ناآگاهی تهیه کننده هم نمی توان گذشت عمو پورنگ تا قبل از آن در وبلاگ خودش پورنگ مطلب می نوشت و با بچه ها و طرفدارانش در ارتباط بود به نوعی می خواست همه بچه ها سرگرم باشند و صد البته به خاطر پز اجتماعی سایت عمو را راه اندازی کرد همزمان با راه اندازی سایت عمو با نامه پراکنی به مدیریت پرشین بلاگ از همه وبلاگ ها دوری جست و فقط از سایت عمو دفاع کرد در حالی که همزمان و حتی قبل از آن تالار داریوش فرضیایی و تالار عموپورنگ و پورنگ بلاگ اسپات در اینترنت فعالیت داشتند و علی رغم اینکه در پرشین بلاگ عموپورنگ با آن جمله معروف این وبلاگ برای همیشه بسته شد در قسمت کامنت دونی می شد نظر داد .
در حالی که سایت عمو از تبلیغات تلویزیونی بهره مند بود ولی دست اندرکاران سایت هنوز از فعالیت تعداد محدودی از گروه ها در تالارها و وبلاگها احساس خطر می کردند و برای برطرف شدن این واهمه به هنگامی که عمو پورنگ با هزینه گروه کودک در سفر حج به سر می برد وبلاگ دست نوشت را راه اندازی کردند که عمو پس از بازگشت در آن مطلب می نوشت وبلاگ دست نوشت نمونه یک وبلاگ درب و داغان بود قول هایی در وبلاگ داده شد که هیچ کدام عملی نشد آپدیت های نامنظم و گاه تعطیلی موقت در یک سال گذشته آبروی نداشته اینترنتی عمو پورنگ را به خطر انداخت غلطهای تایپی و نگارشی بی شمار در این وبلاگ همه و همه دست به دست هم دادند تا ثابت شود کسانی که دور و بر داریوش فرضیایی را گرفته اند از کمترین بهره هوشی برخوردارند برای نمونه استفاده از عکس بی ریخت داریوش فرضیایی در قسمت بالایی وبلاگ دست نوشت جز بی مبالاتی چیز دیگری نیست البته این انتخاب نادرست مفهوم کاملا درستی را از نحوه نگرش عموپورنگ و عوامل سایت ارائه می دهد نگاه از بالا به پایین که در این سایت و وبلاگ تاکنون وجود داشته است از مسخره آمیز ترین کارها می توان به نوشتن مدیر سایت به جای عمو پورنگ بوده است که خود نمونه بارز بازی با احساسات ناب کودکان و نوجوانان است در این نگرش غلط است که مدیر سایت بی اطلاع از فضای مجازی دست به کار احمقانه می زند و برای کامنت گذاشتن مخاطبین ساعت محدودی را اعلام میکند گویی ایشان در یک اداره و یا سازمان با یک عده ارباب رجوع روبروست و بروبچه های طرفدار در همان ساعات اعلام شده کامنت بگذارند
نوشته های وبلاگ دست نوشت عینا در یک وبلاگ دیگر با عنوان مارمولکی به نام عمو پورنگ بازنویسی شده و نویسنده نامعلوم این وبلاگ با استفاده از عنصر طنز و زیاده روی در آن کار را به هزل و هجو و توهین و تخریب شخصیتی عمو پورنگ و داریوش فرضیایی می کشاند این کار آنقدر ادامه پیدا می کند که در کمال تعجب می بینیم وبلاگ دست نوشت همزمان با وبلاگ
مارمولکی به نام عمو پورنگ آپدیت می شود
از آنجایی که نیاز به جایی یرای جمع آوری مطالب در باره عمو پورنگ احساس میشد وبلاگ خرمگس پا به عرصه وجود می گذارد و متاسفانه با وجود پر بار بودن از سوی عوامل آشنا و دوست تحریم شده و فورا فیلتر می شود در حالی که وبلاگ
مارمولکی به نام عمو پورنگ از بدترین حرفها و تهمتها استفاده می کند و یا وبلاگ نوستالژی که از خصوصی ترین خاطرات داریوش فرضیایی می نویسد هنوز فیلتر نشده است تمام این عوامل این شک را به یقین نزدیک می کند که دست هایی در کار است که ارتباط نزدیکی با خود داریوش فرضیایی دارد
سایت عمو که تا چند وقت پیش تبلیغاتی از سایت پرشین بلاگ را در صفحه اول داشت که حکایت از عوض شدن دامنه COM به دامنه IR می داد که ناگهان و درست در جای همین تبلیغ تبلیغ تالار سایت عمو را در مای پردیس می داد این تبلیغ برای سایت مای پردیس حکایت از نفوذ آقای بوترابی مدیر شرکت آریا گستر که پرشین بلاگ و مای پردیس هم از زیر مجموعه های شرکت ایشان است دارد
سایت مای پردیس که پس از انتشار نسخه نهایی سایت کلوب در حال فراموش شدن بود و کاهش آمارهای بازدید از این سایت مسولین شرکت آریاگستر را بر آن داشت تا از محبوبیت سایت عمو در نزد کودکان نهایت سواستفاده را نماید چرا که نباید فراموش کرد سال گذشته سایت پرشین بلاگ بدون کار کارشناسی و تحقیقات در انتشار نامه
عموپورنگ و تبری جستن داریوش فرضیایی از وبلاگ پورنگ نقش مهمی داشت و تا چندین هفته این نامه را در صفحه اول سایت خود قرار داده بود
اکنون همه همه می دانند که تالار گفتگو
عموپورنگ در مای پردیس اصلا متعلق به عموپورنگ نیست چرا که ایشان سال گذشته گفته اند که فقط به سایت عمو مراجعه کنید لطفا این نامه عمو پورنگ را دوباره بخوانید

سوای این مطالب سوالاتی مطرح می شود که برای خیلی از بچه های طرفدار عمو پورنگ هم پیش آمده است و تاکنون بی جواب مانده است

1_ عموپورنگ چرا وبلاگ پورنگ را در پرشین بلاگ راه اندازی کرد ؟ چرا آن را تعطیل کرد ؟ و چرا آن را انکار می کند ؟؟ و چرا علی رغم همه این حرفها این وبلاگ هنوز وجود دارد ؟ و کامنتهایش آپدیت می شود ؟؟

2_ چرا علی رغم درخواست تمای بچه های طرفدار چرا عمو تاکنون در باره وبلاگ نوستالزی حرفی نزده است ؟ آیا این انتظار بی مورد است که از مدیر سایت بخواهیم با همان روش تبلیغ برای مای پردیس از وبلاگ نوستالژی هم پرده برداری کند ؟؟

3_ دلیل مخالفتهای عمو با وبلاگ خرمگس چیست ؟ و چرا به هیچ یک از مطالب آن جواب نداده است ؟؟( حالا منطقی اش پیشکش )
4_ عمو چرا وبلاگ دست نوشت را آپدیت نمی کند ؟آیا عمو نمی توانست در همین وبلاگ همه بچه ها را دور خودش جمع کند ؟؟

5_عمو چرا فقط به تلفن و اس ام اس کسانی جواب می دهد که ثروت مند هستند نمونه اش همین زهرا جعفرزادگان که به زودی مطلب جالبی در اینجا از او خواهید خواند

6- تاریخ افتتاح این تالار هم مورد سوال است دقیقا سال گذشته هم در این تاریخ تالاری ایجاد شده بود که بعدا توسط داریوش فرضیایی حذف شد و حتی تمام اعضای تالار سال قبل می توانند به یاد بیاورند که یادداشت واحدی از داریوش فرضیایی دریافت کرده بودند مبنی بر اینکه به علت بی کفایتی مدیریت مای پردیس قصد کوچ به سایت کلوب را دارند و حتی این آدرس در سایت کلوب هنوز فعال است

7 – چرا اکثر خاطراتی که در وبلاگ دست نوشت از قول عمو پورنگ نوشته شده است دو هفته و یه سه هفته قبل در وبلاگ نوستالژی منتشر شده بود ؟؟

8_نوشته های وبلاگ دست نوشت و حتی خاطرات صوتی عمو پورنگ در صفحه اول سایت عمو همگی دال بر خاطره بازی او دارند ( اگر نوشته های وبلاگ نوستالژی را هم قاطی این مسئله نکنیم ) پس چرا داریوش فرضیایی اینگونه با خاطرات ما بچه ها بازی می کند ؟ همه روزی بزرگ می شویم و دیگر از آن حس و هوای پورنگی دوستی بیرون می آییم پس چرا نباید خاطرات خوبی را با خود حمل کنیم ؟؟ سال گذشته عارفه موذنی در وبلاگش می نویسد خود عمو تلفنی با من حرف زد و گفت : برو از طرف من در تالار بنویس که دلم خیلی گرفته است و بعد از یک ماه آن را تکذیب می کند و دوباره امسال در مای پردیس تالار ایجاد می کند و این بار زهرا جعفرزادگان پیشرو است که به همگان بقبولاند که تالار گفتگو برای عمو پورنگ است
9- و سوال آخر و کلیدی اینکه داریوش فرضیایی و با عمو پورنگ چه ریگی به کفش دارند که تاکنون از جواب مستقیم به این سوالات طفره رفته است ؟؟


سایت عمو طرفداران عمو پورنگ را سر کار گذاشته است

اکتبر 31, 2007 by خرمگس

در یک تصمیم احمقانه  لینک تبلیغی در سایت عمو گداشته شده است  که از بچه ها خواسته اند در سایت مای پردیس  عضو شوند یکی نیست به این آقای محمد حسین سودمند  مدیر سایت عمو بگوید  شما دیگه چرا ؟؟؟

زهرا جعفر زادگان فرزند یکی از سرمایه داران اصفهان که  عمو پورنگ و کارچاق کن برنامه کودک  او را با تقلب و تطمیع شرکت در مسابقه عموپورنگ  شستشوی مغزی داده اند  در تالارگفتگوی  جدید التاسیس  به نمایندگی از تمامی اعضای گروه سایت رسمی عمو. خطاب به مدیر سایت این طور نوشته است  : 

 با عرض سلام وخسته نباشید خدمت شما:
از ابتکار نوین شما کمال تشکر را دارم اما سوالی که در ذهن من وسایر طرفداران واقعی اقای فرضیایی (عموپورنگ )که با هدف ارتباط با سایت رسمی شما در این گروه شده اند پیش امده که فکر میکنم شما با توجه به فعالیتی که خودتون اونو اغازکرده اید باید به اون پاسخ بدید جناب مدیر سایت شما از بعد تولد عموپورنگ تا حالا یعنی از اول مرداد ماه تا این زمان هیچ پست ومطلب جدیدی را در بخش دستنوشت سایت قرار نداده اید.دلیل این حرکت را نمیدونم اما بعد با توجه به اینکه خود شما این تالار رو افتتاح کردید واز مادعوت به عمل اوردید که باعضویت در این گروه با گروه اینترنتی عموپورنگ در ارتباط باشیم پس دلیل عدم حضور فعال شما چیست؟.تاریخ تاسیس این تالار ۲۸ مهرماه بود.
از همون روزهای اولی که شما اقدام کردید دوستداران وطرفداران زیادی استقبال کردند واکثرا در وبلاگهایشان تبلیغ کردند و در کمترین زمان ممکن تعداد اعضای گروه بسیار افزایش یافت.اما شما بعدازگذشت ۱۱روز از تاریخ تاسیس؛هنوز هیچ گونه فعالیتی انجام نداده اید.منظورم را بهتر عنوان کنم:شما با توجه به محیط وامکانات این تالار قائدتا باید در مقابل سوالات ما که در حال حاضر به عنوان مخاطب شما قرار  داریم پاسخ گو باشید.اما من وسایر بچه ها مدت زیادی است که منتظر حضور سبزوگرم شما بین خودمون هستیم اما در حال حاضر که ظاهرامر چیزی را نشان نمیدهد…
حال باتوجه به وقفه ی زیادی که در اپدیت کردن دستنوشت هم افتاده ؛معنی این عدم حضور مدیرسایت وعموپورنگ چیست؟مگرنه اینکه هدف شما مطالب بالا بوده…
پس چرا اقدام نمیکنید؟جناب اقای مدیر سایت واقای فرضیایی یاهمون عموپورنگ مهربون ما بی صبرانه منتظر حضور گرم وپرشور شما در بین طرفدارانتون هستیم.
پس لطف کنید ومارو از چشم انتظاری دربیارید…
باتشکر:زهرا جعفرزادگان به نمایندگی از تمامی اعضای گروه سایت رسمی عمو.

۱۳۸۶ نهم آبان  توسط زهرا جعفرزادگان

این مطلب را دوباره بخوانید تا قسمت دوم آن را هم به زودی اینجا قرار دهم

هم زمان با اولین نظر سنجی صداوسیما در پورنگ مهر 82 برای بهترین مجری تلویزیون عمو پورنگ هم برای اولین بار سر از دنیای مجازی در آورد او که به کمک یکی از دوستانش ( به گفته خودش ) در پرشین بلاگ با ایجاد وبلاگی از بچه ها خواسته بود که در نظر سنجی صداو سیما شرکت کنند پس از آن جسته و گریخته در آن وبلاگ با نام پورنگ مطالبی چون خاطره , شعر, زندگی خصوصی , متن ادبی می نوشت که تزئین بخش آنها نیز عکسهای شخصی خودش بود از همه مهمتر اینکه وبلاگ پورنگ محل ابراز نظرات بینندگان برنامه تلویزیونی پورنگ نیز شده بود تا جایی که از بین کامنتهای وبلاگ اسامی بچه های خوب نیز از طریق برنامه پورنگ اعلام می شد که از میان وبلاگ نویس های معروف هم می توان از وحی شبانه , زهرا و سپینود نام برد که مطالبی یرای عمو پورنگ نوشتند علاوه بر این تعداد بیشماری از وبلاگ ها و سایت ها ی معروف با لینک دادن به وبلاگ پورنگ آن را به سایر دوستانشان نیز معرفی کردند
وبلاگ پورنگ ازشهریور سال 82 تا اسفند سال 83 فعالیت خود را در چندین نوبت به حالت تعلیق در آورد یکبار با نوشتن این پست و یک بار هم با نوشتن این پست و در انتها هم با نوشتن این پست به حالت تعطیل در آمد این در حالی بود که امکان کامنت گذاری وجود داشت و در همین کامنتها می توان خواهش و تمنای دوستداران و طرفداران پورنگ را دید که اصرار به بازگشت پورنگ به وبلاگ خودش را دارند .

در پنجم خرداد سال 85 گروه کودک سایتی را با عنوان عمو و به مدیریت شخصی به نام …راه اندازی کرد و خیلی زود توانست به مدد تبلیغات تلویزیونی که داشت بازدیکنندگان میلیونی داشته باشد این سایت که یه ظاهر متعلق به عمو پورنگ بود ولی به سفارش گروه کودک و نوجوان شبکه اول صدا و سیما ایجاد شده بود . این سایت با ظاهری نه چندان زیبا ولی شلوغ در همان ابتدا هم نتوانست با خیل عظیم طرفداران عمو پورنگ ارتباط برقرار کند چرا که همه چیز در این سایت یک سویه بود جایی برای ثبت کامنت وجود نداشت و بعدتر هم که این امکان را به وجود آوردند ساعت محدودی را برای این امر اختصاص دادند و طبیعی بود که این با سیاق اکثر دوستداران عمو پورنگ جور نباشد خراب بودن سایت و به کما رفتنش هم حکایت خود را داشت که در قسمت بعدی این نوشته به آن خواهیم پرداخت , البته مسولین سایت کوشیدند تا هر از چند گاهی با انتشار گزیده و چکیده از کامنت های خوانندگان این ارتباط را مثلا دوسویه نمایند ولی چون این کار ادامه نیافت موفقیت چشمگیری را نصیب مسولین سایت نکرد و در آن زمان که دایم تبلیغات تلویزیونی سایت چه به صورت زیرنویس و چه به صورت گفتار توسط عمو پورنگ انجام می گرفت باز هم سایت عمو تنها انتخاب بچه ها نبود .
یک ماه بعد از افتتاح سایت عمو درست در اول مرداد تالار گفتگویی در سایت مای پردیس با عنوان داریوش فرضیایی و اسم پورنگ ایجاد شد استقبال بی نظیر دوستداران و طرفداران عمو پورنگ از این تالار گفتگو به حدی بود که مسولین سایت عمو را بر آن داشت که از عمو پورنگ بخواهند که کاری بکند. که البته این تالار کنونی توسط هواداران عمو پورنگ ایجاد شده است و آن تالار اصلی به طرز مرموزی از سایت مای پردیس حذف گردید ولی خوب می توان انتظار داشت که مدیریت محترم مای پردیس با توجه به آرشیو حرفی برای گفتن داشته باشد

در اوایل شهریور ماه سال 85 سایت میزبانی پرشین بلاگ که بیش از 700 هزار وبلاگ را ساپورت می کند در صفحه اول نامه ای از عمو پورنگ انتشار داد که خطاب به مهدی بوترابی مدیریت پرشین بلاگ (که الان دوهفته است دستگیر و در اوین به سر می برد ) نوشته شده بود داشتن چندین غلط دستوری و نگارشی حاکی از تعجیل عمو پورنگ برای انتشار آن بود گر چه محتوای نامه هم چندان بار مفهومی نداشت ولی او با این نامه همه چیز را انکار کرد و حتی داشتن وبلاگی به نام پورنگ که نزدیک به 100 هزار بیننده واقعی داشته که از ان میان بیش از هزار نام و از بین کامنت های آن وبلاگ از طریق برنامه پورنگ از تلویزیون اعلام شده بود , و این در حالی بود که عمو پورنگ فراموش کرده بود که در فروردین 84 و طی مصاحبه با همشهری جوان و در حضور تهیه کننده برنامه با افتخار از این وبلاگ به عنوان تنها وبلاگ خودش نام برده بود که مجله هفتگی همشهری جوان ضمن چاپ آدرس این وبلاگ و تعدادی از کامنتهای آن توصیه به خواندن وبلاگ عمو پورنگ کرده بود

پایان قسمت اول این نوشته ادامه دارد

دلیل آپدیت نشدن وبلاگ عمو

اکتبر 25, 2007 by خرمگس

روی قبض کلیک کنید

غروب 9 مهر 84 و عمو پورنگ

اکتبر 2, 2007 by خرمگس

عکس از وبلاگ نوستالژی 

یه سلام از جنس غم یه سلام از جنس یه خاطره ی بد 

 

یه سلام از جنس یه خاطره ی بد یه خاطره ای که تلخیش هیچ وقت نمیزاره فراموشش کنیم

 

 

 

 

یه خاطره ی پاییزی که قلب همه را به درد اورد یه سلام از جنس غروب ۹ مهر.غروب ۹ مهر ۸۴

 

 

 

یه سلام ازجنس یه برادر مهربون که برادرشو خانوادشو تنها گذاشت و یه داداش مهربون که اینقدر برامون عزیز بود که مثل برادر خودمون بود

 

 

یه سلام به اون خورشیدی که غروب کردو دیگه هیچ وقت هیچ طلوعی نداشت

 

 یه سلام از جنس از دست دادان یه برادر . یه برادر به اسم بهروز فرضیایی

یه سلام از جنس غم یه سلام از جنس یه خاطره ی بد 

یه سلام از جنس یه خاطره ی بد یه خاطره ای که تلخیش هیچ وقت نمیزاره فراموشش کنیم

یه خاطره ی پاییزی که قلب همه را به درد اورد

 یه سلام از جنس غروب ۹ مهر.غروب ۹ مهر 84 یه سلام ازجنس یه برادر مهربون که برادرشو خانوادشو تنها گذاشت و یه داداش مهربون که اینقدر برامون عزیز بود که مثل برادر خودمون بود یه سلام به اون خورشیدی که غروب کردو دیگه هیچ وقت هیچ طلوعی نداشت
یه سلام از جنس از دست دادان یه برادر . یه برادر به اسم بهروز فرضیایی

منبع  http://www.shima1371-purang1352.blogfa.com/post-79.aspx

دو کلمه حرف حساب با عمو پورنگ

سپتامبر 27, 2007 by خرمگس

به نام خدا …

 سلام امروز اومدم يه حرفايي رو بزنم كه شاید توی همچین صفحه ای زیاد خریدار نداشته باشه

 صدها بار در مدح و ستایش عمو پورنگ نوشتن ممکنه مفاهیم خسته کننده  و گاها” اغراق آمیزی رو در ذهن هر خواننده ای القا کنه.  من هنوزم دوست دارم عموپورنگ پیشرفت کنه، نمیخوام در جا بزنه ، پس ….

امروز اومدم از برنامه عمو پورنگ و خود عمو پورنگ انتقاد كنم !!! آره انتقاد . از همون اول شروع مي كنيم از رمضان 81كه اومد يادتونه چه قدر برنامه عمو پورنگ هيجان انگيز بود؟ هر چند انسان ها حق دارن غمگين باشن يا هر جور دوست دارند رفتار كنند اما اون مربوط ميشه به زندگي شخصي شون .انتظار هم ندارم عمو پورنگ شلنگ تخته بندازه . نه . بلكه حرف من اينه كه مثلا نگاهي بندازين به ماه رمضان هاي قبل .درست كردن دفترچه احكام ، دعوت از حافظان و قاريان كودك و نوجوان، احاديثي كه گفته مي شد اون تيتراژ مخصوص ماه رمضان و تسبيح دونه دونه ! يادتونه چه قدر با صفا بود؟ يادتونه اون روزايي كه عمو پورنگ تا افطار هم با ما بود؟ و حتي پارسال عمو پورنگ گفت ما برناممون توي ماه رمضان شروع شده و من نذر كردم كه ماه رمضون ها هر روز بيام برنامه … اگه يادتون نيست و احيانا من اشتباه مي گم اينو يادتون هست كه مي گفت رونق برنامه ما به خاطر ماه رمضونه و ما هميشه ماه رمضونا ميايم؟ امسال حقيقتاً ماه رمضان رو مثل قبل حس نكردم شايد چون چند سالي ماه رمضانمان را با برنامه عموپورنگ بيشتر حس مي كرديم

 

 TinyPic image

 حالا مي ريم سراغ قسمتهاي ديگه . مثلا همين دست نوشت كه چقدر اولا تبليغ مي كردن و آپديت مي شد . پيام صوتي ها ، گزارش تصويري ها ، آلبوم هاي عكس،حتی دیدن عکس دختر کوچولوی ناز بن بن بنی ، اما حالا از روز تولد عمو پورنگ ديگه آپ نشد . انگار عمو پورنگ اومده بود تولدش رو ياد آوري كنه و بره تا سال ديگه !!! ( مي دونم جمله بي رحمانه اي گفتم اما لازمه تا اونها به خودشون بيان) مگه نه اينكه شما بچه ها زندگيتونو ميزارين مياين فقط به عشق عمو پورنگ وبلاگهاتونو آپ مي كنيد؟ الان هم كه بعضي از بچه ها فكر مي كنند عمو با بچه ها قهره و براي همينه آپ نمي كنه … نه عزيزم مگه شماها چه كرديد؟

 غير از اينكه شب و روز بهش فكر مي كنيد . دوست داريد با نوشته هاتون خوشحالش كنيد يا حتي تو غم ها شريكش باشيد؟ 5روز ديگه هم مونده به فوت برادرشون آقاي بهروز فرضيايي كه خدا رحمتشون كنه . ( واسه اون روز هم مطمئنم اكثرتون آپ مي كنيد . و وظيفه ماهاست)

 پاچه خواري نمي كنم من اصلا قصد تعريف از عمو پورنگ رو ندارم هر چند اگه بخوام هم ميتونم خيلي بي رحمانه بنويسم . اما برادر خدابيامرزش كه كاري نكرده كه بخوام به يادش نباشم .

 بگذريم . يه حرف هم رو دلم مونده . اينكه وبلاگ خرمگس بارها فيلتر شده اون هم چون از عمو پورنگ انتقادهاي نابچا و بعضاً به جا بوده . هر چند من تهمت هاش رو تا الان كه قبول ندارم . اما فكر كردين كه اگه نوستالژي از عمو پورنگ يا به حساب نويسنده وب از جناب آقاي داريوش فرضيايي!نيست پس چرا فيلتر نشده و نميشه؟؟؟؟؟ به هر حال اگه خرمگس چيزي مي نويسه آن قدر هم نيست كه بچه ها باور كنند اما نوستالژي كه مسائل شخصي عمو پورنگ را آن هم با عكسهاي شخصي بيان مي كند چرا فيلتر نميشه؟؟؟؟ من كه فقط يك نتيجه گرفتم ……

 قرار بود عمو پورنگ عكسهايي كه در مكه گرفته بود بزاره تو سايت اما  شما عكسي ديدين؟مسابقه درود و صلوات بر پيامبر ،جايزه 1000،100و 2000مين ايميل تبریک برای تولد سايت! درسته كه جايزه به عمو پورنگ ربطي نداره اما اين آقاي آقاجانزاده بداخلاق كه با همه دعوا مي كنه تهيه كننده است يا برگ چغندر! حتي روزي كه عمو پورنگ در برنامه راديويي هفت اقليم دعوت بودند برنده مسابقه كاريكاتور(به اسم مهسا) زنگ زدن و گفتن جايزه منو هنوز ندادن . و عمو پورنگ گفت جايزه به من ربطي نداره من هر چي بهم بگن مي گم ….قابل توجه آقاي آقاجانزاده.

 

 TinyPic image

 

الان 3 ساله كه عمو پورنگ ديگه توي جشن نيكوكاري نمياد. چرا؟

 

جالبه امسال حتی  روز بانکداری اسلامی رو از لابه لای برگهای تقویم 1386 به خاطر سپرده بودن و یه برنامه بهش اختصاص دادن .. اما هنوز آثار معنوی ماه پربرکت رمضان اون جور که من مخاطب انتظار داشتم و  باید و شاید در این برنامه ملموس نیست .

 جديدا هم كه ابتكار خلاقانه شون شده نمایش كله بي تن ! به نظر شما ديدن اين ابتكار براي يك بچه يا حتي خود ماها چه جذابيتي داره؟ قبلا محتواي برنامه آموزنده بود اما الان …..

TinyPic image

 

و حتي مبل داغشون كه چندان هم جذاب نيست جز اون قسمتي كه عمو پورنگ اداي آقاي نجفي رو در آوردن .گرچه در نگاه اول خنده دار بود اما در ماه رمضان…..  همون روز یک ساعت بعد با همراه شدن با  یک برنامه که کار گروه فرهنگ و معارف شبکه سه هست، به شیرخوار گاه آمنه رفتیم … اون گزارش حس قشنگی داشت … آره . بیایین اسم این جور کارا رو بذاریم ظاهر سازی و ..! در این صورت هم بهتر از مورد اوله ! 

 اصلا امروز كه آقاي آقاجانزاده مهمان مبل داغ بودن چه سئوالهاي بي سر و تهي مي پرسيدن كه خداييش جهت پركردن وقت برنامه بود….

 

TinyPic image

 احتمالا بعد از خواندن اين متن خيلي ها اعتراض مي كنند اما لازمه كه عمو پورنگ وهمكارانشون به خودشون بيان .

 

رفتار آقاي آقاجانزاده هم كه تعريف نداره … با بچه هات هم همينطوري رفتار مي كني؟؟؟  چرا نميفهمين كه بچه ها فكر مي كنن قهريد كه آپ نمي كنيد..نكنه هك شدين ها؟؟؟؟ يه خرده به خودت بيا آقاجانزاده! اگه به اينجا رسيدين اول لطف خدا بوده و بعدم عشق بچه ها .اگه بچه ها برنامه شما رو دوست نداشتن الان براي هر شب جشن هاي خارج از برنامه یه رقم با چند تا صفر قلمبه جلوی روش کاسب نمیشدین .هر چند گير تو كه نمياد به دونفر ديگه ميرسه….

 

 TinyPic image

منم ديگه خودمو درگير اين حواشي نمي كنم و خيلي وقته جز دست نوشت و نوستالژی  به هيچ وب پورنگي سر نزدم

 عمو پورنگ حتی در انتهای کوچه بن بست هم راه آسمان باز است … ما میخواهیم تو پرواز بیاموزی به عشق همه  بچه ها

منبع    http://www.1purang.blogfa.com/post-116.aspx

عموپورنگ پرافاده و آقاجون سلیمون مهربون

سپتامبر 14, 2007 by خرمگس

   واييييييييييي…drooling باورتون ميشهhypnotized بالاخره بعد از سالهاي سال به بزرگترين آرزوم رسيدمpraying و اولين گزارش خبريمو گرفتمdancing. هنوز كه هنوزه خودم هم باورم نميشهdaydreaming . فكر ميكنم دارم خواب ميبينمsleepy. دوست دارم الان يه جيغ بلند بزنم big grinو بعدش هم زار زار گريه كنمcrying. لابد ميگيد چه خله!tongue خب بگيدhee hee چون الان از خل هم بدترمbig grin. اگر شما هم بوديد و به بزرگترين آرزوتون ميرسيديد حال و هوايي بهتر از من نداشتيد.silly

اولين گزارشمو از برنامه‌ي آقاجون سليمون گرفتم البته قرار بود كه از برنامه ي عموپورنگ بگيرم كه جور نشد و بهم وقت مصاحبه ندادندphbbbbt. اصلا بذاريد جريانو از همون اول براتون تعريف كنم:

 حدوداً يك ماه پيش بود كه به فكرم افتاد كه از برنامه‌ي عموپورنگ براي اخبار جوانه‌ها گزارش بگيرمidea. پس زنگ زدم به استوديوي برنامشون. عوامل هم بهم شماره مبايل آقاي آقاجانزاده(تهيه كننده برنامه) رو دادندcool. خلاصه زنگ زدم و ايشون هم رك و راست بهم گفتند:«نه»not talking . كلي خورد تو ذوقمworried. بازهم دست بردار نبودمbig grin، دوباره چند روز بعد زنگ زدم به استوديوشونraised eyebrow. بازهم بهم گفتند نهnot talking. منم يه كم از اون ترفندهاي خبرنگاريsmug به كار بردم و گفتم: پس اگه شما بهم وقت مصاحبه نميديد منم….(بماندstraight face. نگم بهترهstraight face. جزء ترفندهاي محرمانه‌ستdon't tell anyone) ميكنم. يه كم نرم شدند و گفتند: خب بذاريد از خود پورنگ بپرسيمyawn. پرسيدند و بازهم جواب منفي بودshame on you. خودم هم به جناب پورنگ اس ام اس زدم ولي ايشون بازهم سرحرف خودشون بودندshame on you. پيش خودم گفتم ولش كنI don't know اينا راضي بشو نيستند تا من بخوام اينا رو راضي كنم نصف عمرم تلف شدهwhew!. خلاصه قيد برنامه عموپورنگ رو زدمsigh. به اين فكر افتادم كه از برنامه‌ي آقاجون سليمون گزارش بگيرمthinking. دوباره زنگ زدم به آقاي آقاجانزاده و ايشون هم با كمال ميل پذيرفتندsmug. عجيب بود!confused خلاصه باهم صحبت كرديم و قرار شد سه شنبه هفته‌ي پيش برم و گزارش بگيرم و گفتند چون خودشون ممكنه نباشند با دستيارشون آقاي حاتمي هماهنگ كنمcool. جونم براتون بگه كه من هفته پيش رفتم باشگاهsmug و برگه ماموريت گرفتمsmug و يه تصويربردار هم بهم دادندsmug و برگه آفيش رو هم گرفتمsmug. گفتند بهشون زنگ بزن كه داري ميايي، منم زنگ زدم و گفتم كه دارم ميامon the phone . آقاي حاتمي گفتند: نميشهstraight face. گفتم: وا… چراsurprise؟ گفت: آخه شما كه آفيش نشديدstraight face. گفتم: من برگه آفيش گرفتمnerd. گفت: ما بايد شما رو آفيش كنيم. خلاصه براي بار دوم خورد تو ذوقمsigh. آقاي حاتمي هم شمارشو داد و گفت يه روز قبل از اومدنتون بهم زنگ بزن تا من آفيشتون كنم.cool1شنبه كه اقاجون برنامه نداشت. افتاد براي 3شنبه. منم2شنبه صبح با اقاي حاتمي هماهنگي كردم و قرار شد كه 3شنبه حتما بريم.smugبالاخره روز موعود فرا رسيدangel. سه شنبه شد و من به تصويربردارم زنگ زدمon the phone و باهم قرار گذاشتيم. حدوداي ساعت سه و نيم بعدازظهر باهم رفيم داخل سازمان و ماشين سوار شديم و روبروي پخش پياده شديم و رفتيم توdancing. پخش شبكه اول و استوديوي كودك زيرزمين بود. رفتيم پايين و جلوي در استوديو داشتم با تصويربردارم صحبت ميكردم كه يهو ديدم يه آقايي كلشون رو به سمت ما دراز كردند و با لحن بانمكي گفتند:سلامٌ عليكمbig grin. برگشتم ديدم آقاي يحيويraised eyebrow(مجري) بود. سلام و احوال پرسي كرديمhappy و اومدم برم تو ديدم خانم هاشميsmug(مجري نوجوان) اومدن. با ايشون هم يه كم احوال پرسي كرديمhappy و رفتيم تو و آقاي حاتمي رو ديديم و گفتند متاسفانه برنامه شروع شدهsad. مشكلي نبودnerd  مجبور بوديم كه آخربرنامه مصاحبه رو بگيرم. اما تصويربردارم رفت تو استوديو تا اينسرت بگيرهhappy. منم تو اتاق فرمان نشستمraised eyebrow و يه كم با خانم هاشمي حرف زدم و بعد با دستيار تهيه برنامه آقاجون(البته لازم به ذكره تمام عوامل برنامه آقاجون سليمون همون عوامل برنامه عموپورنگ بودندthinking) با خانم اعلاديني حرف زدم و نامه اي كه يكي از دوستام داده بود تا بدم به يكي از عوامل برنامه‌ي عموپورنگ بدم تا بدن به عموپورنگ دادم به اين خانم و گفتم: لطف ميكنيد اين نامه رو بديد به عموپورنگbatting eyelashes. گفتند: من بهشون ميدم ولي نميخونندworried. گفتم: چرا؟broken heart گفت: عموپورنگ هيچ نامه اي رو نميخونندyawn، نامه ها رو ميدن به يكي ديگه بخونه چون خود عموپورنگ وقت ندارهphbbbbt. گفتم: خب نميشه اين نامه رو بديد دست خودشون و بگيد همون موقع بخونند و اگه هم وقت ندارند بگيد ببرند خونشون بخونندthinking. گفت: باشه من ميدم ولي خوندن و نخوندنش به من ربطي نداره. گفتم: خب شما بگيد عارفه موذني داده خودشون منو ميشناسنcool. خانم اعلاديني گفت: بله، منم شما رو ميشناسم، همه اينجا شما رو ميشناسندraised eyebrow، شما هموني بوديد كه پارسال هميشه زنگ ميزد اينجا و تو مسابقه هم شركت كرديدwinking.اتفاقا صبح كه ميخواستيم اسمتونو آفيش كنيم آقاي حاتمي گفتند كه ما قبلا با خانم موذني آشنا بوديمbig grin، و ميدونم هم كه عموپورنگ شما رو ميشناسنsmug ولي درمورد اين نامه نميدونم كه ميخونند يا نه ولي من به خودشون ميدمhappy. خلاصه بعد از كلي گفت و گو با خانم اعلاديني رفتم پيش آقاي حاتمي تا عموپورنگ رو راضي كنند كه ما ازشون گزارش بگيريمloser. ايشون هم گفتند حالا من ميگم ولي مهم آقاي آقاجانزاده ‌ستI don't know .

بالاخره برنامه تموم شد و من رفتم سوالامو از آقاجون بپرسم peace sign. مصاحبه ام با آقاجون تموم شد و وقتي آقاجون گريمشو پاك كرده بود و داشت ميرفت اومد پيشم و شماره مبايلشو بهم دادraised eyebrow و گفت هرموقع خواستند گزارشتو پخش كنند بهم زنگ بزنon the phone . آقاي آقاجانزاده هم اونجا وايستاده بود و منم از موقعيت استفاده كردم و درمورد گزارشي كه ميخواستم از برنامه عموپورنگ بگيرم باهاشون صحبت كردمnerd. بهم جواب منفي ندادند ولي جواب مثبت هم ندادند«جوابشون خنثي بود!!!»straight face

خلاصه نريشن و پلاتو رو هم گفتمcool و آماده شديم تا با خانم اعلاديني و يكي ديگه از عوامل بريم

و ديگه ماجرا تموم شد.winking

 قصه‌ي ما به سر رسيدhappy

گزارشم به تدوين نرسيدbig grin

 (چون هنوز گزاذشمو تدوين نكردم معلوم نيست كي پخش بشه، توروخدا دعا كنيprayingد يه وقتي بشه تا من برم و گزارشمو تدوين كنمsad) 

البته اين گزارش كلي حاشيه داشت كه در مجال قلم نبود ، در مجال نظر بود.winking



 پ.ن: اين آقاجون سليمون هم باحاله هاlaughing. جلوي دوربين با پشت دوربين خيلي فرق ميكنه.rolling on the floorپ.ن: جالب اينجاست كه تو خونه داشتم از اضطراب مي‌مردمnailbiting ولي وقتي رفتم اونجا اصلا يادم رفت كه بايد اضطراب داشته باشم!hee heeپ.ن: عوامل خيلي خوب بودند و با ما كلي همكاري كردند.smug

پ.ن: توي اون فسقل استوديو دكور چندتا برنامه بودsurprise: عموپورنگ، اقاجون سليمون، برنامه نوجوان، قاب، برنامه چراغ خاموش

پ.ن: خدا پدر و مادر اين تصويربردارمو بيامرزه. خيلي خوب بودkiss. شايد اگه اون نبود گزارشم درست و حسابي از آب در نمي‌اومد. خدا عاقبت به خيرش كنه.batting eyelashes

اینم عکسهایی که قرار بود بذارم:

عکس شماره 1

عکس شماره 2

عکس شماره 3

عکس شماره 4

منبع    http://arefeh154.blogfa.com/post-95.aspx

عمو پورنگ و صندلی داغ

سپتامبر 13, 2007 by خرمگس

 

سلام بچه هااااااااااااااواااااااااااااااااااااااااااااااای من دوباره اومدم پیشتون. اما اینباردست پر اومدم.اگه گفتین واستون چی آوردم؟؟؟؟؟؟بچه ها بلاخره من صندلی داغ رو گرفتمواااااااااااااااااااااااااااااااااااای خدایا نمیدونین چقدر خوشحالم خواستم شما رو هم تو این خوشحالی سهیم کنم بنا بر این تصمیم گرفتم که کل مصاحبش رو براتون بنویسملحظه به لحظه اون مصاحبه قشنگ و شنیدنی رو.یادتونه بچه ها؟ واااااااااااااااااااااااااااااااای که چقدر قشنگ بودامروز اومدم با کلی عکس و یه عالمه حرف خوندنی از عمو جون. آماده اید با من همراه شین؟البته اینو هم بگم که چون مصاحبش خیلی زیاد بود مجبور شدم دو قسمتیش کنم و نصفش رو هفته دیگه براتون بنویسم خب بهتره دیگه زیاد حرف نزنم.سه ….. دو….. یک….. بفرمایین صندلی داغ شروع شد

عمو(با صدای بچگونه): تپلویم تپلو                      صورتم مثل هلو                          قد و بالام کوتاهه چشم و ابروم سیاهه                                       مامان خوبی دارم                        میشینه توی خونه

میدوزه دونه به دونه(عطسه)                   میپوشم خوشگل میشم              مثل دسته گل میشم

 

آقای نوذری: ببینم کی تو رو آورده اینجا؟

عمو: خودم اومدم

آقای نوذری: پسر کی هستی؟

عمو: پسر بابام

آقای نوذری: بابات مهمون برنامه ماست؟

عمو: نه بابام مهمون…چیز، مادر زنشه…یعنی خونه مادر بزرگمه

آقای نوذری: تا حالا سابقه نداشته ما بچه بیاریم رو صندلی داغ!!!

عمو: ولی من سابقه دارم

آقای نوذری: چند سالته؟

عمو: من حدود….میرم تو 7 سال

آقای نوذری: اتل متل توتوله رو بلدی؟

عمو: حسن کوتوله رو بلدم

آقای نوذری: بخون ببینم

عمو: اتل متل توتوله فراموشم نکن حسن کوتوله

آقای نوذری: یه شعر از قلقلی بخون ببینم

عمو: اونو بلد نیستم

آقای نوذری: از مامانت اجازه گرفتی اومدی اینجا؟

عمو: مامانم نبود به جاش از همسایمون اجازه گرفتم،چون اونم با مامانم میونشون خیلی خوبه با هم دیگه سبزی پاک میکنن

آقای نوذری: عجیبه…شکلات دوست داری یا خروس قندی؟

عمو: آبنبات چوبی ترجیح میدم، بهتره

آقای نوذری: پاشو برو بابا بزار به کارمون برسیم، پاشو برو

عمو: نمیتونم بلند شم آقای محترم من اینجا آپ پیش شدم

آقای نوذری: آپ پیش شدم چیه؟

عمو: یکی گفت آپ پیشی دیگه

آقای نوذری: به نام خالق زیبایی ها.سلام،آخرین برنامه سال 83 صندلی داغ رو می بینید و ما هیچی بهتر از این ندیدیم بنا به تقاضای مکرر شما عیدی بدیم به بچه های خوب و این عیدی چیزی نیست و کسی نیست جز عمو پورنگ خوب و محبوب شما،عمو پورنگ.

عمو: خیلی متشکرم.بسم الله الرحمن الرحیم،بنده هم خدمت همه شما بینندگان عزیز عرض سلام و ادب دارم به ویژه بزرگترای خوب که همیشه احترامشون به ما واجبه و سلام به همه بچه هایی که همیشه قدر دان زحمات بزرگترها هستن.در خدمت دوست عزیز و ارجمند و پیشکسوت خودمون جناب آقای نوذری هستم و خوشحالم که این افتخار نصیب من شد تا در برنامه پر بیننده صندلی داغ که خیلی هم داغه همین اولش من داغ شدم…..(با خنده)

آقای نوذری: داریوش فرضیایی

عمو: بله

آقای نوذری: درسته؟

عمو: (با خنده) نمی شناسمش

آقای نوذری: بله از بس تو جلد عمو پورنگ رفتی بایدم نشناسیش…چند سالته؟بزار برای اینکه داریوش فرضیایی خیلی طول و درازه

عمو: آره….

آقای نوذری: و بچه ها به نام عمو پورنگ می شناسنت ما هم طی برنامه به شما عمو پورنگ بگیم

عمو: خواهش میکنم شما لطف دارین

آقای نوذری: چند سالته؟عیبی نداره اگه راستش رو بگی

عمو: نه،آره من 18 رو 18 همیشه رو 18 موندم اینو جدا میگم

آقای نوذری: سالهاست رو 18 موندی

عمو: رو 18

آقای نوذری: چند ساله رو 18 موندی؟

عمو: (با خنده) از سال….از دهه 50 رو 18….من همیشه میگم 18 سالمه ولی متولد دهه 50 هستم فرقی نمیکنه،میگم 18 سالمه

آقای نوذری: دهه 50

عمو: آره دهه 50

آقای نوذری: چه تاریخیش رو نمیگی بهمون؟

عمو: نه فقط میگم 18 سالمه

آقای نوذری: عرض شود….چرا اسم عمو پورنگ رو برا خودت انتخاب کردی؟

عمو: پورنگ در امتداد برنامه تورنگ و پورنگ که سال 78 از شبکه اول پخش میشد در امتداد اون برنامه با توجه به رفتن تورنگ یک عروسک از برنامه،پورنگ که من باشم باقی موند.گفتیم اگه قراره ما برنامه ای رو ادامه بدیم در قالب مسابقه با همون شخصیت پورنگ بیایم،و یه مقدار بازتر و به عبارتی جدید ترش کنیم.رشته عمو رو هم من نذاشتم بچه ها خودشون گذاشتن.

آقای نوذری: بله تلفن میکنن هی میگن عمو پورنگ عمو پورنگ،تا حالا شده از دست بچه ها خسته بشی؟

عمو: نه خسته نشدم

آقای نوذری: پشت صحنه قبل از برنامه بعد از برنامه شده سر بچه ای داد بزنی؟

عمو: نه من هرگز داد نمیزنم

آقای نوذری: تا حالا بچه ای از دست شما بعد از برنامه پدر و مادرش شکایت کردن از دستش؟

عمو: آره

آقای نوذری: سر چی؟

عمو: چرا عمو پورنگ رفت؟چرا عمو پورنگ نمیاد خونه ما؟چرا عمو پورنگ اسم منو نگفت؟چیزایی که من میبینم،چرا عمو پورنگ اسم منو مثلا نگفته؟و چرا عمو پورنگ به من خوب نگاه نمیکنه؟چرا عمو پورنگ رفته گفته من برمیگردم زود برنگشته؟و این همون عالم کودکانست که بعضی موقعها…..

آقای نوذری: تو خیابون یه وقت گریه بچه رو میبینی چه حالی بهت دست میده؟

عمو: نوازشش میکنم،بوسشم میکنم.

آقای نوذری: چرا به عالم کودکان روی آوردی؟

عمو: چون کودک درونم رو فراموش نکردم،دوست دارم کودک درونم همچنان زنده باشه

آقای نوذری: تا حالا شده واسه یه بچه گریه کنی؟

عمو: آره

آقای نوذری: سر چی؟

عمو: همین زلزله بم،سجاد پور عباس قلی یک بچه ای بود که هفته ای 4 مرتبه نامه مینوشت.اینو که میگم چهار مرتبه شمردیم و رسیدیم به این مطلب که تاریخها رو وقتی کنار هم میذاشتیم میدیدیم که این بچه حداقل هفته ای 4 مرتبه داره نامه مینویسه….

عمو سر خاک سجاد:

هفته ای 4 تا نامه مینوشت.عمو پورنگ امشب میخوام برم خونه عمه فردا نامه میومد عمو پورنگ امروز خونه خاله دعوتیم نهار میخوایم بخوریم.پس فردا…عمو پورنگ من امروز یه کار دستی درست کردم هفته بعد عمو پورنگ من این دسته گل رو برای تو درست کردم،عمو پورنگ این کارت تبریک برای تو وخواهر زادت و برای همه بر و بچه های گروه کودک و نوجوانه. وای این بچه چقدر مهربونه این بچه چقدر زرنگه، این چقدر با عاطفس…اسمش چیه؟ سجاد، خونش کجاست؟ توی بم، فامیلیش چیه؟ پور عباس قلی . یعنی من میتونم یه روزی سجاد رو از نزدیک ببینم؟ واقعا میشه دید؟ یعنی امکان داره من با سجاد صحبت کنم؟ این همه بچه….سجاد، چقدر آشناست.وقتی اون حادثه پیش اومد اون روز غم انگیز ۵/۱۰/۸۲ دقیقا دی ماه بود،زلزله…..سجاد و خیلی از بچه های دیگه رو از من دور کرد و واقعا من رو در یک غم بزرگ فرو برد.آره همین سجاد نگاه کنین.اسمش رو ببینید،سجاد پور عباس قلی

کلاس چهارم بود.یادش بخیر یه دونه عکس فرستاده بود موهاش تا اینجا بود

بعد تو عکس نوشته بود که عمو پورنگ تعجب نکنی ها من پسرم،این عکس 3 سالگیمه که موهام بلنده و مامانم لباس دخترونه تنم کرده.حتما سجاد هم خیلی آرزو داشت…آرزو داشت دکتر بشه مهندس بشه…آرزو داشت یه روز با دوستاش بیاد تهران تو مسابقه ما شرکت کنه حضوری یا اینکه تلفنی،و من فقط تونستم بچه ها باهاش تلفنی صحبت کنم.و خوشحالم از اینکه تونستیم با هم واسش یه نامه بنویسیم یادتونه؟یه نامه خواستیم با هم دیگه بنویسیم برای سجاد؟ من از شما کمک خواستم؟سطر سطر نامه رو شما با من با هم دیگه نوشتیم و آخرش امضا کردیم سجاد دوست داریم.نامه رو براش پست کردیم نامه به دست سجاد رسید،خوشحال بود و با این خوشحالی با همه ما خداحافظی کرد ولی جواب نامه ما رو نداد.یا اینکه میخواست جواب نامه رو بده روزگار بهش امان نداد.عمرش کوتاه بود،عمرش به همین بود که اون شب از همه ما خداحافظی کنه.آخه تنها اون نه…پدرش،پدر مهربونش مادر مهربونش،خانواده مهربونش …همه با هم از دنیا رفتن و ما رو در غم خودشون فرو بردن.سجاد من دوست دارم

اگه صدامو میشنوی سجاد من اومدم ببینمت شاید……شاید دیر اومدم ولی واقعا اومدم ببینمت….

آقای نوذری: عمو پورنگ فکر میکنی چه رمزی باعث شده که بچه ها اینقدر دوست دارن؟

عمو: خودم

آقای نوذری: البته من اینجا یه جمله معترضی هم بگم،بچه ها فقط نیست بزرگا هم دوست دارن.خود من یکی از علاقه مندان شما هستم….

عمو: شما محبت دارین

آقای نوذری: همین آقای آخوندی کارگردان برنامه عاشقته،بقیه هم همینطور همه دوست دارن

عمو: خواهش میکنم

آقای نوذری: چه رمزی باعث این شد؟

عمو: خودم بودم،من به جرات میگم خودم هستم.و به سختی به اینجا رسیدم…با هر نگاهم به دوربین میگم عمو پورنگ ساده نیومده جلوی دوربین،سالیان سال زحمت کشیدم و صداقتم رو فقط تنها چیزی که با خودم….مدرکی که هر جا بردم صداقتم بود.گفتم می خوام این کار رو بکنم،به من اعتماد کنید به من اطمینان کنید و این بستر رو فراهم کنید بذارید من کار انجام بدم و خوشحالم علی رغم همه گرفتاریهایی که برام پیش اومد اعتماد به نفسم رو از دست ندادم و تو فراز و نشیب ها آمدم تا بگم دوستون دارم و دوست دارم کار بکنم،خودم بودم

آقای نوذری: کودکی خودت چطوری گذشته؟

عمو: خیلی سوال خوبیه چون همه به من میگن خودت چه جوری بودی اینقدر شیطونی؟من خیلی خجالتی بودم ولی همیشه دوست داشتم خاص باشم.کارام جوری باشه که منو متمایز کنه از دیگران . توی انشا نوشتن توی درس خوندنم، توی لباس پوشیدنم توی رفتار با معلمم، سعی میکردم بیشتر خودم رو جلوه بدم برای معلمم. بارها فراموش نمیکنم مثلا یه بار معلممون گفت یک انشا بنویسید موضوع رو آزاد هر چیزی دوست دارید،موضوع من فکر میکنید چی بود؟

آقای نوذری: نمیدونم

عمو: در مورد خودش نوشتم.معلم ما وقتی می آید یک شلوار پاچه گشاد به تن دارد که پاچه شلوارش به زمین میخورد او خیلی ما را نصیحت میکند و بعضی موقعها نصحیت های او ما را اذیت میکند چون او بغل من می نشیند، سر نیمکت من چون نیمکت اول میشستم، و بعضی موقعها مداد من را برمیدارد و فراموش میکند با خود میبرد (با خنده) اینا رو نوشته بودم…. به خدا .. با خود میبرد و به من نمیگوید که مدادت را برده ام. بعد ….اه حالا خیلی راحت به شما بگم بعضی موقعها مثلا میگفتم ایشان زمانی که صحبت میکنند فراموش میکنند یه نقطه سفید فکر میکنم شبیه کف دهان است رو لبش مینشیند…..این خیلی براش جالب بود بعد گفتم صد در صد منو میندازه بیرون ولی بعد به جرات میگم نمره ی 20 رو من اونجا گرفتم، بعد گفت به خاطر این بهت 20 میدم که تو چه چیزهایی دقت کردی و موضوعی که تو انتخاب کردی موضوعی بودش که من اصلا به ذهنم نمیرسید تو این موضوع رو انتخاب کنی.گفتم آقا معلم یعنی این 20 رو الان به من دادی بعدا با من لج نمیکنی؟ گفتش نه من دوست دارم،دوست دارم همیشه هم همینطور باشی همیشه هم حالا فکرش رو میکنم…..

آقای نوذری: ببینیم بچه ها از شما چه سوالی دارن

عمو:با جون و دل

عمو پورنگ خاطره خودت رو به من بگو

عمو: قربونت برم اگه خاطره ای از من میخوای بهت بگم…عزیز دلم خاطره که همه کار من خاطرست اما بهترین خاطره ای که برای من اتفاق افتاد این هستش که من تلفن موبایلم رو هیجا ندادم ولی همه هم دارن همه هم زنگ میزنن به من میگن که (با خنده) عمو پورنگ بچه ما میگه من غذا نمیخورم مگه عمو پورنگ بگه…بچه من میگه مامان من آمپول نمیزنم مگه عمو پورنگ بگه…. میگم چشم گوشی رو بهش بدین،میگم قربونت برم غذا بخور من تو رو بیشتر دوست دارم آمپول بزن اگه مامان تشخیص میده اگه دکتر تشخیص میده این کارا رو بکن من بیشتر تو رو دوست دارم و خوشحالم که بچه ها این لطف رو میکنن و به عمو پورنگ اعتماد دارن اطمینان میکنن منم به خاطر شما قربونتون برم برای شما کار میکنم چه اشکال داره که منم وقتم رو براتون بذارم عیبی نداره اما خاطره زیبای من همینه که این جدا میگم ها زنگ میزنن یکی از بچه ها میگه که مثلا برو موبایلت رو تغییر بده میگم نه، هر کار بکنم این موبایل پخش شده اشکال نداره ولی همین خوبه که بچه ها بخوان از طریق همین موبایلم بخوان با من ارتباط برقرار کنن، این بهترین خاطرس….

آقای نوذری: حالا یه سوالی بکنیم که بزرگا هم دوست دارن بدونن

عمو: خواهش میکنم

آقای نوذری: عشق چه رنگیه؟

عمو: من میگم سبزه

آقای نوذری: دنیای بچه ها چه رنگیه؟

عمو:اونم سبزه….سبز تلفیقی از رنگهای زیبا

آقای نوذری: صداقت چه رنگیه؟

عمو: سبزه …ببخشید(با خنده)

آقای نوذری: اگه یه سبز دیگه بگی دعوامون میشه ها

عمو: نه….سبزه

آقای نوذری: خودت حالا آبی هستی یا قرمزی؟

عمو: من تلفیقی از همه رنگها هستم….ولی سبز رو بیشتر از همه دوست دارم

آقای نوذری:مال فوتبال رو میگم….آبیته یا قرمزته؟

عمو: هیچ کدوم من ملی

آقای نوذری: ملی،هرکی خوب توب بزنه؟

عمو: آره هر کسی که باعث بشه که به عبارتی باعث سربلندی کشورمون بشه فرقی نمیکنه….قرمز باشه آبی باشه

آقای نوذری: کارتون نگاه میکنی؟

عمو: آره

آقای نوذری: از چه کارتونی بیشتر…..؟

عمو: پلنگ صورتی خیلی دوست دارم

آقای نوذری: تحت تاثیر چه شخصیتی قرار گرفتی وارد دنیای کودکان شدی؟

عمو: بیشتر مربیهای مهدی که خالصانه کار میکنن

آقای نوذری: دلت میخواست الان بچه بودی؟

عمو: آره….و کما اینکه بچه بودم دلم میخواست بزرگ بشم ولی به بچه ها میگم هرگز اینطوری نباشین بگین کاش بزرگ بشیم نه ، نه… همون بچگی بهتره

آقای نوذری: چه وقتایی عصبانی میشی؟

عمو: زمانهایی که احساس میکنم کار رو دسته پایین میگیرن، میخوان همچین بچسبون بچسبون کاری رو انجام بدن …. نه،نه دوست ندارم میخوام کار درست انجام بشه

آقای نوذری: خب حالا اینقدر بچه ها از شما سوال کردن هی میخوایم بگیم ببینیم بچه ها چی میگن؟

عمو:بگن

آقای نوذری: بازم سوال دارن بچه ها

عمو:حتما…

میخواستم از شما بپرسم از کی کارتون رو شروع کردین؟

عمو: سال 73 کارم رو شروع کردم با سازمان با برنامه ما و شما از گروه کودک و نوجوان که گزارشگری بود کارش و…

آقای نوذری: یعنی ده سال پیش…

عمو: ده سال پیش بعد با برنامه تورنگ و پورنگ…. یکی و تکی ….به عبارتی همون سال 73 میشه گفت اولین کارمم همون کودک بود

آقای نوذری: موقعی که بچه بودی دوست داشتی چه کاره بشی؟

عمو:اگه باور کنید که مطمئنا باور میکنید چون دوست ندارم…. تملق هم نیست،دوس داشتم یه مجری یا یه بازیگر بشم…من یه خواهر دارم از من 4 سال کوچیکتره شاید الانم ببینه که مطمئنا میبینه….با هم دیگه صحبت میکردیم ضمن اینکه….خواهر برادرا خوب بلاخره بعضی موقعها با هم دیگه دعوا هم میکنن ولی در هر حال همدیگه رو دوست دارن،ما ضمن اینکه با هم دیگه بحث میکردیم سر مداد،خودکار، حالا هر چی که….ولی بعضی موقعها میگفتم بازی ما فکر میکنید چی بود؟میگفتم مثلا بیا تو اتاق بشین در رو میبستم میگفتم یه فیلم سینمایی میخوام بازی کنم اون پفک میخورد فیلم منو نگاه میکرد،من براش چندتا کاراکتر چندتا چیز بازی میکردم،بعد بعضی موقعها یادمه فیلمایی که بازی میکردم فیلم گریه دار بود(با خنده)آخرش مثلا داشت پفک میخورد گریه میکرد میگفت آخر فیلم گریه داره یه جور دیگش نمیتونی بکنی؟میگفتم نمیشه اینطوری این فیلم باید نگاه کنی یا مثلا بعضی موقعها….اینا رو فراموش نمیکنم…..حالا که مثلا بزرگه ازدواج کرده یه بچه هم دارن میخنده مثلا میگه یادش بخیر داریوش تو بچه هم بودی الان من فکرش رو میکنم من کوچیک بودم منو به زور نگه میداشتی بیا فیلم نگاه کن….مثلا یه بار یادمه بحث میکردیم با هم دیگه…بعد زورم که نمیرسید میگفتم امشب فیلم نداریم حالا من میدونم با تو…..

آقای نوذری: تو کلاس خیلی حرف میزدی؟

عمو: آره

آقای نوذری: زیاد

عمو:البته نه، زمانی که معلم بود اصلا ها…..اصلا،من دانش آموزی…تعریف نمیکنم من دانش آموزی بودم که همیشه احترام به معلمم میذاشتم هیچوقت سر…چون میدونید دوست داشتم معلمامو ولی خب حرف زیاد با بچه ها میزدم

آقای نوذری: تنبیه هم شدی تو مدرسه؟

عمو: تنبیه نشدم،یه بار فقط ابتدایی بودیم خانوم معلممون (با خنده) اینم بزار من به شما بگم…میخواست بچه ها رو….گفت اگه یه نفر شلوغ کنه همه تنبیه میشن من نمیدونم این کلاس باید ساکت باشه یه نفر شلوغ کرد بعد ایشون اومد بزنه همه رو، به من که رسید میگم بعضی موقعها میخواستم خاص باشم دستم رو آوردم اینطوری، یه نگایی به من کرد من لرزیدم گفت چرا اینطوری میکنی؟میترسی؟گفتم نه خانوم من به شما خیلی علاقه دارم خیلی شما رو دوست دارم گفت به من علاقه داری اینطوری میلرزه دستت؟گفتم آره خانوم معلم شما بزنید من به شما خیلی علاقه دارم بعد گفت خب حالا پس نمیزنم،این تو نگو داره منو امتحان میکنه بعد که من دستمو آوردم پایین رفت اونورتر گفتم آخیش گفت دستت رو بیار گفتم چرا؟ گفت این چه علاقه ای بود گفتی آخیش؟گفتم منظورم از آخیش این بود که من خطکشه رو نخوردم گفت پس تو علاقه ای نداری (با خنده)….

آقای نوذری: بزرگترین آرزویی که تو کار هنری داشتی چی بوده؟

عمو: اینکه هرگز دچار لغزش نشم،فراموش نکنم گذشتمو و از سوی دیگه دوست دارم موقعیت تثبیت شده برای آینده داشته باشم از لحاظ اینکه….شناسنامه کاری خوبی داشته باشم این بزرگترین آرزوی من هست

آقای نوذری: تا حالا شده بزرگترا ایراد ازت بگیرن مثلا بگن فلان کارت بد آموزی داره نکن؟

عمو: بزرگترا ببینید اگر اینو بگن خوبه ولی متاسفانه بعضی موقعها صحبتی که میشه میگه آخه خجالت نمیکشه مرد به این بزرگی اینطوری صحبت میکنی تو بچه نیستی که…..

آقای نوذری: به شوخی میگن یا جدی؟

عمو: نه جدی بعضی موقعها شده،من ناراحت هم نیستم

آقای نوذری: نه اونا تک و توکه

عمو: نه ناراحت هم نمیشم….اتفاقا خوشم میاد میگم که رو چه اساسی اینو میگین؟ میگه آخه لوس بازی نیست این کار رو میکنی مثلا صداتو عوض میکنی یا میپری بالا پایین مرد به این بزرگی،میگم که از نظر شما لوس بازیه؟میگه آره،میگم که آخه مخاطب من شما نیستی قربونت برم بچته،بچت سوال کرده تا به حال؟گفت اون بچس نمیفهمه تو رو دوست داره (با خنده)….

آقای نوذری:نشستی،برنامه مال بچهاست…..

عمو: من میخندم میگم دست شما درد نکنه…..ولی من نه وقتی انتقاد میکنن میگم اشکال نداره ولی سازنده باشه

آقای نوذری: خارج از دوربین اون ور کار آدم مغروری هستی؟

عمو: اصلا…..اصلا

آقای نوذری:ژست نمیگیری؟

عمو: اصلا

آقای نوذری: مسلمه، معلومه

عمو: نه خواهش میکنم

آقای نوذری: تا به حال با یه معتاد هم رو به رو شدی؟

عمو: آره

آقای نوذری: چی بوده؟چی گفته؟

عمو: دیدیمش،صحبت میکرد میگفت عمو پورنگ دوست دارم بچم خیلی تو رو دوست داره نگاش میکردم فقط گفتم ولی تو بچت رو دوست نداری

آقای نوذری: یه معتاد بیماره یا مجرمه؟

عمو: مجرم نیست…بیماره باید کمکش کنیم

آقای نوذری: پلیس خوب به نظر شما چه پلیسیه؟

عمو: پلیس،به نظر من پلیس خوب پلیسی هستش که کارش رو بدونه و بدون نقص انجام بده خودش بدونه داره خوب انجام میده

آقای نوذری: الان وضع پلیس چه طوریه؟

عمو:الان….بد نیست خوبه

آقای نوذری: بهتر از قبله

عمو: بهتر از سالای پیشه

آقای نوذری: تا حالا به 110 زنگ زدی؟

عمو: یه بار

آقای نوذری: کار خطرناکی بوده؟

عمو: نه یه موردی اتفاق افتاده بود از من خواستن….

آقای نوذری: (با خنده) از دست خودت شکایت کردی؟

عمو: نه، نه از من خواسته بودن برای یه سوالی منم زنگ زدم خودم رو معرفی کردم گفتم این قضیه ای که دارن میگن به شما ارتباط داره؟ گفتن نه کمکم کردن، راهنماییم کردن گفتن به فلان جا باید مراجعه کنید

آقای نوذری: اگه قرار باشه الان یه قطعه فیلمی رو برات پخش بکنن دوست داری چه فیلمی و از چه هنرپیشه ای باشه؟

عمو: اگه ایرانی بخواید بگید…

آقای نوذری: ایرانی

عمو:ایرانی؟ من فیلم رنگ خدا رو دوست دارم

آقای نوذری: هیچکس نمیگه ماست من ترشه….یعنی چی؟

عمو: (با خنده) همه میخوان بگن من بهترینم من کارمو درست انجام میدم، هیچ کس نمیخواد از خودش انتقاد کنه ولی اینطورام نیست منم که اینجا نشستم ماستم همچین شیرین هم نیست خیلیم ترشه دو سه بار زدم واقعا ترش زدم ماستو….(با خنده)

آقای نوذری: اصلا ماست باید ترش باشه

عمو: که بشه تبدیل به دوغش کنی

آقای نوذری: اون که شیرینه شیره س…..نرود میخ آهنین بر سنگ

عمو: نمیدونم بقیشو، دروغ نمیگم

آقای نوذری: دوست داشتی جای چه کسی بودی؟

عمو: جای خودم جای کسی نمیخواستم باشم

آقای نوذری: حالا واقعا

عمو: نه به خدا جای خودم…من هیچی کم ندارم

آقای نوذری: آخه آدم از بچگی….میدونم نه کمبود نه آدم از بچگی مثلا فیلم میبینه سینما میبینه تلویزیون میبینه روزنامه میبینه….

عمو: آها اینطوری اگه بخواین سوال کنین…..

آقای نوذری: دلش میخواد جای فلان کس باش..

عمو: من دوست داشتم بچه بودم دوست داشتم جای سنباد باشم

آقای نوذری: سنباد؟

عمو: آره چون داستانای تخیلی داشت دوست داشتم،بزرگ شدم گفتم میخوام خودم باشم….

آقای نوذری: ببینیم بچه ها چه سوالی دارن…….

رمایین این شما و اینم عمو پورنگ جووووووووووووون:

عمو پورنگ چه جوری غیب میشی؟

عمو: چه جالبه،صحبت این کوچولوی عزیز منو یاد یه مطلبی انداخت یه پدری به من گفت آقا وقتی اعلام میکنی میخوام برم بچه ها یا یه برنامه نگاه کنین برمیگردم،بگید به بچه ها من برمیگردم منظور این هستش که شما این کارتون رو میبینید من بیرون از استدیو هستم بچه من رفته پشت تلویزیون،بهش میگم بچه اون پشت چیکار میکنی؟میگه عمو پورنگ گفته میرم برمیگردم این، این پشت میره دیگه و تلویزیون رو از پشت هل داده افتاده زمین این آقا معترض بود سر این قضیه ….به خدا گفتش که حالا این میگه چه جوری غیب میشید این غیب شدن دست من نیست دست کارگردانه،اون میز کارگردانی که وجود داره این قدرت رو داره که من رو برای لحظاتی مثلا غیب کنه،نه تصویرم رو غیب میکنه خود منو نمیتونه غیب کنه تصویرمنوغیب میکنه شما نگران نباش….دختر قشنگم عزیزم کار من نیست،این کار کارگردانه قربونت برم اون میز کارگردانی که وجود داره این قابلیت رو داره که کارگردان میتونه لحظاتی تصویر منو غیب کنه این کار تکنیکی هستش که کارگردانا بلدن، ایشاالله تو هم بزرگ شدی اگه کارگردان شدی حتما به این مساله آگاهی بیشتری پیدا میکنی

آقای نوذری: چندتا شهر من میگم بگو اینا کجان

عمو: (با خنده) واااااااااای بگو چه سوالی،من زیاد مسافرت نکردم ها…

آقای نوذری: میگی تنبیه نشدم تو مدرسه جغرافیت خوب بوده دیگه….ایزه در کجاست؟

عمو: در استان فارسه

آقای نوذری: دوزدوزان در کجاست؟

عمو: (با خنده) نمیدونم دوزدوزان کجاست دیگه

آقای نوذری: چناران؟

عمو: چناران…چیزه،مشهد….طرف مشهده

آقای نوذری: آزادشهر؟

عمو: طرف استان گلستانه

آقای نوذری:8

عمو: خیلی متشکرم (با خنده) ممنون

آقای نوذری: خب پورنگ جان

عمو: جانم؟

آقای نوذری: عرض شود که…بهترین دعایی که دوست داری در حقت بکنن چیه؟

عمو: اینکه همیشه تنم سالم باشه و بتونم براشون خدمت بکنم از سوی دیگه منم به آرزوهام برسم چون منم یه سری آرزوها دارم

آقای نوذری: دوستانت تو رو با چه صفتی میشناسن؟

عمو: (با خنده) شیطون….بعد میگن تو هیچوقت جدی نیستی میگم به خدا منم جدیم میگن هیچوقت جدی نیستی

آقای نوذری: در زندگیت از چه کسی بیشتر تاثیر گرفتی؟

عمو: اون کسایی که بیشتر رو من تاثیر گذاشتن اول مادرم هست، همیشه مادرم بوده و بعد از اون هم به نوعی کسانی که من باهشون در ارتباط بودم، دوستانم و همکارانم

آقای نوذری:و…. اگه یه بار دیگه به دنیا بیای چه شغلی انتخاب میکنی؟

عمو: میخوام بازم مجری بشم

آقای نوذری:از کدوم تابلوی راهنمایی رانندگی بدت میاد؟

عمو: (باخنده) تابلویی که میگه اینجا پارک ممنوع

آقای نوذری: از کدوم خوشت میاد؟

عمو: (با خنده) اون که نوشته نزدیکه،غذا خوری نزدیکه چنگال و قاشق داره…

آقای نوذری: آخرین لطیفه ای که شنیدی چی بوده؟

عمو:آخرین لطیفه؟ الان به شما میگم… یه روزی یه نفر میخوره زمین…..هوا میره نمیدونی تا کجا میره (خنده) ببخشید

آقای نوذری: خواهش میکنم

عمو: یکی که شنیدم این بود

آقای نوذری: حالا میتونی یه لطیفه همین الان بسازی خودت؟

عمو: خودم بسازم؟

آقای نوذری: آره

عمو: یه روزی یه نفر….یه موتور میخره بعد موتورش رو میزاره روی جک بعد کلی میخنده فکر میکنه اون جکش جکه کلی میخنده (خنده) ببخشید

آقای نوذری: بچه های عزیز بدونید که پورنگ با این عملش گفت من جک بی مزه هم بلدم

عمو: متشکرم ولی لطیفه بگم بهتون واقعا؟واقعیت دار؟

آقای نوذری: آره بگو

عمو: من رفتم بیمارستان همین چند روز پیش به یه بنده خدایی سر بزنم به مادر بزرگ دوستم سربزنم به جان خودم رفتم کنار تخت مادر بزرگ نشستم،بلند شد گفت ننه خیلی خوش اومدی گفتم خواهش میکنم مادر حال شما چطوره؟همین لحظه مادربزرگش که کنار تخت بود سه چهار نفر هم تختای کناری دراز کشیده بودن بندگان خدا…. یه آقایی اومد یه پیرمرد خیلی خوب و مهربونی به من گفت اه عمو کلنگ؟ میگم به خدا….گفت عمو کلنگ اینجا هم میای؟ من نگاه کردم بعد دو سه نفر خندیدن،گفتم من کلنگ نیستم من بیلم بعد اون خیلی صادقانه گفت عمو بیل؟(خنده) بعد فکر کرد ….آها بعد گفت عمو بیل و کلنگ،بعد گفت به بیمار ما هم سر میزنی؟ گفتم خواهش میکنم شما یه فرقون بیارین برای من….آخه شما میگید بیل و کلنگ یه فرقون هم بیارین….ولی از این صداقتش خوشم اومد جدی داشت روش تاکید میکرد میگفت عمو بیل و کلنگ، گفتم آقا جان من پورنگم

آقای نوذری: پس آقای کلنگ ببینیم بچها چی سوالی ازت دارن؟

عمو: (باخنده) متشکرم

اگه یه ماه نتونید برنامه اجرا کنید چه حالی بهتون دست میده؟مرسی

عمو: اگه شعار نباشه میگم واقعا مریض میشم دوست دارم بچها رو و قبلا میگفتم خب یک کاری ارائه کردم میرم دیگه یه کار دیگه ولی الان میگم نه دیگه نمیشه رفت یعنی باید با بچها بود چون که اگه منم بیام کنار ری اکشن های برخوردای بچه ها در بیرون از به عبارتی حالا فضای استدیو همش من رو به این مساله وا میداره که بیشتر بهشون توجه داشته باشم و باید به هر قیمتی شده برای بچه ها باشم، اما…. اما ضمن اینکه این سوال شما رو جواب میدم اگه یه ماه نتونم بیام جلوی دوربین این دلیل نمیشه که….دلیل نمیشه که من بچه ها رو فراموش کنم چون قبل از برنامه…..

آقای نوذری: در واقع دارید تدارک برنامه بعدی رو میبینید

عمو: آره بعدش هم اینکه آقای نوذری همون حرف شما باز هم اگر باور داشته باشم ایده و اون چیزایی که تو ذهنم هست عملی بکنم لزومی نداره اگه جلوی دوربینم نباشم نتونم کاری بکنم میشه کاری کرد اگه بچه ها رو دوست داشت میشه تو هنرهای دیگه هم قدم گذاشت

آقای نوذری: لحظه سال تحویل پورنگ جان چه دعایی واسه بچه ها میکنی؟چه دعایی دوست داری واسه بچه ها بکنی؟

عمو: میگم خدایا همه بچه ها رو تنشون رو سالم نگه دار و مطمئنا بچه ها ببیننده برنامه و بزرگترها این مساله رو میدونن که من همیشه توی برنامه در انتهای برنامه دعا میکنم….و بچه ها هم میدونن همیشه یکی از چیزایی که تو دعا میگم اینه، خدایا همه بچه های مریض رو شفا بده چون وقتی من….دیدم چندتا از این بیمارستانا رفتم دیدم که بچه هایی که در اوج مریضی و بعضی ها هم بیماریهای حاد دارن متاسفانه با دیدن برنامه شاد میشن و لحظاتی فراموش میکنن دردی که در بدنشون وجود داره میگم خدایا به اونا شفا بده و ….این دعایی هست که برای بچه ها میکنم و همیشه هم کنار خانوادشون باشن نه دور از خانوادشون

آقای نوذری: شهرت برات دردسر هم داره؟

عمو: آره

آقای نوذری: چکار مثلا؟ چی شده؟

عمو: من با محبوبیت موافقم ولی با شهرت نه….شهرت متاسفانه خیلی چیزهارو کنارش میاره اول اینکه توقعات مردم…بعضی موقعها یه سوالایی میکنن من واقعا می مونم…ماشینت مدلش چیه؟ خونت کجاست؟نمیدونم….بعد ببخشید ها جالبه…..

آقای نوذری:خب ابراز علاقه هست پورنگ جان…..

عمو:آره نه اینا نه ….من بعضی موقعها وقتی میگن یه جوری میشم بزارین جلو دوربین الان راحت بگم….اگه من بچه پایین شهر باشم مگه لطمه ای میخوره به شما ؟ مثلا منو نگاه میکنن میگن ای وای ما فکر میکردیم این بچه فلان جاست….متاسفانه شده،فقط آقای نوذری یه مقدار معذب هم شدم جدیدا…خجالت میکشم برم بیرون مثلا خرید بکنم…..

آقای نوذری: خب اون عیب نداره….

عمو: مثلا …..

آقای نوذری: خب تو تمام عمرت خجالت نکشیدی یه ذره هم خجالت بکش دیگه

عمو: (با خنده) نه جدا میگم مثلا میخوام برم…این یه واقعیته مثلا میخوام برم یه مغازه ای یه چونه هم بزنم بعضی موقعها ….مطمئنا منم چونه میزنم اینطوری نیست که فکر کنین…. منم چونه میزنم منم جنسی رو که میخوام بخرم نگاه میکنم ببینم می ارزه، نمی ارزه،این قیمتش اینقدره…ولی واقعا خجالت میکشم جوری شده که اصلا….

آقای نوذری: من یه بار رفتم پارچه بخرم چونه زدم طرف گفت شما هم چونه میزنین آقای نوذری؟گفتم مگه من چمه؟

عمو:احسنت مگه من چمه؟آره مگه من چمه؟ همین….یا مثلا یه…. عزیزی رو من بردم بیمارستان نگاه میکردن به این قضیه که میگفتن مثلا..چرا آقا اینجا آوردینش؟ببرین بیمارستان خصوصی شما که بابا پورنگی باید بری بیمارستان خصوصی…گفتم فرقی نمیکنه

 

آقای نوذری: خب عیب نداره بزار فکر کنن….

عمو: (با خنده) آره ….گفتم فرقی نمیکنه چرا این تصورات رو میکنید شما؟ خب ما هم میتونیم بیایم اینجا مثل تمام کسایی که درمانگاه میرن….خلاصه همین….ولی خوشحالم

آقای نوذری: قورمه سبزی رو با ق مینویسن یا با غ

عمو: (با خنده) قورمه سبزی رو با ق

آقای نوذری: مطمئنی؟

عمو:مطمئنه مطمئن

آقای نوذری: قورمه سبزی رو با غ بنویسی خوب نمیشه

عمو: نه

آقای نوذری: ها؟

عمو: نه

آقای نوذری: بلدی بپزی؟

عمو: قورمه سبزی رو بلدم خوب بخورم (با خنده)

آقای نوذری: پختن اصلا بلدی؟

عمو: باقالاقاتوق از مامانم خوب یاد گرفتم چون مادرم شمالیه

آقای نوذری: من خیلی دوست دارم البته بدون سیر

عمو: مامانم اتفاقا سیر نمیریزه چون به سیر حساسیت داره….

آقای نوذری: پس بیام خونتون

عمو: خواهش میکنم…خواهش میکنم، سیر نمیریزه…

آقای نوذری: دیگه چی…خودت چی دوست داری درست کنی؟

عمو: من…الان به شما میگم،ماکرونی بلدم درست کنم، ماکرونی رو بلدم….. بعد نیمرو یه رو تمام رو(با خنده)

آقای نوذری: نیمرو رو که همه بلدن درست کنن ماکرونی هم ساده ترین غذاست…..

عمو: آره

آقای نوذری: زود یه آبجوش میریزی و….

عمو:بعد….کوکو هم بلدم درست کنم

آقای نوذری: چی؟

عمو: کوکو (با خنده)

آقای نوذری: آها کوکو….نه واقعا اگه یه جا گیر کنی بلدی یه چیزی بپزی؟

عمو: آره

آقای نوذری: غیر از نیمرو

عمو:….میتونم…..آره میتونم

آقای نوذری: بد جوری گفتی میتونم

عمو: نه میتونم به خاطر این میگم که آخه قبلا این کارا رو کردم چند مدته انجام نمیدم…قبلا این کارا زیاد میکردم

آقای نوذری: میترسی یادت رفته باشه….

عمو: آره میترسم یادم رفته باشه ولی این کارا رو کردم و اشکالیم نداره آدم انجام میده….من تو خونه ظرف هم میشورم اگه نمیدونستید،مامانم بعضی موقعها به من میگه،میگه این برای من هم دختره هم پسره برام هم تو خونه کارمو میکنه هم فلان میکنه میگم بابا دست شما درد نکنه (با خنده) میگه….جدا ها بعضی موقع ها مثلا خودش میگه داریوش مثلا سفره رو برو جمعش کن برو بشور…. خلاصه اینطوری

آقای نوذری: حالا ببینیم که باز بچه ها چه سوالی از شما دارن

میخواستم بپرسم که شما برای چی برنامه کودک رو انتخاب کردید و فکر میکنید که چقدر در کارتون موفق بودید؟ممنونم

عمو: برنامه کودک خب دوست دارم… من وقتی بچه ها رو دوست دارم برنامه ای هم که برای بچه ها ساخته میشه به طبع برنامه کودکه ، این سوالیه که خیلی جوابش آسونه….. ولی فکر میکنم موفقم،اینو بازتاب برنامه من نشون میده در برخورد مردم در بیرون،بچه ها چطور با من برخورد میکنن این که یه بچه ای میپره تو بغلم من یا اینکه بچه ای من….با من خیلی راحت و صمیمی برخورد میکنه… حرف میزنه اینا نشون میده البته من هنوز هم نمیگم موفقم چون که به این قانع نیستم دوست دارم که بهتر از اینها و بیشتر از اینها کار بکنم و میزان موفقیتم درجه اش از این بالاتر بره ولی در هر صورت موفقعیت زمانی رو آدم میتونه بگه موفقیت که ببینه بازتاب کاری که انجام میده بین مردم به چه صورته،حالا مردم…. دیگه رای نهایی رو مردم میدن

آقای نوذری: سخت ترین لحظه زندگیت کی بوده؟چی بوده؟

عمو:سخت ترین لحظه زندگی من زمانی بودش که یکی دوتا به اصطلاح کاری که میخواستم انجام نشد ولی بعد دیدم که خیر بوده انجام نشد….میخواستم کاری رو انجام بدم…(با خنده) نه ازدواج نبود، نه ازدواج نبوده ازدواج…..نه میخواستم کاری رو انجام بدم و خیلی تاکید داشتم که باید بشه ، باید بشه… ولی بعد متوجه شدم که علی رغم همه سختی ها و پا فشاری که داشتم،نشد به صرفم بود

آقای نوذری: آدم خوش قولی هستی؟

عمو: آره….من عذر میخوام اینو راحت بگم خوش قول و بسیار هم تو کارم مسمم هستم یعنی برنامه زنده من 5:20 دقیقه میخواد شروع بشه من 4 تو پخشم

آقای نوذری: بچه بودی از دکتر رفتن میترسیدی؟

عمو:یکی دو مورد آره….ولی بعد خوب شدم

آقای نوذری: از آمپول چی؟

عمو: از آمپول میترسیدم ولی حدود مثلا 4 یا5 سالم بود، کلاس اول ابتدایی بودم یادمه…..

آقای نوذری: ما هم گفتیم بچه بودی نگفتیم بزرگ شدی

عمو: (با خنده) نه، آره ولی میترسیدم

آقای نوذری: قرص و دوا اینا راحت میخوردی؟

عمو: میخوردم ولی آمپول رو میترسیدم

آقای نوذری: آمپول رو میترسیدی….

عمو: آره میترسیدم

آقای نوذری: سر زده تا حالا مهمونی رفتی؟

عمو: نه

آقای نوذری: مهمون سر زده اومده خونتون؟

عمو: آره

آقای نوذری: چیکار کردی؟

عمو: هیچی خیلی با جدیت یعنی خیلی راحت گفتم من اینطوری…..(با خنده) سر زده اومدی من شرمندتم کاری نمیتونم بکنم، بشین با هم دیگه….چیزی آوردی با هم دیگه بخوریم؟

آقای نوذری: آخرین باری که اتوبوس سوار شدی کی بود؟

عمو: حدود دو سه هفته پیش بود خط 7 تیر تجریش سوار شدم

آقای نوذری: برای چی؟

عمو: خودم خواستم….میتونستم شخصی سوار شم خواستم با اتوبوس….دیدم که خیلی زوده برای رسیدن به جایی گفتم با اتوبوس برم

آقای نوذری: مردم دیگه چیکار کردن؟

عمو: خیلی محبت کردن اتوبوس جا هم نداشت بعد هی میگفتن آقا بیا بشین آقا پورنگ، آقا پورنگ بیا بشین گفتم نه قربونت برم من راحتم این میله رو گرفتم،نگرش داشتم که نیفته گفتن بیا بشین گفتم نه همینجور راحتم میخوایم بیام دیگه چه اشکال داره میخوام بیام

آقای نوذری: یه تصویری به شما نشون میدیم ببینیم با دیدن این تصویر چه حسی به شما دست میده؟

عمو: خب چیزی که من الان حس کردم یکی از معضلات اجتماع هستش دیگه یعنی بچه هایی که به نوعی با….ناهنجاریهای اجتماعی دست و پنجه نرم میکنن و پای برهنه و مقصدی که به عبارتی نا معلوم و گنگ و بی هدف تو خیابون رفتن و به عبارتی آینده مجهول

آقای نوذری: چقدر تحصیل کردی؟

عمو: خوندن نوشتن رو بلدم….چون تحصیل ماشاالله الان که دیگه….

آقای نوذری: هفت سین رو بشمر ببینیم چیا تو هفت سین میزارن؟

عمو: سنجد میزارن سرکه میزارن بعد…سمنو میزارن بعد سکه میزارن بعد ماهی میزارن (با خنده) ماهی جزو هفت سین نیست ولی ماهی میزارن بعد…. سرکه سمنو…..اه سیب میزارن …سماغ میزارن بعد سرکه…….

آقای نوذری: سبزی

عمو: سبزی آها سبزس میزارن….یه گره هم میزنن بعد…

آقای نوذری: سیر

عمو: سیر رو گفتم، سیر سکه سماغ سمنو سبزی ….. اه….اه…..اه….اه

آقای نوذری: خیل خوب دیگه خرابترش نکن……برا بهتر شدن برنامت مطالعه هم میکنی؟

عمو: مطالعات ما در حد….این یه واقعیته در حد….بروشورها و اطلاعاتی هستش که از برنامه های مختلف به ما میدن پیرامون برنامه،ارزیابی برنامه و نشریات کودک و نوجوان هست که به ما میدن مطالعه کنیم پیرامون برنامه سوال در بیاریم و پیرامون برنامه به اون مباحث بپردازیم….به نوعی میشه گفتش که مواخذ ما چیزایی هستش که از خود سازمان تهیه میشه

آقای نوذری: من 3 تا کلمه میگم باهاش یه جمله بساز…..پورنگ…..شیر…..اسب دوانی؟

عمو: پورنگ مثل شیر تو اسب دوانی برنده شد…(خنده) پورنگ مثل شیر اسب دوانی کرد برنده شد دیگه….

آقای نوذری: حالا یه ضرب المثل بگو توش آفتاب باشه؟

عمو: آفتاب ندیده از تاریکی میترسه

آقای نوذری: خودت ساختی دیگه همین الان…. خیلی قشنگ بود ، یه چیزی بگو توش دیوانه باشه

عمو: پورنگ دیوونه بچه هاست

آقای نوذری: نه ضرب المثل بگو

عمو: ضرب المثل؟دیوانه چو دیوانه ببیند زند از خانه بیرون….

آقای نوذری: خوشش آید

عمو: خوشش آید زند بیرون از خانه (با خنده)

آقای نوذری: دیدم من خوشم اومد ….(خنده)

عمو: (با خنده) متشکرم

آقای نوذری: جارو رو بگو

عمو: چی بگم؟

آقای نوذری: جارو…جارو

عمو: جارو،موشه نمیرفت توی سوراخ یه جارو هم به دمش بست…

آقای نوذری: خوب…پورنگ عزیزم

عمو: قربونتون برم

آقای نوذری: پورنگ دوست داشتنی

عمو: خواهش میکنم

آقای نوذری: پورنگی که بچه ها عاشقشن بزرگا هم دوسش دارن

عمو: خواهش میکنم

آقای نوذری: محبت کردی به برنامه صندلی داغ اومدی من به سهم خودم خوشحال شدم،همه خوشحال شدن،ایشاالله که سال آینده هم سال شما باشه

عمو: برای شما هم همینطور

آقای نوذری: موفقیت وهمه چی داشته باشی مثل سالهای قبل و روز به روز ترقی کنی چرا که حقش رو داری و مستحقش هستی زحمت میکشی و دوست دارن،از این که اومدی به برنامه ما هم خیلی متشکر هستم…. یه هدیه ناقابل به عنوان یادبود برنامه تقدیمت میکنیم که برای خودت نگه میداری و همیشه به یاد ما باشی

عمو: خواهش میکنم متشکرم،سپاسگذارم از شما خیلی خیلی ممنون…براتون آرزوی سلامتی میکنم

آقای نوذری: قربان تو برم

عمو: متشکرم که بنده رو قابل دونستید و به این برنامه دعوت کردید،من برای همه شما بینندگان عزیز سالی خوب رو آرزو میکنم و خوشحالم که یک بار دیگه این افتخار نصیب من شد تا در کنار پیشکسوت و استاد خودم باشم و امیدوارم که ما…کسانی که تازه قدم در این راه برداشتیم هرگز مقام و منزلت عزیزانی که به نوعی در این کار واقعا تلاش کردن رو فراموش نکنیم و بتونیم واقعا حق مطلب رو ادا بکنیم

آقای نوذری: دوستان عزیز،بچه ها بزرگا همه و همه این بود از دست ما بر میومد در سال 83 که تقدیمتون کردیم پایانشم عمو پورنگ رو آوردیم هدیه دادیم و عیدی دادیم به بچه ها….ایشاالله که سال خوبی داشته باشید و ما اگر لایق باشیم و برنامه ای شد دوباره در خدمتتون خواهیم بود.خدانگهدار

منبع     http://5252525252.blogfa.com

عموپورنگ از سایت و وبلاگش بیزار است

سپتامبر 4, 2007 by خرمگس

بیش از چهل روز است که نه سایت عمو آپدیت شده است و نه وبلاگ دست نوشت که وبلاگ رسمی عموپورنگه  البته  اون یکی  وبلاگ دست نوشت هم که منتظر آپدیت عموپورنگه تا الان هم دوتا پست عقبه  برای همین  تو وبلاگستان  شیما موسوی زاده هم پس از یک ماه که اومد  در همین باره نوشته   سحر سلطانیه هم  همین طور  بهترین کامنت رو هم عارفه موذنی برای شیما نوشته  عارفه  در وبلاگ شیما این طور نوشته است :

نویسنده: عارفه

سه شنبه 13 شهريور1386 ساعت: 19:16

سلام شیما جونم:
راست میگی دیگه خیلی چیزا رو فراموش کردیم و کردم. نمیدونم چی بگم ولی یه چیزی, تو میگی که همه بچه ها اون موقع ها به عشق عمو مینوشتند یکیشون هم خودم بودم, خودت هم میدونی چون یکی از بچه های باسابقه ی این گروه هستی. اگه یادت باشه اون موقع ها عمو توی اکثر وبلاگهای بچه ها نظر میداد تعداد وبلاگها هم خیلی زیاد بود. اما الان چی؟ در ضمن اون موقع ها عمو خودش هم وبلاگ داشت. کلی از اون وبلاگ خاطره داشتیم. بعد از اون وبلاگ هم تالار گفتگو, چه شور و حالی داشت یادش به خیر… / و بعد از تالار هم…
گفتم تالار یاد خیلی از خاطره ها افتادم. یادته….؟ اگر بخوام بگم یه دنیا حرف دارم.
اصلا به نظر من همش به خاطر همون سایت کودکه. نه اینکه بگم بده, ولی وبلاگ بهتر بود چون خواه ناخواه سایت کلا رسمی تره. حالا نمیدونم تو اینو احساس میکنی یا نه…
اصلا میدونی وبلاگ خیلی با شور و حال بود. همه بچه ها حرفاشونو تو کامنت مینوشتند و در کل ارتباط دوطرفه بود.
شاید اگر عمو الان هم برای کسانی که برایش وبلاگ نویسی میکنند پیام بذاره تو وبشون اینجوری نمیشد. مثلا فقط یه سلام و تشکر بکنه.
نمیدونم …
ولی اون موقع ها ارتباط ماهم باهم خیلی پررنگتر بود. الان دیگه مثل اون موقع ها نیستیم, شاید هم من تورو فراموش کردم. در هر صورت دلم خیلی برای گذشته ها تنگ شده. کاش دوباره تجدید میشدند
/
دوستت دارم

 

 

 

نوشته سحر سطانیه

اين بود جواب محبتا

سلام بچه ها امروز رفته بودم وبلاگ شيما  يه چيزايي نوشته بود كه ديدم حق با اونه.ما چند سال پيش تو وبلاگامون از ته قلبمون براي عمو مي نوشتيم اما الان نه يا دير به دير آپ مي كنيم اگر هم آپ كنيم موضوعات پيش و پا افتاده مي نويسيم.مي خوام از اين به بعد بيشتر راجع به عمو بنويسم.

 

نمي دونم شايد دليل كم كار شدن سايت و دست نوشت عمو هم كوتاهي ما باشه.اون موقع حداقل روزي يه بار ايميل مي فرستاديم براي عمو.اما حالا چي…!

فقط خدا كنه عمو پورنگ هم وبلاگاي ما رو بخونه.و بهمون سر بزنه.

هيچ تا حالا فكر كرديد كه عمو چه طور داره زندگي مي كنه؟شايد اكثرتون جواب اين سؤال منو بدونيد.درسته چون عمو معروف شده ديگه نمي تونه مثل ما زندگي كنه.اما اين خيلي بده.من اصلاً خوشم نمياد.واقعاً سخته.يه سري مشكلات هست كه زندگي رو براي عمو تنگ كرده.

دلم مي خواد شما هم به عمو كمك كنيد با رفتارتون.خودم هم سعي مي كنم بتونم كمك كنم.

و از اين به بعد سعي كنيد كه بيشتر به عمو ميل بزنيد.ممنون

منبع    http://sa-amoo.blogfa.com/post-142.aspx

 

نوشته شیما موسوی زاده

میدونید بچه ها اینگار ما هاهممون هر چی داریم بزرگتر میشیم همه چی یادمون میره اینکه هممون وبلاگهامونو به خاطر کی درست کردیم به خاطر عمویی که حاضر بدونیم جوونمونم براش بدیم به خاطر  اونکه اگه یه روز فقط یه روز نمیومد یا می فهمیدیم حالش یه کوچولم بده حتی سرماخورده هممون اپ میکردیم غصه میخوردیم و…. حالا چی هممون یا داریم وبلاگهامونو میبندیم یا اینکه فقط روی سر در وبلاگهامون اسم عمو پورنگو نوشتیم دیگه اصلا اینگار نه انگار بابا هرچی داریم بزرگتر میشیم اینگار داریم همه چیو فراموش میکنیم  اینکه یه عمو توی سال 81 اومد تلوزیون با یه برنامه اسمش کم کم شد عمو پورنگ کم کم شد تموم زندگیه بچه ها هیچکدومامون اصلا طاقت نداشتیم یه ذره ناراحت باشه یادتونه داداشه عمو حالشون بد بود یادتونه چقدر هممون ختم نذر دعا هر کاری میکردیم تا خدا یه کاری بکنه یا حداقل یکم از عمو دلجویی کنیم تازه این یکی از کارهای ما ها بود بقیشو خودتون میدونید من گریه دیگه امونم نمیده که بخوام براتون بگمبابا الان هممون فقط سردر وبلاگهامون یا سایت هامون اسم عموپورنگ نوشته شده اما خدایی خودمونیم مثل قدیما برای عمو مینویسیم یا اصلا از میون 30تا پستهامون یکیش برای عمو یا هم بلدیم فقط عکس ازش بزاریمیا خیلی هنر کنیم بگیم عمو دوست داریم

حالا برید سر پست هایی که یک سال پیش یا چند ماه پیش میکردید

چقدر فرق میکنه ؟؟ به خدا باید هممون خجالت بکشیم من خودمو میگمچه توی وبلاگ قبلیم که همش از اول تا اخر داشتم با عمو حرف میزدمچه توی این وبلاگم البته اولاش همین طور بود اما الان چی ؟بابا چرا داریم هممون اون صداقتمونو از بین میبریم چرا دیگه برای عمو نمی نویسیم ؟؟ چرا دیگه اونطوری با عمو حرف نمیزنیم که اینگار هیچ کس اپ هامونو نمی خوند جز عمو هممون داریم عوض میشیم مگه عمو نیومد که به ما ها بفهمونه که این کودک درونمونو زنده نگه داریم مگه نمیخواست بگه با صداقت باشیم پس چی شد؟ هممون داریم یا میریم یا داریم فراموش میکنم یا اصلا از 10 تا پستمون یکیش ماله عموهاونقت چه انتظاری از عمو دارید؟؟وقتی ما ها یه طوری رفتار میکنیم که انگار اونو فراموش کردیم اونقت انتظار دارید بیاد مثل قدیما برامون اپ کنه جوابمونو بدهبه خدا همین طور که داریم پیش میریم تا چند وقت دیگه اگه الان عمو حداقل میاد توی اینترنتنو بهمون سر میزنه دیگه نمیاداونم مثل ما ها که دیگه داریم فراموش میکنیم کم کم فراموش میکنه یادتونه عمو هر جا میرفت اسم ما ها را میگفت یادتونه توی مجله ی همشهری جوان اسم خیلی هامونو بردحالا از میون اون بچه ها حداقل نصفشون …. بابا تو را خدا دو دقیقه به خودتون بیاید من از چند تاتون خبر دارم خودتون یا به عمو اصلا ایمیل نزدید یا یه ما ه دو ماه یا شایدم بیشتراصلا سراقش نرفتید حالا قدیما چی ؟ اگه یه روز برای عمو ایمیل نمی زدیم اینقدر غصه میخوردیم که نگوحالا چی؟؟بازم همون طورید؟؟

از میون اینا هممون که میگیم عمو را دوست داریم شاید چند تامون ایمیل بزنیم

منبع http://www.shima1371-purang1352.blogfa.com/post-69.aspx  

 

عمو پورنگ و خوش خیال

آگوست 24, 2007 by خرمگس

 

آقاي فرضيايي فكر مي كردم تو اينترنت  مي تونم شما رو پيدا كنم ولي شما اينجا هم نبوديد.بگيد كجا مي شه شما رو پيدا كرد…..مي خوام بيام..مي خوام بيام…..  خسته شدم از اين همه آدماي رنگا رنگي كه دور و برم هستند.چرا هيشكي مثل عموم نيست،چرا هيشكي حس مهربوني و صداقت وصداقت وسادگي و سادگي و نمي فهمه….دلم گرفت چرا آدمي كه اينقدر حس نزديكي بهش مي كنم اين همه ازم دوره…. تنها اميد من واسه زنده نگهداشتن قلب بي ريا حضور شماست.عموي گلم دلم مي خواست حرفامو حضوري بگم ولي انگار قسمت نيست ديگه؟؟؟ عموي من آدماي خاصي تو زندگيم برام مهم بودند ..شما يكي از اين آدماي خاص هستيد،

اگه يه روزي بفهمم كه شما اوني كه فكر مي كردم نيستيد،هر چي حس خوبه تو دلم مي ميره….

 برای خواندن بقیه مطلب اینجا کلیک کنید

منبع   http://www.asemooni-amoo.blogfa.com/post-12.aspx

برنامه ويژه دانش آموزان با حضور “عمو پورنگ”

آگوست 24, 2007 by خرمگس

عموپورنگ در مراسم جشن بزرگداشت روز جهانی دندانپزشکی

منبع http://www.shiva1371.blogfa.com/post-7.aspx

عمو پورنگ و تاک انگور

آگوست 14, 2007 by خرمگس

عمو پورنگ در گفتگو با رادیو فرهنگ اعلام کرد که حضور بچه ها در استودیو در واقع فقط نوعی فراهم کردن آکسسوار صحنه است  که البته منظورش مستقیما به برنامه جذاب و پرطرفدار عمو قناد مربوط می شد  حال در صورتی است که خود از این قاعده مستثنی نیست  حضور آن خانم محترم گیلگ در برنامه  کودک چیست ؟  حضور گاه و بیگاه عوامل پخش شبکه یک در برنامه برای چیست ؟ و یا مهمتر از همه این که حضور امیر محمد  چه توجیهی می تواند داشته باشد ؟ و  مشمول  همان گفته خودش  یعنی آکسسوار می تواند باشد ؟؟ البته  استفاده از  امیر محمد  در عین آگاهی پدر و مادر این طفل  معصوم نوعی برده داری مدرن در دنیای کودک  است و  هر بیننده عاقلی را به یاد  معرکه گیری پیرمرد وعنترش می اندازد  برخوردهای او را با عمو پورنگ و بالعکس را بنگرید  چه حرفی برای گفتن می توانند داشته باشند ؟؟ امروز در برنامه به بهانه  طرح مسئله  کار خوب کردن بدون منت گذاشتن برای دوستان در جایی  ضمن اینکه ادای قوی ترین مرد دنیا  رضازاده را در می اوردند  امیر محمد  به جای  واژه بین المللی  واژه بین المملی را ادا کرد و به عمد هم بود چرا که دیگر همه امیر محمد را می شناسند که دهانش چاک و بست درست و حسابی ندارد  درست به مانند همان تشبیه فوق  در حالی که  عمو پورنگ بدون هر گونه توضیحی به راحتی از این مسئله گذشت آیا این است شبکه اول ,  شبکه ملی ؟  آیا این است همان تربیتی که گروه کودک  در پی آن است ؟ آقایان  گروه کودک زمانی فرا خواهد رسید  که شما سر از خواب زمستانی اتان بردارید  آن وقت خیلی دیر شده است  چرا که شاهد نسلی سوخته خواهید بود  آقای میرکیانی  انگور روی  درخت  خوراکی پر مفیدی است  حتی کشمش و مویز شدنش هم  ارزشمند است  ولی امان از وقتی که  تبدیل به شراب می شود  حرام و به همه زیان می رساند  عمو پورنگ دیگر آن تاک  انگور نیست .

عمو پورنگ و تربيت لقماني

آگوست 14, 2007 by خرمگس

 

 عمو پورنگ و تربيت لقماني

خيلي مسخره است  يك مجري معروف صدا و سيما  به منزل شخصي يك بيننده زنگ بزند و از او بخواهد كه با نويسنده اين وبلاگ ( خرمگس ) محترمانه  برخورد شود  حكايت كل اگر طبيب بودي ..را به ذهن متبادر مي سازد  عمو پورنگي كه از غفلت مسولين ذيربط كمال استفاده را كرده و خود را تا بدانجا رسانده كه حرفها و اعمالش  وحي منزل براي كودكان معصوم اين مرز و بوم  شده است  واقعا گناه اين بچه هاي معصوم چيست ؟؟ زماني در ابتداي شروع برنامه عمو پورنگ  همه ادعا مي كردند كه او بيشتر يك مربي است تا مجري  …..حتي كارچاق كن برنامه  مسلم آقاجان زاده (  كه تكيه كلامش در اين چند سال در خاطر همه هست كه  در تمام مصاحبه هايش  قبل از بنام خدا مي گويد : بله طبق نظر سنجي ها  عمو پورنگ از كارتون تام و جري هم بيشتر بيننده دارد )  اعتقاد دارد كه اين  كار خداست كه بچه ها عمو پورنگ را دوست دارند  در حالي كه از عنصر رسانه غافل شده و  نقش تلويزيون را ناديده مي گيرد  چرا كه بچه ها خاله سارا  خاله نرگس  عمو قناد  و حتي شهرياري  را هم دوست دارند و هنوز مسابقه بخور بخور  شهرياري را از ياد نبرده اند  نكته مهم اين كه هيچكس در برابر تقليد ها و ادا و اطوارهاي زنانه عمو پورنگ به نشانه اعتراض برنخاست  هيچكس  در مقابل پوشش زنانه عمو پورنگ در بعضي ازايام و مراسم و اعياد مذهبي خم به ابرو نياورد و هيچكس در ازاي آرايش زنانه صورت و زير ابرو گرفتن و اصلاح آن به عمو پورنگ تذكر نداد  ..همه اينها به كنار  مسولين گروه كودك همه سعي كردند كه عمو پورنگ را با فرستادن به مكه  لباس رسمي مذهبي به تنش كنند  و از آن استفاده ابزاري كنند  كه همين طور هم شد شخصيتي مرموز و در عين حال قابل ترحم (  به لحاظ انساني )به ناگهان نزد رهبر قرار گرفت  لابد خود عمو پورنگ با خواندن اين سطور حرف از سفر مكه و بخشش گناهان و توبه خواهد زد جواب او فقط يك تلخند بيش نيست اگر قرار بود كه سفر مكه انسان را آدم كند همان عربستاني ها را بايد زودتر از عمو پورنگ آدم مي كرد  و تمام سعي گروه كودك اين است كه عمو پورنگ را مذهبي جلوه نمايد  كه مصداق  جوي گندم نماست  باور كنيد  ديگر خيلي وقت است كه تربيت عمو پورنگ تربيت لقماني شده است  آيا هيچ فكر كرده ايم وارث نسلي خواهيم بود كه مربي مذهبي آنان  عمو پورنگ است ؟ مي پرسيد چه اشكالي دارد ؟ جواب ساده است  آيا به خود اجازه خواهيم داد از گرگي در لباس ميش دفاع كنيم  ؟  خواهش مي كنم كه در اين  موضوع  خلط مبحث نكنيد و شخصيت داريوش فرضيايي را از اين شخصيت  كذايي عموپورنگي سوا كنيد چرا كه  داريوش فرضيايي خود اولين قرباني  مثله شده عموپورنگ است . در پايان يك سوال  از آقاي ميركياني  مديريت گروه كودك   …آيا شما  آمادگي ديدن مدارك و مستندات اين گفتار را داريد ؟ اعلام فرماييد تا  آنها را در اين وبلاگ منتشر سازم  .

درماندگي عمو پورنگ

آگوست 14, 2007 by خرمگس

عمو پورنگ نوشته های من که در جواب خرمگس نوشته بودم رو خونده بود. ساعت حدودا 12وربع دیروز ظهر بود.من همونطور که گفتم به خاطر اومدن مامان جونم از مکه خونه  اونها بودم.موبایلمم راستش به خاطر یه مزاحم تلفنی لوس وبی مزه روی ویبره بود. اما خدا رو شکر مامانم کار داشت یه سر رفته بود خونه وبیاد.بابام هم یه سمینار داشت اصلا اصفهان  نبود.یه هو دیدم تلفن زنگ میزنه .گوشیو برداشتم.(یه ذره شو که مهمه مینویسم چون همشو وقت  ندارم بنویسم باید برگردم خونه مادر بزرگم ماهم خیلی حرف زدیم نمیشه همشو نوشت) -الو سلام خسته نباشید. -سلام خیلی ممنون متشکر -زهرا خانم شمایید؟ -بله بفرمایید(حالا من فکر کردم یکی از فامیلهای دور است که من نمیشناسم اما…..) -حالتون خوبه؟ -خیلی ممنون تشکر  -عمو پورنگ هستم -!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ -جیغ نزن جیغ نزن -سلام عمو.شما شماره اینجارو از کجا پیداکردید؟(ندیده بودم عمو اینجوری سروسنگین حرف بزنه  نشناختم!!!) -خب من اگه بخوام دختری که (سانسور)پیدا کنم رو خیلی راحت میتونم پیدا کنم. (بعد دیدم عمو به موبایل خودم زنگ زده خب من نفهمیده بودم.به موبایل بابام زنگ زده بابام تو سمینار  بوده جواب نداده.به خونمون زنگ زده مامانم گوشیو برداشته. -الو سلام خسته نباشید منزل اقای جعفرزادگان؟ -بله بفرمایید -ببخشید زهرا خانم هستن؟ -شما؟ -من از تهران تماس میگیرم برنامه عمو پورنگ. -چیکار باهاش دارید؟ -(چه بامزه اصلا این کارو نداشتن)یه نامه داده بودن میخواستیم بگیم رسیده -بله خیلی ممنون.راستش زهرا خونه مادربزرگشه. -میشه شمارشو بدید؟ -بله یادداشت کنید -چندلحظه کاغد قلم بیارم -خواهش میکنم -بفرمایید -یادداشت کنید:….. -خیلی ممنون خدا حافظ -خداحافظ)  -زهرا من بر حسب اتفاق امروز نوشته های تو رو خوندم. -جدی ایوووووووووووووووول. -زهرا من نمیدونم این خرمگس… -پریدم وسط حرف عمو :اره عمو به خدا این خرمگسه خیلی بده. ……… در کل چیزهایی که عمو میخواست من خودم بفهمم ودر ضمن شماهم گوش بدید رو خلاصه میگم: با خرمگس محترمانه صحبت کنم وار خدا بخوام که اونم به راه راست هدایت بشه.منم دیگه نه تنها به  خرمگس بلکه به هیچ کس بی احترامی نمیکنم چون عمو بهم یاد داده.عمو هم چون خدا گفته نباید با  مردم بد صحبت کرد اینجوریه.(الهی قربونش برممممممممممممممممم)با خرمگس کله نگیریم فقط  براش دعا کنیم.به خدا توکل داشته باشیم به اون اعتماد کنیم و همیشه به یاد خدا باشیم چون اگه  خدا پشتمون باشه هیچ اتفاقی برامون نمیفته.خیلی تو اینترنت نگردیم همه جاش نریم به خصوص  کسایی که تقریبا همسن من هستین.چون اینترنت خطرناکه.چون ما سنمون کمه.(اما من نمیدونم این  خطرها چیه ولی وقتی عمو میگه باید بگیم چشم)اگه عمورو دوست داریم اگه اونو واقعا عموی  خودمون میدونیم به حرف باباهامون گوش بدیم .ما حق ورود به حریم خصوصی هیچ کس رو نداریم. عمو یک ساعت یا بیشتر برای برنامه اجرا میکنه ومیره اما دیگه به بقیه ربطی نداره که اون توی خونش چی میخوره چیکار میکنه کجا میره با کی میره کی میاد……اینا حریم خصوصی عموهه و هیچ کس حق  ورود به اون رو نداره نه ما که حتی بیشتر از جونمون دوستش داریم نه هیچ کس دیگه. شما خودتون خوشتون میاد یکی هی بیاد تو کاراتون فوضولی کنه؟وقتی تو خونتون هستید دلتون  میخواد یکی هی….وقتی شما توی خونتون هستید به کسی ربطی نداره که شما چی میخورید چیکار  میکنید.اینا جزو حریم خصوصی شماست . بچه ها این خلاصه حرفایی بود که عمو به من زد یعنی چیزهایی بود که میخواست من بفهمم. ببخشید حرفامونو ننوشتم اخه خیلی بود منم راستش وقت ندارم باید بدووام برم. اما بچه ها یه چیزی میخوام بهتون بگم: بچه ها عمو پورنگم یه انسانه.یه ادم مثل بقیه.اونم حق داره زندگی کنه.حق داره یه ساعاتی از وقتش  رو برای خودش باشه.اونم حق داره با خودش تنها باشه.حق داره از زندگیش لذت ببره.حق داره بتونه  مثل بقیه بره بیرون بگرده .اون حق داره اسایش داشته باشه.حق داره اعصاب اروم وبدون تشنج داشته  باشه.اون حق داره ناراحت بشه.حق داره گریه کنه.حق داره برای خودش باشه.حق داره اعتراض کنه. به خدا اونم حق داره زندگی کنه….یه ذره خودتونو بذارید جای عمو……… ما اگه اونو واقعا عموی خودمون میدونیم باید بدونیم که عموهم ما رو مثل برادر زادش دوست داره این حرفو خودش دیروز به من گفت.گفت من رو مثل برادر زادش دوست داره .پس حالا که میدونم عمو  همونطور که من واقعا اونو عموی خودم میدونم اونم منو برادرزادش میدونه میخوام بگم تا اخر عمر  دوستش دارم.از ته قلبم دوستش دارم.براش هرکاری میکنم هرکاری…..برای من خیلی ارزش داره  خیلی….با جرئت میگم عمو پورنگ یه فرشته پاک ومهربونه خیلی ماهه خیلیییییییییی به خدا هرچی خودمو میذارم جای عمو اتیشم میگیره.اگه بدونید چقدر دیروز قشنگ صحبت میکرد چقدر با متانت ….عفت کلام عمورو هیچ کس نداره…. بچه ها عمو به من گفت: هیچ کدوم ما معصوم نیست که بی گناه باشه.همه ماها اشتباه داریم همه ماها خطا داریم خرمگسم  داره انتقاد میکنه اما من سریعا گفتم که نه.چون من شخصا خیلی از شما انتقاد میکنم اگه برید  ایمیلهای منو بخونید متوجه میشید اما خرمگس انتقاد نمیکنه بی احترامی میکنه. بعدشم گفت: توهم با خرمگس بد حرف نزن من هم نمیزنم.اون با من بده اما خب چرا رو نمیدونم.باهاش محترمانه  صحبت کن و از خدا بخواه به راه راست هدایتش کنه.به خداتوکل کن به اون اعتماد داشته باش . 

يه كامنت براي زهرا

ببین زهرا تو کسی نیستی که عمو پورنگ دلش برات سوخته باشه چرا که هنوز بیش از سه چهار ماه است که عمو حتی خبر بچه های برادرهایش را هم نگرفته پس تو زیاد خوش خوشانت نشه بعدش مگر من نگفتم اون کامنت منو سیوش کن من هنوز هم روی حرفهام هستم عمو پورنگ نمی دونه که تو جزو خانواده هایی هستی که همه گی با هم و با سایر فامیل تو یه استخر شنا می کنید و خیلی چیزهای دیگه که نمی خوام از تو بگم ولی اینو بدون که نزار عمو پورنگ از تو به عنوان طعمه استفاده کنه اون یه شکارچی بزرگه و خوب بلده احساسات پاک رو شکار کنه این نوشته های منو بده بزرگترها برات معنی کنن در ضمن من از این به بعد در وبلاگ خرمگس جوابت را خواهم داد تا تو بدونی که اون خرمگس بالایی من نبودم خوشحالم که خرمگس بیشتر بشه که همین طور هم شده حتما بیا و مطلب جالب در این مورد پست خودت رو بخون و نظر بده یواش یواش داریم به یه دوئل با عمو پورنگ نزدیک میشیم به همین زودیها خواهی فهمید که من هم مثل تو بودم

منبع

http://www.zahra1372dariush1352.blogfa.com/post-14.aspx

  

پایان قایم باشک بازی با عمو پورنگ و خرمگس

آگوست 14, 2007 by خرمگس

پایان قایم باشک بازی با عمو پورنگ و خرمگس

 بالاخره حسنا که از طرفداران سرسخت عمو پورنگ بود و دایم می گفت به وبلاگ برید و به آن وبلاگ نرید  خودش را لو داد یه دختر بچه معصوم و البته بیکار که برای دفاع از عمو پورنگ وبلاگ ساخته  بالاخره  اعلام کرد که کار خودشه اینجا رو ببینید

حکایت وبلاگ عمو پورنگ

آگوست 14, 2007 by خرمگس

حکایت وبلاگ عمو پورنگ

                   این وبلاگ برای همیشه بسته شد

این آخرین جمله ایست که از سال 83 تاکنون در تنها صفحه وبلاگ  اصلی عمو پورنگ  ثابت مانده است تاثیر این جمله در ذهن خوانندگان و  دوستداران  او به حدی بوده است که هر یک از طرفداران عمو پورنگ که به هر دلیلی می خواسته  وبلاگش را تعطیل کند  دقیقا همین جمله و با همین فونت و حتی رنگ فونت و زمینه اقدام به تعطیلی وبلاگش کرده است  از آخرین آنها وبلاگ  عارفه محمدی است  البته او  به ابتدای این جمله معروف  نثری هم در باب  سوختن و ساختن پیوست کرده است  اینجا بخوانید

عمو پورنگ اجق وجق

آگوست 14, 2007 by خرمگس

وقتی که ما بچه بودیم امورات زندگیمان با کلاه قرمزی و پسرخاله, مدرسه موشها , لولک و بولک , پت و مت و از این قبیل برنامه ها میگذشت. هر چقدر که فکر میکنم نمی توانم مدرن بازیهای امروز در دنیای کودکان را بپذیرم. برای من هنوز هم لذت دیدن مسخره بازیهای کلاه قرمزی, کپل ,عینکی, نارنجی و یا آن مورچه خوار دوست داشتنی و احمق بازیهای پت و مت و یا حتی چوبین, آن آدمک سبز رنگ محبوبم, لذتی به اندازه دوران کودکیم دارد. لذتی که هیچ وقت در دیدن کارتونهای نسل جدید برایم تکرار نشد. اگر این قدرت را داشتم که تغییری در برنامه های صداو سیما ایجاد کنم به جای عمو پورنگ و آن مزخرفات که از شبکه های دیگر بجای برنامه کودک پخش میشود کاری میکردم که دوباره آسمون ریسمون ,مدرسه موشها و دهها برنامه دیگر پخش شود. نمی دانم با این برنامه های اجق وجق چه بر سر این نسل خواهد آمد. شاید آنها هم سالها بعد در یک نیمه شب تاریک پشت میزشان بنشینند و از تغییر زمامه و کارتون های محبوب دوران کودکیشان بنویسند.

منبع http://flashback66.blogfa.com/post-5.aspx

پورنگ هندی

آگوست 14, 2007 by خرمگس

تولد عمو پورنگ مبارک

 

نوستالژی تولد

آگوست 14, 2007 by خرمگس

 یک سال دیگر می گذرد و تو می مانی یک را با 33 جمع کنی و یا با 34 ,اصلا فرقی نمی کند مهم درک آن احساس است که از درون تو را آشوب زده می کند تا به یاد آوری که در حال گذر هستی گذر همیشه این کلمه با یاداوری گذشته جلوی چشمانم نقش می بنند می گویند گذشته فراموش می شود ولی واقعا آیا این اتفاق می افتد ؟ به یاد آوردن اینکه از چه چیز هایی گذر کرده ام و چه حسرت هایی که پس از ان کشیده ام اگر زنده بودن گذشته نیست فراموشی آن هم را نمی تواند رقم بزند…..


دیگر از آن ساختمان قدیمی و رنگ و رفته کهنه خبری نیست تمام دیوارها و نمای رو به خیابان آن را سنگ مرمر کرده اند تابلوهای بزرگ بر سر در ورودی بیمارستان خود نمایی می کند اسامی پزشکان که فلورسنت روشن شده اند در ابتدای درب ورودی فخرفروشی می کنند گویی افتخار هر بیمارستان به اسامی این پزشکان است حالا دیگر کلمه بهارلو بعد از کلمه بیمارستان بسیار معروفتر از میدان راه آهن است .روزهایی را به یاد می آورم که مادرم از محله قدیمی محل سکونت مان حرف می زد انتهای یک کوچه تنگ و باریک و دقیقا روبروی 20 متری جوادیه همسایه هایی که علیرغم وجود دیوارهای ضخیم کاهگلی بین حیاط خانه هایشان قلبهایشان مانعی نداشت همه از جیک و پیک زندگی همدیگر مطلع بودند و از سرگرمی های روزمره شان نشستن سر کوچه به هنگام غروب بود و هر کسی که موفق شده بود به سینما برود سر کوچه میدان می گرفت و با آب و تاب فراوان داستان فیلم را تعریف می کرد آن سالها که مسعود کیمیایی تازه اسم در کرده بود تنها فیلم تکراری همه اهالی کوچه قیصر با بازی بهروز وثوقی بود گر چه سه چهار سال از ساخت فیلم می گذشت ولی تب قیصری همه جای تهران را نه بلکه ایران را فرا گرفته بود .آن روزمادر قصه تکراری سر کوچه را نشنید او در800 متر دورتر از منزل در زایشگاه بهارلو بستری بود…


روزی که او پس از چند ماه بالاخره کمی اعتمادش به من جلب شد و خودش از روی تمایل برای یک دوستی پایدار به من دست یا علی داد به یاد روز تولدم افتادم روزی که مادرم در بیمارستان بهارلو مرا به دنیا آورد طبیعتا جیغ و داد می کردم و آرام و قرار نداشتم چرا که به یک دنیای تازه وارد شده بودم که هیچ شناختی از آن نداشتم دقیقا همان حس و حال را هم در روز دوستی با او داشتم انگار نوازدی بودم که او جای پدر و مادر نداشته ام را گرفته بود تا آن لحظه من حرفهایی به او زده بودم که تاکنون
کسی نمی دانست حتی مادری که مرا به دنیا آورده بود…. اکنون در گذر از زمان به عکسی که او گرفته نگاه می کنم به کیکی ساده ای که او آورده بوده خوب دقت می کنم به انگشتری که برایم هدیه آورده بود و به چشمهایم در عکس خیره می شوم دوستی بی آلایش موج می زند .. ..چه کسی بود که می گفت گذر زمان مانند اسید حلال خاطرات است ؟؟

منبع :  وبلاگ نوستالژی 

تولد عمو پورنگ و عارفه

آگوست 14, 2007 by خرمگس

در خياباني به نام جام جمدرست مقابل مبلـمان جم

سازماني است به نام صدا و سيما

فقط بـراي يـك سـري آدمـا

يكي از اينها هست، جناب داريوش فرضيايي

بيـن مـردم دارد اسـم و رسـم خـاصّـي

حـال بـايـد گويم داستان اين آقا

كه مهرباني اش نظير ندارد در دنيا

×××

سال يك هزار و سيصد و پنجاه و دو

كشانـدي پدر مـادر را به ورزش دو

بس كه تو بلا بودي

كمي هم ناقلا بودي

بـودي عـاشق فيـلـم هـنـدي

راج كاپور و ويجي و راجو هندي

خـواهـر خـويـش را ذلّه كـردي

بس كه فيلم هندي برايش بازي كردي

وقتـي كه شـدي بيست ساله

از اينجا به بعدش خيلي باحاله

رفتي داخل صدا و سيـما

شروع ميشود اصل ماجرا

ميكردي در راديو تقليد صـدا

گل پسر و ننه بلقيس و غلام آقا

گذشت و گذشت و گذشت

تا سال يك هزار و سيصد و هفتاد و هشت

آمدي با برنامه اي به نام تورنگ و پورنگ

وارد شـدي به دنـياي بچه هـاي قشنـگ

سه سال بعد آمدي با برنامه اي زنده

كه داشت يك دانه مسابقه

براي شركت در مسابقه

بچه ها بايد مينوشتند نامه

از آن موقع بود كه ما دست به قلم شديم

گرفتار پاكت نامه و جوهر قلم شديم

ته كشيد جيب باباي ما

بس كه فرستاديم از اين نامه ها

نه يكي نه دوتا نه سه تا

رسيد تعداد به نودتاوصدتا

چهار سال دست به قلم بودم

بدان كه خواهم بود و هستم

شب و روز نداري از دست اين نامه ها

بمیرم برایت پورنگ آقا

شخصیت ها بازی کردی در برنامه

اسم اينها عصمت خانم و ببلي و گل ايجانه

آخر دست از سر تهيه كننده برنداشتي

بس كه تو او را دوست داشتي

ميخواني براي همه شعرها

دختر و پسر و پدرومادرها

همه خشنود هستند زكار تو پورنگ

زدي به دلهاي ما رنگهاي قشنگ

زمين سبز شد و آسمان آبي

همه گويند كه پورنگ زنده باشي 

منبع

http://www.arefeh154.blogfa.com/post-86.aspx

به استقبال اول مرداد

آگوست 14, 2007 by خرمگس
بلاخره پس از مدتها  وبلاگ دست نوشت که عنوان تنها وبلاگ رسمی عمو پورنگ را با خود یدک می کشد امروز در یک آپدیت مختصر و کوچولو آن هم از قول مدیر سایت نوشت .

سلام بچه هاي عزيز

از اين كه مدتي دست نوشت آپديت نشد عذرخواهي ميكنيم، اگر به  ياد داشته باشيد اول مرداد تولد عمو پورنگ است، از تمام دوستاني كه در وبلاگهايشان بابت تولد عمو پورنگ مطلب مينويسند و جشن تولد مجازي برگزار ميكنند تشكر ميكنيم.
این درحالی است که تمام وبلاگ ها ی طرفدار عمو پورنگ نیز به استقبال اول مرداد رفته اند

البته وبلاگ نوستالژی هم از غافله عقب نمانده است و عکسی از داریوش فرضیایی را با کیک تولد در اولین بخش وبلاگش قرار داده است

زهرا جعفرزادگان ساده لوح هم  به نقل از کارچاق کن برنامه  این گونه نوشته :

سلام بچه ها:
بچه ها زهرا امروز با اقای اقاجانزاده صحبت کرد و ایشون بهش قول دادند که حتما حتما حتما عمو پورنگ بیاد توی وبلاگش و پیامهای شما که برای تولد عموهه رو بخونه
جالبیش اینجاست که اون زهرارو شناخته وقبل از اینکه زهرا بگه میخواد چیکار کنه اون خودش گفته شمازهراجعفرزادگانید میخواهید……..
بعدشم گفته که عموپورنگ میاد وپیامهای بچه هارو میخونه

منبع

http://zahra1372dariush1352.blogfa.com/post-11.aspx

نمایش خلاقانه

آگوست 14, 2007 by خرمگس


عکس از وبلاگ نوستالژی

در تلویزیون برنامه‌ای به نام عمو پورنگ هست که فکر می‌کنم – دانسته يا ندانسته – به نمایش خلاق عنایتی دارد. عمو پورنگ تلفنی به طرف مقابل نقش می‌دهد و خودش بچه یا مادر می‌شود. این نوعی نمایش خلّاق است که همان لحظه اتفاق می‌افتد و طرف را فعال می‌کند. گاهی اوقات هم افرادی به استودیو می‌آیند و با آنها کار می‌کند، که این هم از مصداق‌های نمایش خلّاق است…

منبع

http://creativedrama-ir.com/gftg-iii.htm

تولد بهترين عموي دنيا ، عمو پورنگ بچه ها مبارك !

آگوست 14, 2007 by خرمگس

تولد بهترين عموي دنيا ، عمو پورنگ بچه ها مبارك !

عكس منه 

عمو پورنگ عزيز تولد شما را صميمانه تبريك مي گويم و از خداوند منان براي شما آرزوي طول عمر و رسيدن به تمامي آرزوهاي قشنگ را  دارم . اميدوارم زير سايه خداوند منان هميشه شاد باشيد و  دلتان صاف و آسماني و ديدگانتان سرشار از شادي و شوق به خدا  باشد . عمو پورنگ مهربان سالهاست از دريچه اي شيشه اي كه به قلب تمامي مردم ايران باز مي شود مهمان دلهايمان بوده اي و حتي در غم هايتان نيز شادي را براي ما به ارمغان آوردي امروز وظيفه ماست كه به پاس قدر داني از اينهمه زحمت از تو تشكر كنيم و  بگوييم كودكانه دوستتان داريم  .

 

پريسا امامي از زنجان :

سلام عموی عزیز
تولد وازه غریبی ایست مثل بودن یا نبودن رفتن یا نرفتن ماندن یا نماندن……… تولد زیستن یا نزیستن خیلی ها از این مساله میگذرند و یادشان میرود که یک سال گذشت یعنی 365 روز یعنی یک عمر
یک سال برای شما یعنی 365 هزار مهربانب یعنی 365 هزار خوبی من کودکانه زیستن وکودکانه رفتن را مدیون شما هستم من کودکی باز یافته ام را ازشما دارم چون من در کودکی کودکی را گم کردم اما شما کمک کردید تا پیدایش کنم اول مرداد تولدتان هست تولدتان مبارک هدیه تولد من برای شما زیارت عاشورایی است بدرقه راهتان امیدوارم راهتان همواره مستقیم باشد و همه با هم همدیگر را در بالاترین درجه بندگی ببینیم امیدوارم همیشه بچه ها را دوست بدارید امیدوارم همیشه برای خدا بمانید امیدوارم همیشه شرافت و احترام برای شما از همه چیز مهم تر باشد . تولدتان مبارک با هزاران ارزوی خوب که از نوع پروازند نه ماندن دعایم کنید که با شهدا محشور شوم .
همیشه کودکانه دوستتان دارم.

تقديم به آقاي فرضيايي عزيز

حسنا حسيني از كرمانشاه:

سلام
عموی عزیزم تولد پر مهرت را صمیمانه تبریک گفته و امیدوارم همیشه در اسمان دل ایران و ایرانی بدرخشی

عمو پورنگ تولدت مبارك

 

زهرا جعفر زادگان :

بهترین سلامهاتقدیم به بهترین عموی دنیا:


34سبدگل و34اسمون ستاره تقدیم به توکه بهترینی.عموی مهربونم شکفتن

سی وچهارمین گلبرگ زندگیت مبارک.


دست بزنیدشادی کنید /امشب شب تولده/توباغ سبززندگی یه غنچه گل واشده/گل گل گل

گلگلکه چه خوشگلوبانمکه/تولدش مبارکه مبارکه مبارکه/خنده نشسته رولباش

شادی میباره ازچشاش /قدکشیده وبزرگ شده/قربون اون قدوبالاش/کیک تولد بیارین/ب

یار بیار کیکو بیار/شمعهاروزود روش بذارین/بذاربذار شمعوبذار/گل گل گل گلگلکه چه

 خوشگلو بانمکه تولدش مبارکه مبارکه مبارکه


کاشکیکه 100ساله شی نه120ساله شی نه 120سال کمه

 همیشه زنده باشی


عموی ناز ومهربون وخوشگلم قدتموم افریده های خدادوستت دارم.تولدت مبارک

نازینم امیدوارم 1000سال زنده باشی.راستی یادم رفت بگم من ازشهراصفهانم.

 تورنگ و پورنگ

مهسا از تبريز :

امیدوارم همیشه زنده باشی عموی گلم . عموی گلم خیلـــــــــــــــی دوست دارم

 

                               




سولماز نوري :

عمو جونم وقتی تو به دنیا اومدی همه اهل زمین خوشحال بودن اما تو آسمون فرشته ها

گریه میکردن میدونی چرا؟ چون یه فرشته مهربون از بینشون کم شده بودعمو

جوووووووووووووووووووونم تولدت رو از صمیم قلبم تبریک میگم و مثل خودت میگم:

کاشکی که صد ساله شید نه صد و بیست ساله شید نه صد و بیست سال کمه

 همیشه زنده باشیددوستون دارم اونقدر که قابل توصیف نیست سولماز نوری 17 ساله مشهد 

  

دريا فرهادي :

بگو شده روز تولدت که من باز برات هدیه بگیرم واسه منم این یه جور بهونست

 که بگم چقدر برات میمیرم

 عمو پورنگ مهربون

سحر سلطانيه:

سلام خوبی عمو جون خیلی دوست داشتم امسال خودم براتون جشن تولد بگیرم

اما حیف ممکنه من اینجا نباشم ولی تولدتونو تبریک می گم امیدوارم صد سال زنده

 باشی.هیچ وقت خوبی هاتو فراموش نمی کنم

 

عسل :

سلام به عموی خوب و مهربونم.عمو جون هر چی فکر کردم ببینم هدیه ی تولد

 چی بگیرم براتون که ارزشش از هر چیز بیشتر باشه نتونستم بفهمم اون چیه اما

حالا میدونم اون دعای خیریه که سر سجاده بعد از نمازم بدرقه راهتون میکنم تا

همیشه پیروز و موفق باشین.تولدتون مبارک.انشاالله ۳۰۰ ساله بشین.این پیام

تبریک رو از طرف چندین نفر فرستادم که یکیش خودم

 عسل هستم. 

روني:

برگ درخت پاییزی را برداشم ودر آن نگاشتم (امروز بر تو عموی مهربانم مبارک باد)و

آن را به دست نسیم سپردم تا برایت به ارمغان بیاورد.

 

 

ندا :

سبدی پر از گل رازقی وشقایق که دعای خیرم بدرقه ی آن است تقدیمت می کنم .

تو در این روز به دنیا پا نهادی ودستهای پر مهر مادرت را احساس کردی کسی

روز تولدت را بیش از دیگران خوشحال است . تولدت مبارک)

محمود:

عمو پورنگ تولدت مبارکو برایت بهترین ها را آرزو می کنم و از خداوند رحمان و رحیم ، سعادت و سربلندی

تو را مسئلت دارم ، پیروزمند باشی و برقرار و سالها بچه ها را شاد کنی و خود نیز

شاداب باقی بمانی
 قـربـانـت محــــمـود

 زهرا ناظمي از فسا :

به نام خدایی که عموی مهربانی چون تو را به ما داد..


عموی مهربانم سلام…امروز روز توست…روزی مقدس برای ما بچه های ایران..

تمام 365 روز سال را توی برای ما شادی و خنده آوردی اما امروز نوبت ماست..

می خواهیم قطره ای اشک شوق در چشمانت ببینیم..می خواهیم ذره ای لبخند

 بر روی لبانت ببینیم و می خواهیم کمی شادی در چهره ات ببینیم..
امروز روزی است که می خواهیم جبران کنیم..می دانم که حتی ذره ای نتوانستیم

محبتت را جبران کنیم.. می خواهیم امروز ثابت کنیم که ما نیز تو را دوست داریم..


امروز روز تولد توست..روزی که خداوند به ما عموی مهربانی عطا کرد که برای بسیاری برادر و برای بسیاری دایی نیز بوده است.. تو برای من همان عموی مهربانی بودی که هرروز از یک پرده شیشه ای مهمان خانه ام بودی و شب ها در آسمان شب هایم نیز مثال یک ستاره پر نور می درخشیدی..
عموی عزیزم امروز روز توست..


امروز وارد 34 سالگی می شوی..چقدر زود می گذرد..و هرروز تو به ما چیزهای زیادی را یاد می دهی..امیدوارم همیشه شادی و خنده را در تو ببینم و هیچ وقت گرد و غبار غم اطلسی های گلدان زندگیت را مکدر نکند..
روزی که تو به دنیا آمدی باران می آمد.فرشته ها گریه می کردند چون یکی از آن ها کم شده بود.
عموی خوبم با تمام وجود تولدت را تبریک می گویم و 1000 شاخه گل محبت از طرف خود و همه دوستانم به تو تقدیم می کنم..


امیدوارم خدای خوب و مهربان همواره مراقب و مواظب تو باشد..


عموی گلم قولی رو که به من دادی هیچ وقت فراموش نکنیا!!! ضمنا در وبلاگ من هم جشن کوچکی

 برای توست..اگر سر بزنی خوشحال می شوم: www.poorangzahra.blogfa.com


دوستدار همیشگی تو عموی خوبم: *زهراناظمی*

 

الناز از يزد :

خوش رنگترين كلام يادت نرود

افتادگي تمام يادت نرود

هنگام خداحافظيت را ، بلدي !

بهترين سلام ها يادت نرود

عمو پورنگ عزيز ، سالروز تولدت را همراه  با آرزوي بهترين آرزوها برايت ، شادباش مي گويم

مهسا:

تمام احساسم را در جوهر خودکارم می فشارم و با قلمی سرشار از یاد تو فصل جدید زندگیت را به تو تبریک می گویم عزیزم…عموپورنگ مهربونم تولدت رو با تقدیم هزاران شاخه گل بهت تبریک میگم.امیدوارم به همه ی آرزوهات برسی و همیشه در زندگی موفق باشی.

تحفه ای نیافتم که تقدیم تو کنم
یک سبد عاطفه دارم همه ارزانی تو

دوستدار همیشگی شما:
مهسا

ژاله :

سلام عموی مهربونم


عموی گلم تولدت مبارک. انشاالله 120 ساله بشینارزو میکنم 34 سالگی خوبی داشته باشین عمو جون از تموم زحمتاتون ممنونم ارزو میکنم به هر چی ارزو دارین برسینتولدت مبارک عموی مهربونم.

 

لادن احمدي:

سلام عمو …هر جاهستی برات صبر ایوب رو آرزو میکنم …
التماس دعا …

 

پريسا خالقي از تهران:

عموپورنگ عزيز و مهربانم ،  ساده نوشتن همچون ساده زيستن زيباست پس ساده

مي گويم بدان كه جاودانه دوستت دارم ، بي نهايت ، با صداقت ، تا قيامت

سالروز ميلادت را همراه با دنيايي از عشق و محبت تبريك مي گويم و اميدوارم

 كه با توكل به خداوند متعال به تمامي آرزوهاي قشنگت برسي

 

 

 

مرضیه از اهواز

 

روز تولد انسانها در  هیچ تقویمی یافت نمی شود چرا که فقط در قلب کسانی که به آنها مهر می ورزند حک شده است و من به اولین قاصدکی که از شهر تو بگذرد خواهم سپرد تا به تو بگوید تولدت مبارک تا دنیا هست سبز باشی

 

 

 

 

 

 

 

در آخر اين جشن بهتر است براي شكر گذاري از خداوند دلهايمان را ميهمان سفره پر

بركت خداوند كنيم

خدواندا ظلم و ستم زياد شده و بسياري از مردم مظلوم جهان تحت ستم آمريكا

و اسرائيل جنايتكار هستند خدايا به حق دلهاي پاك تمامي مردم مظلوم  ، امام

زمانمان را در پناه خود سالم نگه دار و ظهور ايشان را نزديك بفرما

خدايا خدواندا همه پدرها و مادرها را در پناه خودت سالم نگه دار به خصوص پدر ومادر

عمو پورنگ مهربون رو .

خداجونم همه بچه هاي مريض رو شفا بده به خصوص اونهايي كه بيماري

سخت دارند و همين طور حسين لعيايي عزيز رو.

پروردگارا عمو پورنگ ما رو در پناه خودت سالم نگهدار و توي اين روز تولدش

 و همه روزهاي زندگيش آرزوهاي قشنگش رو برآورده كن و به اون تن سالم و عمر با

 عزت بده تا باز هم مهمون دلهاي ما باشه

خداي مهربونم همه دوستان من رو به آرزوهاشون برسون و اونها رو عاقبت به خير كن

معبود من ، قشنگ من همه ما رو به راه راست هدايت كن

خدايا چنان كن سر انجام كار       تو خشنود باشي و ما رستگار

خدايا از اينكه خيلي از آرزوهاي منم برآوردي كردي به اندازه تمام دنيا شكرت .

 

منبع

http://www.pooorang.blogfa.com/post-39.aspx 

عمو پورنگ الگوی غلط انداز بچه ها

آگوست 14, 2007 by خرمگس

 عمو پورنگ الگوی غلط انداز بچه ها

تلویزیون روشن است و داریوش فرضیایی _ پورنگ_ با بچه ها صحبت می کند و یکسری سوالات کلیشه ای از همه ی بچه ها و پدر و مادرهایشان می پرسد. با پدر یکی از دختر بچه ها صحبت می کند و در آخر دعا می کند که:( ان شاء الله “….” جان در آینده همسر و مادر نمونه ای خواهد شد.)!!!

وحشت می کنم، خواهر کوچک من و میلیون ها مانند او چه می بینند؟ چه می آموزند از این برنامه های به اصطلاح کودکانه؟ از این مزخرفاتی که به اسم طنز پخش می شود؟ من چقدر می توانم برایش توضیح بدهم؟ مگر می شود روز و شب مراقب بود؟ مادر نمونه چیست؟؟ همسر نمونه کدام است آن هم در این سن و سال؟ به خود می گویم من که در روز روی هم رفته یک ساعت هم تلویزیون نمی بینم این همه نکات منفی و مضر در برنامه ها دیده ام آن وقت این بچه که روزی 4_3 ساعت تلویزیون تماشا می کند چه الگوهای غلطی برداشته؟؟ آیا باور کرده که سوزن تنها به کار مادران می آید؟ آیا باورش شده که باید نمونه بود و بی عیب و نقص برای سرویس دهی به همسر و فرزندان؟؟؟…… میان فرهنگ و ارزش های خانواده و الگو های ارائه شده توسط جامعه و به خصوص صدا و سیما کدامیک موثرتر می افتند؟؟

 

 منبع

 http://taranedartariki.blogfa.com/post-70.aspx 

عمو پورنگ و یه بچه بازنشسته

آگوست 13, 2007 by خرمگس
  1. سلام!
    از طریق لینکی که تو بالاترین دیدم،با وبلاگ شما آشنا شدم.
    با اینکه خیلی از پست ها رو خوندم،متوجه نشدم چرا حرفهای شما علیه “عمو پورنگه”!
    به هر حال تصمیم گرفتم یه “نامه”،”نظر”،”انتقاد” یا هرچی شما اسمش رو میذارین،که با عرض معذرت طولانی هم هست براتون بنویسم.امیدوارم همونطوری که در پست “حتمااول اینجارابخوانید” نوشتید،
    خودتون هم این رو “بدور از هر گونه وابستگی احساسی و بر اساس نظم و منطق” بخونین!
    راستش با اینکه از من سن و سالی گذشته! D:،
    ولی از همون اوایل پخش برنامه عمو پورنگ،هم من،هم بقیه اعضای خانواده،از دیدن این برنامه لذت می بردیم.بیشتر به خاطر ریتم شاد و آهنگای برنامه،که خب بعیده کسی بدش بیاد!
    ولی یه مدت که از پخش برنامه گذشت،متوجه شدم که این برنامه با وجود شاد بودن و پرمخاطب بودن،بار فرهنگی و آموزشی نداره،و حتی بعضی وقتا مضر هم هست!
    نمی دونم نویسنده های این وبلاگ چند سالشونه،ولی من خوب یادمه که برنامه ها و حتی کارتونهایی که زمان بچگی من (که قاعدتا نسبت به الان تکنولوژی پایینتری داشتن) از تلویزیون پخش میشد،خیلی مفیدتر از الان بود.
    به همین جهت سعی کردم برادر کوچیکم رو که داشت شدیدا به برنامه عمو پورنگ وابسته میشد و ازش تاثیر می گرفت،با برنامه های دیگه سرگرم کنم.چون عقیده دارم بچه ها از همین سن خط فکریشون ساخته میشه.
    خوشبختانه الان دیگه مشکلی با برادرم نداریم،و بدون اینکه برنامه ای رو با تعصب خاصی ببینه،دنبال نکات مثبت برنامه هاس!
    ولی حدود یک ماه پیش،ضمن وب گردی،به وبلاگی برخوردم که مطمئن هم نبودم واقعا مال عمو پورنگ هست یا نه! توش یک سری یادداشت های روزانه و ادبی بود.
    چیزی که باعث تاسفم شد،قسمت کامنتها بود!
    تعداد زیادی از بچه ها که خیلیهاشون به نظر نمی اومد سنی داشته باشن،کامنتهای لاو ترکونی D: گذاشته بودن!
    به چندتا از وبلاگهایی که لینک گذاشته بودن هم که سر زدم،دیدم همه جا پر از عشق و علاقه (اکثرا کاذب!) به عمو پورنگ،و خبر و نامه های فدایت شوم!!
    یاد قدیمای خودم افتادم.حدود 11 12 سال پیش،که برنامه ساعت خوش پخش میشد و شده بود پر مخاطب ترین برنامه تلویزیون.من اون موقع مدرسه می رفتم.تو مدرسه،تو هر جمعی وارد میشدی،صحبت از “ساعت خوش”بود و
    اینکه فلان بازیگر فلان کار رو کرده و فلانی خونه اش فلان جاس و …
    بعد از مدرسه هم همه یا دم کیوسک های روزنامه فروشی بودن که روزنامه های زردی که خبرهای داغ (و 99% دروغی!) از این بازیگرها داشتن رو بخرن،
    یا دم باجه های تلفن،که به شماره ی فلان بازیگر این برنامه که امروز با هزار منت از دوستشون گرفتن زنگ بزنن و چه فاجعه هایی که به خاطر همین تلفن ها به بار اومد!
    البته خیلی زود ،با قطع پخش برنامه،جلوی فاجعه های بیشتر گرفته شد!
    تجربه ثابت کرده که هر وقت تو تلویزیون برنامه ای پر مخاطب بوده،اثرات مخرب زیادی هم به دنبالش بوده.
    چون اکثر مدیران تلویزیون،به جای کیفیت به کمیت توجه دارن! و متاسفانه هیچ احساس مسئولیتی هم ندارن!
    من مخالف برنامه پرمخاطب نیستم.ولی معمولا برنامه پرمخاطب،انگیزه افراد رو برای تاثیر پذیری بیشتر می کنه،و به همین خاطر،مدیران و مجریان اون برنامه،باید چند برابر یک برنامه عادی،مراقب رفتار و برخورد و حرفهاشون باشن.
    و صد البته هم باید انتقاد پذیر باشن و به نظر مخاطبینشون اهمیت بدن.
    مثلا عمو پورنگ رفت مکه! خب،باید این روی بچه ها تاثیر معنوی میذاشت! ولی چیزی که از عمو پورنگ درباره مکه رفتن میشد یاد گرفت،چی بود؟؟ فقط ریا!
    آدما میرن مکه که بعد بهشون بگن حاجی و …!
    چه قبل از اینکه بره،چه وقتی که از اونجا تماس می گرفت،و چه بعد که اومد!
    فرقی نمی کرد اون بچه ایی که این برنامه رو می بینه،مسلمونه،مسیحیه،یا بی دین! به هر حال تاثیر منفی روش میذاشت!
    به هر حال،این برنامه،هرچند خوب شروع شد،ولی خوب ادامه پیدا نکرد!
    هیچکس هم ظاهرا نمی خواد جلوی این تاثیرهای منفی رو که رو خیلی از بچه ها میذاره،بگیره.
    وبلاگ شما رو که دیدم،فکر کردم قصدتون نقد برنامه،و روشن کردن بچه ها و خانواده هاشونه (درباره ی مسائلی از برنامه که تاثیر منفی دارن)!
    ولی ظاهرا اگر با همچین قصدی هم شروع کردید،شما هم به بیراهه رفتید و به جای اینکه اینجا جایی باشه برای روشن شدن افراد،شده محل دعوای مخالفها و موافقای عمو پورنگ،سر اینکه یکی عمو پورنگ و دوست داره و از نظرش “پاک ترین آدمه”،
    یکی هم عمو رو شیطونی میدونه که فرشته نمیشه!
    کاش به جای این مسائل،هر دو طرف واقعا با منطق و دلیل حرف میزدن.بدون توهین،و بدون تعصب!
    اینجوری صد در صد نتیجه ی بهتری میشد گرفت.

با تلقين كه شيطان فرشته نميشه عمو پورنگ هم همينطور

جولای 10, 2007 by خرمگس

 با تلقين كه شيطان فرشته نميشه عمو پورنگ هم همينطور

عكس از وبلاگ  زهره

 يكي از خوانندگان وبلاگ و دوستداران قديم عمو پورنگ  بنام نونا اينارو نوشته دلم نيومد كه تاييدش نكنم  اينو داشته باشين تا در هفته بعد با خبرهاي دسته اول و عكس  در باره ازدواج  دقت كردين ازدواج عمو پورنگ  يا عروسي داريوش فرضيايي  و همسر عمو پورنگ  اينجا  همديگه رو ببينيم   وبلاگ خرمگس هم همچنان فيلتر شده است  در ستون دوم  قسمت  بالا برايتان آدرس گذاشتم حتما سر بزنيد

سلام خرمگس.
راستش رو بخوای من هم تا امسال عاشق عمو پورنگ بودم. ولی به دلیل رفتن به کلاس زبان الان برنامه ی عمو رو نمی بینم. شاید این یکی از دلایلم باشه که الان عمو پورنگ رو مثل سال اولی که مجری شد دوست ندارم. من با بعضی از نظرات شما مبنی بر اینکه عمو پورنگ مثل قبلا نمونده و تغییر کرده موافقم. چون من یکی از طرفداران عمو بودم می دونم بچه ها چرا این حرف ها رو می زنند. اونا می خوان یعنی تلقین می کنن که عمو پورنگ مثل یه فرشته ی پاک و مقدسه. ولی یه انسانه و انسان می تونه اشتباه کنه. ولی به نظر به عنوان یه مخالف اینکه بر خورد شما با مسائل خیلی جالب نیست. شما خیلی خوب برخورد نمی کنید هم با بچه ها و هم وقتی نظرتون رو درباره عمو پورنگ در وبلاگ می نویسید. همچنین شما نقطه ضعف بچه ها رومی دونید. می دونید با چی خوش حال می شن و از چی ناراحت می شن. و اینکه شما خیلی راحت می تونید نظر بچه ها رو به وبلاگتون جلب کنید. وقتی وبلاگ شما رو دیدم مثل همه نظرم جلب شد. چون شما چیزهایی رومی نویسید که هیچ کس دیگه جرأت نداشته اونا رو بنویسه. همیشه مطالب شما و نظرات بچه ها رو به دقت می خونم. چیز هایی رو متوجه شدم. مثل اینکه شما:
وقتی چیزی برای گفتن پیدا نمی کنید به نظر دهنده پیشنهاد همکاری می دهید و یا می گید چهار دیواری اختیاری هر چی دلم خواست می نویسم.
شما خیلی بزرگتر از ما هستید . چون در مهد کودک کار می کنید. شاید 23 یا 24 ساله باشید. البته فقط کسی که مسئول پاسخگویی هستش. ما شا الله شما 6 نفرید.
نقطه ضعف بچه ها رو در دست دارید.
همه ی شما احتمالا از دست عمو پورنگ به شدت عصبانی هستید.
نمیدونم چه طوری مشخصات کامل مخالفانتون رو دارید.
بعضی وقتا هست که شما در حواب دادن به نظرات از مشخصات بچه ها برای جوابتون استفاده می کنید . یعنی یه کاری می کنید که بچه ها فکر کنن شما اونا رو می شناسید تا اونا حس کنجکاویشون نسب به شما افزایش پیدا کنه و یا کاری می کنید که بچه از ترس اینکه مشخصات خود و خانواده اش فاش نشه دیگه از مخالفت باشما دست بردارن. ولی اونا چون عمو پورنگ رو خیلی دوست دارن می یان و نظر می دن امابه اسم دیگری. ولی شما آدرس IP اونا رو می دونید و در جواب دادن به نظرشان اسم واقعیشون رو می گید .
البته یه چیز دیگه هم هست . اون هم اینه که ممکنه شما اون رو به جای کس دیگری اشتباه بگیرید. مثلا وقتی کسی به اسم دیگه می یاد نظر می ده . شما می دونید چه کسی هستش و می گید که مثلا نونا اسمت رو یادت رفت بنویسی. در این صورت شخص قبلی یا آدرس وبلاگتون رو گم می کنه و یا دیگه بهش سر نمی زنه. از اونجا که بیشتر بچه ها نظرات دیگران رو نمی خونن دیگه نمی دونن که شما کس دیگه ای رو به جای اونا اشتباه گرفتید. اما شاید بچه ای بگه که من نبودم. از اون جا که شما به همه شک دارید و فکر می کنید فقط کار خودتون درسته شما می گید که نه و تو بودی.
از اونجایی که شما از عمو پورنگ به شدت متنفر هستید از هیچ بی ادبی دریغ نمی کنید و تا می تونیدهر چی بد و بیراه بلد هستید نثار عمو می کنید.
شما خیلی ریز بین هستید. ونکات جزئی برنامه رو به خاطر خواهید داشت و اینجا می نویسید. این باعث می شه که هروقت بگید عمو پورنگ مثلا کجا رفته یا به قول الناز چند تا نون می خره . بچه ها باور می کنن و احساس می کنن که شما حقیقت رو می گید . شاید هم بگید. شما نمی دونید. این ها بچه ها رو عصبانی می کنن و به امید اینکه شما مدرک ندارید پس حرفتون حقیقت نداره عمو پورنگ رو هنوز دوست دارن. اما حرف های شما باعث می شه که اونا کمی در فرشته بودن عمو پورنگ شک کنن. اما باز امیدوارن که شما حقیقت رو نگفته باشید.
و در آخر این رو می دونم که احتمالا عمو پورنگ رو قبلا دوست داشتید. چون در آپدیت های قبلیتون همه مصاحبه های عمو پورنگ رو در تمامی مجلات زرد رو با کلی زحمت تایپ می کردید و اینجا می نوشتید.
ما همه دوست داریم که بیشتر درباره ی شما بدونیم. و اینکه چرا از عمو پورنگ بدتون می یاد. من هم امیدوارم که با ادبانه تر درباره علایق و همچنین چیز هایی رو که دوست ندارید بنویسید.

منبع 

كليك كرده و  بخش نظرات را ببينيد

Hello world!

جولای 7, 2007 by خرمگس

Welcome to WordPress.com. This is your first post. Edit or delete it and start blogging!

داریوش فرضیایی : برنامه عمو پورنگ آنتن پر کن است !

ژوئن 9, 2007 by خرمگس

داریوش فرضیایی : برنامه عمو پورنگ آنتن پر کن است !

برنامه “هفت اقلیم” رادیو فرهنگ روز پنج شنبه 17 خرداد از ساعت 18 الی 20 به بررسی برنامه عموپورنگ در شبکه یک اختصاص داشت .در این برنامه که عفت رسولی به عنوان مجری و سام فرزانه به عنوان کارشناس حضور داشتند داریوش فرضیایی طی گفتگویی در باره نحوه اجرای عمو پورنگ سخن گفت و به صراحت اعلام کرد که برنامه عمو پورنگ آنتن پر کن است او که به دنبال پخش سوال و انتقاد یکی از شنوندگان به حد غیر قابل قبولی کنترل خود را از دست داده بود و تا آخر برنامه صحبتهایش را با خنده های هیستریک توام ساخته بود تا عصبانیت خود را پنهان کند .در ادامه او با گفتن دو خاطره که قبلا از او طی مصاحبه های مطبوعاتی چاپ شده بود سعی کرد تا حدودی عمق دوست داشتن بچه ها نسبت به خودش را بیان کند نکته جالب این بود که یکی از این خاطرات در وبلاگ قدیمی پورنگ در سال 83 منتشر شده بود خاطره اول خاطره دوم

نکته جالب این گفتگو که عفت رسولی مجری برنامه از داریوش فرضیایی به عنوان گوینده نام می برد و وقتی که دید داریوش فرضیایی مدام در لابلای حرفهایش از خود تعریف می کند در باره محتوای برنامه چنین گفت : البته من نمی دانم اسم این برنامه را چه بگذارم نقد و یا تکریم که البته من خودم با تکریم موافقم و بدین وسیله از عدم حضور تلفنی الهه رضایی و اکرم ‌السادات محمدی مجریان برنامه کودک و نوجوان حرفی به میان نیاورد چرا که طبق قرار قبلی از الهه رضایی و اکرم ‌السادات محمدی مجریان برنامه کودک و نوجوان به عنوان کارشناسان تلفنی نام برده شده بود و می بایست با آنها ارتباط تلفنی برقرار سازند که این اتفاق نیفتاد و این می تواند تلنگری به داریوش فرضیایی باشد . اصل خبر

سام فرزانه که به عنوان کارشناس در برنامه حضور داشت علیرغم سابقه اش در حد و قواره یک منتقد ظاهر نشد و سکوت را پیشه خود کرده بود تا جایی که داریوش فرضیایی بتواند شخصیت هرمس گونه خود را آشکار سازد

اولین ارتباط تلفنی دخترخانمی بود که  گفت  در مسابقه کاریکاتور عمو پورنگ شرکت کرده و برنده جایزه اول شده بود و حالا جایزه اش را از عمو می خواست چون چند ماه گذشته و از جایزه هم خبری نشده است  که داریوش فرضیایی در جواب گفت ربطی به من ندارد ولی تذکر خواهم داد!!!

سام فرزانه از داریوش فرضیایی پرسید چطور شد که به جای اسم خودت  پورنگ را انتخاب کردی ؟؟
داریوش فرضیایی هم با آرامش کامل گفت چون پورنگ تک سیلابی بود انتخاب کردم  !!!!!

توضیح : فعلا اینجا کلیک کنید این نوشته کامل خواهد شد

 فصل  امتحانات  دانشگاه است  اجازه بدهید کمی هم درس بخوانم  من از همان قدیم هم شب امتحانی بوده ام